ترکیب من و تو جواب میده همیشه... تو همیشه انقد مثبتی که نهایت منفی بودن من رو خنثی میکنی و جفتمون میشیم دو تا آدم معمولی... معمولی معمولی! معمولی بودن خوبه... مگه نه؟ فقط وقتی معمولی باشی میتونی دستت رو بکنی تو جیبت و از باغ فردوس تا تجریش مثل ماشین دودی بخار بدی بیرون... فقط وقتی معمولی باشی میتونی تمام روز با آهنگهای ملگراد جیغ بزنی و هیچی به هیچجات نباشه... فقط وقتی معمولی باشی میتونی این همه دور حضور یه آدم رو حس کنی... همین جا: زیر جناق سینه متمایل به سمت چپ.
۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه
دگردیسیهامان
ابر شدهای در دلم
انباشته میشوی...
خار شدهم در گلویت
لخته لخته میخوانم...
اشک میشویم در هم
بر هم
در بالش
بر رخت و تختمان...
سقف میشوی بالای سرم
من دیوار در برابرت
تو بند میشوی بر دستم
من یوغ بر گردن تو
من خط خون میشوم بر گردهات
تو شب میکاری بر ستونهای تنم...
و ما و این روزها و این شبها
میپیچیم
میپیچیم
میپیچیم...
و زمان این پیوند ناگسستنی...
حالا ترس بیمعناست...
هزار سال که بگذرد به یاد خواهیم آورد
من نشسته بر سهتیغ آفتاب
تو آن پایین خیره به من
نخم در دستان تو
سوار بر باد
هزار هزار کبوتر کوچک به سویم پر میدهی
و آنها باکرگی پرواز نخست را
بر شانههای من بهجا میگذارند...
لکه میشوند در افق
این پیکر سراپا زخم...
من اعتراف میکنم
سراسر گره است
این زندگی
این نخ
به دست تو
به دست دیگرانی که نمیشناسیم
به دست این منِ عاصی
منِ بیمن
تاب نمیآورم
سکون مرگآور را
کنده میشوم...
باد میشوم
صفیر میکشم
در افق
در چشمان تو
نقطه میشوم.
۱۳۹۰ مهر ۲۱, پنجشنبه
برای سادگیهای همیشهمان
ما دو روح خستهی تنها بودیم... دو آدم سرگردان که گاهی از پشت نگاههای دلزدهمان به زندگی، لبخندهای کمرنگ حوالهی هم میکردیم... همیشه تمام تقصیر از جانب دیگران است... دیگرانی که هیچکس نمیخواهد باور کند وجود خارجی ندارند. وجود داخلی شاید... درون تکتکمان!
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
لعنت به خاطرات چسبناک...
یه وقتایی به خودم میآم میبینم بند دوم انگشت سبابهی دست چپم و خیلی ملایم انقد گاز گرفتم که خودش سرخ و سفید شده وبند اولش کبود! سریع دستم رو میکشم...
به این فک میکنم که چرا؟ حواسم کجا بوده؟
و همیشه جواب همینه: تو
من با این که حلال مشکلات و باقی ماجراهای غیرقابل حلم، اما بعضی چیزا رو نمیتونم حل و هضم کنم. این چیزا میرن یه جایی ته من که لزومن کف پام یا دستگاه تناسلیم هم نیست تهنشین میشن!
من از همهجام بیشتر دلم برای همین بند دوم انگشت سبابهی دست چپم میسوزه. بعدش نوبت چشممه!
بعد احتمالن قلبمه که مثه کاروانسرا هر کی بیجا بود رو توش جا دادم!
آخریشم که مغزم که بنده خدا همینجور بیاستفاده یهگوشه افتاد و من فقط حملش کردم...
تو بگو بار اضافی...
حتا نکردم یه بار نایلن روش رو بزنم کنار!
به این فک میکنم که چرا؟ حواسم کجا بوده؟
و همیشه جواب همینه: تو
من با این که حلال مشکلات و باقی ماجراهای غیرقابل حلم، اما بعضی چیزا رو نمیتونم حل و هضم کنم. این چیزا میرن یه جایی ته من که لزومن کف پام یا دستگاه تناسلیم هم نیست تهنشین میشن!
من از همهجام بیشتر دلم برای همین بند دوم انگشت سبابهی دست چپم میسوزه. بعدش نوبت چشممه!
بعد احتمالن قلبمه که مثه کاروانسرا هر کی بیجا بود رو توش جا دادم!
آخریشم که مغزم که بنده خدا همینجور بیاستفاده یهگوشه افتاد و من فقط حملش کردم...
تو بگو بار اضافی...
حتا نکردم یه بار نایلن روش رو بزنم کنار!
۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه
قانون سی شماره
هر وقت گیر آدمی افتادید که خیلی حرف میزنه، قانون سیثانیه رو به کار ببندید:
۱. آروم زیرلب شروع کنید به شمردن
۲. این کار رو خیلی شمرده انجام بدید
۳. اگه به سی رسیدید و طرف هنوز حرف میزد، دوباره شروع کنید و این بار بلندتر از دفعهی قبل
۴. برای سلامت اعصاب خودتون بهتره که اصلن حرفاش رو حین شمردن نشنوید
۵. یادتون باشه که اگه یک کلمه حرف بزنید یا فکر جواب دادن به چرندیات طرف باشید قانون بیمصرف خواهد بود
۶. انقدر به کارتون ادامه بدید تا مطمئن شید طرف مظور شما رو دریافت کرده
۷. اگه باز هم ادامه داد به این معنی که شما از بدبختترین موجودات دنیایید و گیر یکی از نفهمترین همسیارهایهاتون افتادید. لذا تسلیم شید و یه چیزی بچپونید تو گوشهاتون!
پ.ن: در هر شرایطی هم که باشید خیالتون رو از این بابت راحت کنید، همیشه بدبختتر از شما هم وجود داره! دستکم یه نفر: من!
تلاش من برای نادیده گرفتن واقعیتهای تلخ
از صبح که بیدار میشوی فریادهایی را میشنوی که فرقی نمیکند مخاطباشان کیست، به کدام زبان زنده و مردهی دنیاست، در کدام جهنمدرهای در کدام گورستان زمین صورت میگیرد. مهم تنها این است که گوینده همیشه یکیست. لحن همیشه پرخاشی و متوقع است. و جملهبندیها حاکی از تفرعن و خودپرستی ذهن صاحب آنهاست. خستهکنندهست بشنوی اینها را سالها و صدایت هم به جایی نرسد اگر هم که اعتراضی کنی. سخت است و من بسیار ضعیفم در مقابله با این شرایط تکرار شونده...
تمام اینها گفتم تا بگویم توانی که داشتم سالها تا نادیده بگیرم همهچیز را، نق نزنم، غرغر نکنم، ناله و فغان سر ندهم ته کشیده است. دیگر انگار پر شدهام. بغضی میپیچد در من و تا گلو بالا میآید و همانجا جا خوش میکند. میایستد. بالا نمیآید، پایین نمیرود. مینشیند، زل میزند به من بی حتا پلک زدنی!
تمام این توان تمام شد و این داستان هر روز، هر ساعت، هر لحظه خود را تکرار میکند...
تمام من تمام میشود و این واقعیت به پسزمینهی پررنگ و نادیدهگرفتهنشدنی تبدیل میشود...
اشتراک در:
پستها (Atom)