دیدی بعضی روزها تلفن دستیت بیخودی زنگ میخوره؟ یه آدم پرت... اشتباهم نگرفته باشه اشتباهی گرفته! تو افغانستان وقتی کسی جایی رو اشتباه میگیره طرف میگه غلط کردی. ینی به زبان خودمون همون اشتباه گرفتی. بعضی وقتا طرف که اشتباهی منو میگیره یا نه حتا بعضی وقتا که درست میگیره دلم میخواد کاش بتونم مثه یه افغانی به همون سادگی و راحتی عبارت مصطلح خودشون پای تلفن بگم غلط کردی و گوشی رو بذارم. اما نمیتونم. این عبارت اینجا رایج نیست و من هم جرات لازم برای این کار رو ندارم.
تا یادمه میزان جرات من تابع مستقیم میزان اعتماد به نفسم بوده و این روزها هم اوضاع جفتشون بد خرابه. چسناله نمیکنم تقصیر خودمه. وقتی دنیا تنگ میگیره میچپم تو خونه. کلاس و شاگرد کنسل میکنم. قرار معاشرت کنسل میکنم. گاهی چندتا چندتا. انقد که دروغ و دبنگ کم میآرم. یادم میره برا کی چی گفتم. یادم میره قراره به کیا زنگ بزنم... و اینجوری میشینم کنج خونه و انرژیهای منفی و فحشهای احتمالی واصله رو که برای خودم غنیمت جمع کردم سر حوصله به نخ میکشم و میندازم گردنم. هی جلوی آینه کج و راست میشم که ببینم بهم میاد یا نه. آخرش ایراد از اون گردنبند نیست. ایراد از من و موهام و عینکم و باقی ماجراهاست.
بگذریم...
گاهی داری میمیری که به یکی زنگ بزنی و ازش خبر بگیری. مخابرات همزمان منفجر میشه. و دقیقن در لحظهای که هیج احتیاجی به مزاحم نداری تو زندگیت یکی هوس میکنه حالت رو بپرسه و گوشی تو هم، که مدام خدا آنتن نداره مخصوصن توی اتاقت که مثه قبر دفن میون برجهای اطراف، آنتنش پره از قضا!
بازم بگذریم... اینا رو نوشتم که بگم بعضی روزا هرکاریشون که کنی یهجورین. حتا اگه بخوای بری تو غار و سرتو بکوبی به دیوارهاش...
نمایش پستها با برچسب خودنگاری. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب خودنگاری. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سهشنبه
همهی شوهران من! پارت دو
۲. کلید رو با بدبختی توی بلبشوی کیفم پیدا میکنم و میکشم بیرون. خان دوم پیدا کردن کلید در حیاط از بین همهی کلیدهامه. وقتایی که خوشاخلاقی و گذارت میافته به کیفم اگه ببینیش میگی دستهکلید جناب داروغه! سنگینی کیسهها انگشتای دست راستمو کبود کرده. بالاخره پیداش میکنم و میرم سراغ قفل. وسواسم نمیذاره حتا برا یه لحظه هم کیسهها رو بذارم زمین. با دست چپ کلید رو با کلی کلنجار میچپونم تو قفل و تصور میکنم که یه دست بیشتر ندارم. خیلی در این تصور موفق نیستم. با کتف چپ در حیاط رو هل میدم و میپرم تو که از پشت با پا نگرش دارم که با هل من کوبیده نشه به دیوار که داد عفتخانم دربیاد.
بیصدا میام تو راهپله بوی گند سیگار تو با پیاز داغ همسایهی جدید پیچیده به هم و انصافن ملغمهی تهوعآوری ساخته. میشمرم... یک، دو، سه... و به درد انگشتام فک میکنم. از روی جاکفشی یه روزنامه برمیدارم پهن میکنم رو زمین و کیسهی گوشتها رو میذارم روش. کفشات رو جفت میکنم. فحش نمیدم. به یه ایش کوتاه اکتفا میکنم. در خونه قلق داره نمیشه با آرتیستبازی وازش کرد. درو باز میکنم. کفشامو درمیارم و جفت میکنم. خریدهارو میدم دست چپ و گوشتها رو با دست راست برمیدارم.
پامو که میذارم تو نفسم میگیره. بوی تن و خاکستر سیگار و بوهای ناآشنا میپیچه تو دماغم. میپرم تو آشپزخونه کیسههارو گذاشته نذاشته روی میز دستگیرهی پنجره رو میقاپم. بازش میکنم و هوای دودگرفتهی ابوریحان رو ترجیح میدم به اون بوی افتضاح. حالم که جا میآد تازه چشمام کار میکنه. اول پنکه رو روشن میکنم. میچرخم سمت سینک. هیی خفیفی میکشم: تا زیر کابینتهای بالایی مملو از ظرفه. ابروی راستم به عادت شاخدرآوردن میره بالا. ینی خواب دیدم که صب چهل و پنج دقیقه یه لنگ پا ظرف شستم و سینک رو خالی کردم که عصر گوشتهارو بشورم؟! بازم حوصلهی فحش ندارم. برای داد هم نفس ندارم و تازه پنجره هم هنوز بازه.
یادم میافته که یکشنبهست و لابد بچههای دانشکده هوار شده بودن اینجا... تکلیف بوی غریبه هم روشنه... یکی از خارج اومده یا یکی تازهوارد با خودش آورده... احتمالن لیلا. خدا رو شکر میکنم که ناهار داشتم تو یخچال و ظرفهارم شستم صب و تنبلی نکردم.
میچرخم سمت یخچال که فعلن تا پایان نبرد در جبههی سینک گوشتها رو از فاسد شدن نجات بدم. رو یخچال با ماژیک نوشتی نیا تو کارگاه قالب رزینی گرفتم نفست میگیره. فوری دستم رو میکشم رو نوشتهها ببینم پاک میشه یا نه! عادت داری با ماژیک پاکنشو- اصطلاح خودمون- همهچی رو به گند بکشی. تمام مصرف الکل صنعتی خونه فاکتور ِ کارگاه همین شیرینکاریهاته.
بقیهی خریدهارو هم میذارم سرجاهاشون. میافتم به جون ظرفا. از صدای تلفق تلوق من میای تو آشپزخونه. خواب بودی انگار... سرتو میخارونی و با خمیازه میگی ا؟ اومدی؟ کی؟ پوزخند میزنم که ساعت خواب! بازم با خمیازه میگی فقیهی اومده بود قالبهارو ببینه مخمو خورد! بچهها هم یه سر اومدن اینجا و رفتن. کولر هم روشن بود ولو شدم بعد ناهار. میتوپم که ملتفت شدهم! از پشت میگیری منو آروم میگی ول کن خودم میشورم! و کنار گوشم رو که از زیر مقنعهی کج و کولهم اومده بیرون رو میبوسی. بوی تند عطر زنونه میپیچه تو دماغم.
خودمو میکشم کنار و با طعنه میگم عطر جدید مبارک! جا میخوری. میری عقب. خودتو بو میکنی و ترجیح میدی بگی دیوانه! با مقنعه و مانتو وایسادی اینجا به ظرف شستن که چی؟! حالا که ترجیح تو اینه، باشه منم ندیده میگیرم همهچیو. دستکشارو در میآرم میذارم گوشهی سینک. پیشبند رو باز میکنم میگیرم طرفت میگم حالا که انقد عذاب وجدان داری باشه! تعجب کردی ولی به روی خودت نمیآری. منم کوتاه نمیآم تا بگیریش. میرم سمت کتری که چایی بریزم برای خودم. همزمان میگیم خوبیه این زندگی اینه که مدام خدا چایی به راهه. میخندیم.
لیوان رو میذارم رو میز. پنجره رو میبندم و میرم تو اتاق که لباس عوض کنم. همون بو بازم تند میپیچه تو دماغم. ایندفعه با بوی عود و سیگار قاطی شده. خون میدوه تو صورتم. معدهم میجوشه. اسپریم رو برمیدارم. تکونتکون میدم و انگار بخوام سوسک بکشم تقریبن تو هوا خالیش میکنم. نفسم میگیره. حالا نوبته سالبوتاموله. نفسم جا میآد. میچرخم سمت آینه. بیصدا به خودم میگم هیچی نمیگی هاله!
لباسامو عوض میکنم. میام سمت در صدای دمپاییهات میاد که از پشت در تند دور میشی. یکم فکر میکنم. ساکت میخندم. مچت باز شده! میزنم به کوچه علی چپ و با مکث میام تو آشپزخونه. از تو کاسهی رو میز پولکی میذارم تو دهنم و چایی رو میبرم با خودم تو هال. صداتو بلند میکنی که بچهها خواستن بشورنها! اما ترسیدم خرابکاری کنن! تو هم که حساس! از دهنم میپره که تو هم که خوشبو!
ساکت میشی. ساکت میشم. یه آن فکر میکنم نکنه زیادی خوشبینم؟! نکنه حدس بیخود زدم؟ نکنه واقعن... معدهم تا حالا بهم دروغ نگفته! آروم میگم: بهدرک! میذارم زمان غافلگیرم کنه و کارآگاه بازی رو ول میکنم. آروم آروم چاییمو هورت میکشم. چرا یهو یخ کرد این؟
همهی شوهران من! پارت یک
۱. زیر باد کولر کرخت شدم. با بدبختی چشمامو باز میکنم و میچرخم سمتش. نیست. میچرخم سمت ساعت. هشت و نیمه. زیاد خوابیدم. از تو آشپزخونه صدای دلنگ دولونگه ظرف و مایکروویو میاد. صدامو صاف میکنم و بلند. عزیزم! کولرو کم میکنی؟ من مردم! دینگ دینگ کنترل کولر بلند میشه. صدای پاهای لخت روی سنگ کف باز دادمو در میاره. دمپاییات کوشن پس؟ رسیده به اتاق. با یه لبخند پهن میگه بذا پاشی بعد! پاشو آب گرمه. دستامو دراز میکنم که مثلن من خستهم و لوسم و نمیتونم پاشم... میاد سمتم، دستامو که میگیره میکشمش تو تخت و خودم جاخالی میدم و مثه فنر میپرم. خندهم اتاق تمام سفیدو دور میزنه. دادش میره هوا که وای کمرم! میخکوب میشم که چی شد؟ رنگم پریده گویا که میگه
I got you!
حالا نوبت خندهی اونه که تمام خونه رو دور بزنه. برای قهر لبامو آویزون میکنم. میگه هپلی که بودی قهرم که کردی میرم چمدونتو بیارم! نگاهش نمیکنم تا برسم به حموم. میرم تو، درو میبندم، قفل میکنم. بلافاصله صداش میاد که اوووه! میگم دیگه نمیآم بیرون! جواب میده که باشه. با لیلین امروز کلاس داری دیگه. من که راضیم! خدا کنه اونم راضی باشه. میخندیم. اون با صدا من بیصدا. از حواس جمعش ابروی راستم میپره بالا. بلندتر میگم برنامهی هر روزمو حفظی یا لیلین استثناس؟ جوابم یه «حالا»ی تکضرب و خبیث و جذابه. دارم به زور خندهم رو قورت میدم که دستگیرهی در تکون تکون میخوره. محکم میگیرمش که مثلن بازش نکنه و داد میزنم من قهرم! اما انگار قرار نیس درو باز کنه. میگه میخوام کمکت کنم همونتو بمونی! میگم مانی! بیصدا میشم یهو.
همیشه همینم. وسط شوخیها بهم برمیخوره و پا پیس میکشم و همهچیو به همه زهر میکنم. برا همینه که تحملم سخته. آدما همیشه باهام دس به عصان! آروم میخزم زیر دوش و آب داغ باز میکنم رو سرم. شلنگ فحش و بد و بیراه هم تو صورتم... ضربههای آرومی که میخوره به در رو نشنیده میگیرم تا قطع شن. جوری به تنم لیف میکشم که انگار تو استخر روغن موتور بودم. دارم خودمو شکنجه میدم. خوب میدونم بینتیجهس. این چرک از تن من نمیره. تو گوشتمه.
باز صدای در میاد. هاله! فشار آبو کم کن... نمیای؟ یخ کرد! با لج شیر آبو میبندم. درو از بیرون باز میکنه. بخار از در حموم میزنه بیرون. فقط شلوارک آبیش معلومه. صورتشو نمیبینم. دستاشو تو هوا تکون تکون میده و صداهای مسخره درمیاره. بدون اینکه بخوام پقی میزنم زیر خنده! بلند میگه خندیدی... خندیدی!
حولهرو زیر بغلم سفت میکنم و میرم سمتش. آروم میبوسمش. انگار که معذرت خواهی. محکم بغلم میکنه. میگم نکن خیس میشی! میگه بهبه! چه خوش بو! بلندم میکنه یه دور میچرخه. دم کمد میذاردم پایین بدو که یخ کرد. میرم کولر خاموش کنم. تو راه مثه پسربچههای شکمو قوز میکنه، دستاشو به هم میماله و صداهای شیطانی درمیاره. با تشکر نگاش میکنم. نگام میکنه. با چشمای آویزونش میخنده و برام یه بوسهی مجازی میفرسته تو هوا.
میخوام در کمد رو باز کنم. اما به جاش سرم تکه میده به در کمد. از موهام آب میچکه از نوک دماغم اشک. هقهقم شدیده. نمیخوام صدامو بشنوه. به در اتاق نگا میکنم. لبمو گاز میگیرم که صدام خفه شه. خودمو جمع و جور میکنم و با صدای بلند میگم ممنون که تحملم میکنی! سکوت محض... صدای شکستن چیزی شبیه لیوان میاد. فک میکنم چطوری تو این هشت سال منو تحمل کرده؟ صدای جارو کردن خرده شیشه بلند میشه.
به این فک میکنم که چی شد اون دخترک پر شر و شور ۱۶ ساله که میخواست دنیا رو فتح کنه؟ کجای راه جا موند؟ کجای راه جاشو داد به یه زن افسردهی معمولی بیست و چهار ساله تو یه آپارتمان گرون دراندشت سفید تو منهتن نیویورک؟
لباسامو پوشیدهم. دارم تختو مرتب میکنم. صدای در قفسهی کمکهای اولیه میاد. خودش بالاش بادزنگ وصل کرده که هر وقت تو آشپزخونه یا کارگاه یه بلایی سر خودم آوردم خبردار شه. دمپاییهاشو میگیرم دستم و میرم سمت آشپزخونه. پاش نیس. دستشه. دمپاییهارو میذارم رو زمین کنار پاش. پاش میکنه. نگام نمیکنه. دستشو نگا میکنم که چیزی تو زخمش نباشه. میبندمش. روی باند رو میبوسم. دستشو پس میکشه. بغلم میکنه. خیلی سفت!
آروم تو گوشش میگم ببخش که گم شدم. ببخش که گم کردم خودمو! محکمتر بغلم میکنه و لباشو میذاره پایین گوشم. نگام به زمینه. چند قطره خون بین پاهامون سنگ کف رو لک کرده. سرمو میارم بالا و تکه میدم یه سینهش. از کنار بازوش میبینم که املت اسپانیولی مخصوصی که درست کرده تو بشقابای طوسی ایکهآ ماسیده.
۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه
مینویسم تا از شر خودم خلاص شم... از شر هیولای درونم! که مدام نفرت رو تنوره میکشه و همهچی رو میسوزونه...
تازگیها به این نتیجه رسیدم که باید از نوشتن به عنوان درمان استفاده کنم. نه که تا حالا نمیکردم. منظور اینه که باید به میزان خودآگاه بودنش بسیار بیشتر بیفزایم. خودم رو که مرور میکنم میبینم موارد زیادی در بایگانی ذهن من وجود داره که ناخودآگاه دارم ازشون فرار میکنم. میگم ناخودآگاه چون فقط وقتی متوجهشون میشم که توی سرم پشت یه دیوار یا ستون وایساده باشم و ناغافل بپرم جلوی خودم و مچمو سفت بچسبم. تازه ذهن بیشرف من مثه بارباپاپا عمل میکنه. در لحظه چنان تغییر شکل میده و غریبه سوتزنان دور میشه که اکثرن باید خیلی تیز باشم که بفهمم کلاه رفته سرم.
عباس معروفی یه جمله داره توی رمان سال بلوا که میگه: و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟
این بخش کلن یه جملهی معترضهی بزرگه که به متن چسبیده و به نوبهی خودش به جملات معترضهی کوچیکتری تقسیم شده!*
خیال نکنین حافظهی خوبی دارم. اصلن. این جمله و یه سری چیزای دیگه از این بابت یادم مونده که وقتی ۱۵-۱۶ سالم بود و به طبع از الانم هم بسیار سانتیمانتالتر و رمانتیکتر و جوگیرتر بودم هرچیزی - جملهای- رو که منو جذب میکرد با مدادهای واترکالر- هدیهی تولد اولین دوستپسر زندگیم! و خندهدار اینجاست که بعد ده سال هنوز هم تموم نشدن. عجب به این برکت!- روی دیوارهای اتاقم مینوشتم. فقط برای اینکه بتونید بهتر تصور کنید میگم: اتاق نوجوانیهای من یه اتاق کوچک ۹ متری بود که یه دیوار ۳ونیم متریش تمامن در اشغال کتابخونه بود و دیوار مقابل هم صرف میز تحریر و پنجره میشد. میموند یه دیوار ۲ونیم متری ناقابل، فضای پشت در اتاق، قطعهای از دیوار کمدها که به عرض یک کلید برق و به طول ۲وخوردهای بود و فضایی محصور میان شوفاژ و در کمد دیواری لباس و پایین پنجره. کلی خنزر پنزر داشتم - و دارم!- و اونموقعها مطالعهی من بیشتر روی نوشتههای شاملو بود و مایاکفسکی و هدایت و معروفی و... و حالا ازتون میخوام که تصور کنید که اتاق من چه هیبتی داشته! آها یادم اومد ترانههای آهنگهایی رو هم که در اون دوران گوش میدادم رو بعضن مکتوب میکردم بر تن اتاقم. چون بازهی سبک موسیقیای که در اون دوران گوش میدادم بسیار بسیار بیچارچوبتر از اینیه که الان گوش میدم از ارایهی نمونه نیز حتا خودداری میکنم.
من حدود ۵-۶ سال به این سبک زندگی کردم تا اتاقم عوض به دستور دکتر قاسمی عوض شد- نکتهی دردناک اینه که برای ثبت این سیاره متوسل به عکس و ویدیو و گرتهبردای از دیوارنوشتهها- حدودن این ماجرای این اسبابکشی دوهفته به طول انجامید، البته بگم که کلن دومتر جابهجا شدمها، به عبارت بهتر رفتم - اومدم- اتاق بغلی- شدم. در ضمن اینجانب اعتراف میکنم که به دلیل خودشیفتهگی یا چی - دقیقن نمیدانم!- از عنفوان کودکی مجذوب دیوارنگاری بوده و همواره دیگران را در این لذت خویش سهیم کردهام! همهی اینها را گفتم که بگویم حافظهی تصویری یک مرغ را هم که داشته باشم خب جملهها یادم میماند دیگر چه برسد به من که ادعایم در زمینهی هنرهای علیالخصوص تصویری و فیلان گوشی برای فلک سالم نگذاشتهست!
بگذریم بسیار بیش از حد کفایت و چه بسا به غایت از اصل افتادم! این همه اراجیف بافتم که دو کلام با جناب معروفی اختلاط کنم که آقا، شما تکلیف مارو که سر این قضیه روشن نکردی! دستکم میگفتی مقطر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانهست؟ بــــــــــــــله! الان من در چنین وضع عنی گرفتار همی آمدهام!
یه جملهی دیگه هم الان یادم اومد. الان یه دوسالی هست که یه موجودی به زندگیه من اضافه شده که پایهی همهی خلوچلبازیهای من هست اما خب انصافن به موقش هم خوب عاقله. ما عادت داریم درر گهربار خودمون رو با آبطلا بنویسم و وقتی این درهای غلتان از دهان ما سیلآسا بیرون میان که معمولن ما هردو حالمون خرابه و در سطح شهر چیزچرخ میزنیم و با آهنگ آل دوز ثینگز حساماینا جیغ میکشیم - یادم بندازین در مورد مبحث درمانهای مندرآوردیمان هم بلاگآپ کنم.
القصه!!!!!
یهروز که ما در حال درفشانی - ارایهی مانیفستهای جهانی در باب رابطه و زندگی و این چرندیات (صد البته مملو از سوتی) بودیم دوست شفیق من گفت:- چی گفت؟ در گوش من گفت! چی گفت؟ هرت هرت هرت-
که ببین هاله! اصن ما دخترا خودمونیم که میرینیم به خودمونیم!
منظور که خب واضحه. حیطهی بحث هم که چگونگی تعیین میزان توجه به جنس مقابل - در هر نوع رابطهای- بود. اینا واضحه. اما آیا همه گرفتن ایشون چی گفتن؟ اون عقبیا!!!! دارن حال میکنن؟ با موزیک؟ - بخوانید بلاگ! هرت هرت هرت!
الان باز من این همه مفتشعر گفتم که آخر بگم که:
ما خودمونیم که میپیچونیم خودمونیم رو!
پ.ن: کلن که اصن هرت هرت هرت!
پ.ن۲: بهتره همینجا بس کنم وگرنه باید اسم این کاف مثنوی رو بذارم جملهی معترضهای که یک یادداشت اینترتی به او وصل و بود و در باد گرم سحرگاهی ۷م مردادماه تکانهای خفیفی به خود میداد یا یه همچین چیزی!
پ.ن۳: دیدید؟!!! نه میخوام بدونم دیدید؟! با به جفنگ کشاندن این متن هم از به چالش کشیدن خودم و کشف و روش جدیدم خیلی راحت و آرام و سوتزنان پیچیدم!
پ.ن۴: ای مرگ بر من و هرآنچه از من بدتر!
آخرش هم یاد متن چرمشیر افتادم و میخوام بهش عمل کنم:
بسه دیگه خفه شو! به کارگردانی آتیلا پسیانی
با بازی رامبد جوان و خانوادهی محترم پسیانی
سال ۷۸ گمونم یا ۸۳ - چه نزدیک به هم!-
تیاتر شهر سال مرحومهی مغفوره خورشید خانوم سابق! پارکینگ مسجد فعلی!
و درنهایت
هرت هرت هرت
عباس معروفی یه جمله داره توی رمان سال بلوا که میگه: و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟
این بخش کلن یه جملهی معترضهی بزرگه که به متن چسبیده و به نوبهی خودش به جملات معترضهی کوچیکتری تقسیم شده!*
خیال نکنین حافظهی خوبی دارم. اصلن. این جمله و یه سری چیزای دیگه از این بابت یادم مونده که وقتی ۱۵-۱۶ سالم بود و به طبع از الانم هم بسیار سانتیمانتالتر و رمانتیکتر و جوگیرتر بودم هرچیزی - جملهای- رو که منو جذب میکرد با مدادهای واترکالر- هدیهی تولد اولین دوستپسر زندگیم! و خندهدار اینجاست که بعد ده سال هنوز هم تموم نشدن. عجب به این برکت!- روی دیوارهای اتاقم مینوشتم. فقط برای اینکه بتونید بهتر تصور کنید میگم: اتاق نوجوانیهای من یه اتاق کوچک ۹ متری بود که یه دیوار ۳ونیم متریش تمامن در اشغال کتابخونه بود و دیوار مقابل هم صرف میز تحریر و پنجره میشد. میموند یه دیوار ۲ونیم متری ناقابل، فضای پشت در اتاق، قطعهای از دیوار کمدها که به عرض یک کلید برق و به طول ۲وخوردهای بود و فضایی محصور میان شوفاژ و در کمد دیواری لباس و پایین پنجره. کلی خنزر پنزر داشتم - و دارم!- و اونموقعها مطالعهی من بیشتر روی نوشتههای شاملو بود و مایاکفسکی و هدایت و معروفی و... و حالا ازتون میخوام که تصور کنید که اتاق من چه هیبتی داشته! آها یادم اومد ترانههای آهنگهایی رو هم که در اون دوران گوش میدادم رو بعضن مکتوب میکردم بر تن اتاقم. چون بازهی سبک موسیقیای که در اون دوران گوش میدادم بسیار بسیار بیچارچوبتر از اینیه که الان گوش میدم از ارایهی نمونه نیز حتا خودداری میکنم.
من حدود ۵-۶ سال به این سبک زندگی کردم تا اتاقم عوض به دستور دکتر قاسمی عوض شد- نکتهی دردناک اینه که برای ثبت این سیاره متوسل به عکس و ویدیو و گرتهبردای از دیوارنوشتهها- حدودن این ماجرای این اسبابکشی دوهفته به طول انجامید، البته بگم که کلن دومتر جابهجا شدمها، به عبارت بهتر رفتم - اومدم- اتاق بغلی- شدم. در ضمن اینجانب اعتراف میکنم که به دلیل خودشیفتهگی یا چی - دقیقن نمیدانم!- از عنفوان کودکی مجذوب دیوارنگاری بوده و همواره دیگران را در این لذت خویش سهیم کردهام! همهی اینها را گفتم که بگویم حافظهی تصویری یک مرغ را هم که داشته باشم خب جملهها یادم میماند دیگر چه برسد به من که ادعایم در زمینهی هنرهای علیالخصوص تصویری و فیلان گوشی برای فلک سالم نگذاشتهست!
بگذریم بسیار بیش از حد کفایت و چه بسا به غایت از اصل افتادم! این همه اراجیف بافتم که دو کلام با جناب معروفی اختلاط کنم که آقا، شما تکلیف مارو که سر این قضیه روشن نکردی! دستکم میگفتی مقطر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانهست؟ بــــــــــــــله! الان من در چنین وضع عنی گرفتار همی آمدهام!
یه جملهی دیگه هم الان یادم اومد. الان یه دوسالی هست که یه موجودی به زندگیه من اضافه شده که پایهی همهی خلوچلبازیهای من هست اما خب انصافن به موقش هم خوب عاقله. ما عادت داریم درر گهربار خودمون رو با آبطلا بنویسم و وقتی این درهای غلتان از دهان ما سیلآسا بیرون میان که معمولن ما هردو حالمون خرابه و در سطح شهر چیزچرخ میزنیم و با آهنگ آل دوز ثینگز حساماینا جیغ میکشیم - یادم بندازین در مورد مبحث درمانهای مندرآوردیمان هم بلاگآپ کنم.
القصه!!!!!
یهروز که ما در حال درفشانی - ارایهی مانیفستهای جهانی در باب رابطه و زندگی و این چرندیات (صد البته مملو از سوتی) بودیم دوست شفیق من گفت:- چی گفت؟ در گوش من گفت! چی گفت؟ هرت هرت هرت-
که ببین هاله! اصن ما دخترا خودمونیم که میرینیم به خودمونیم!
منظور که خب واضحه. حیطهی بحث هم که چگونگی تعیین میزان توجه به جنس مقابل - در هر نوع رابطهای- بود. اینا واضحه. اما آیا همه گرفتن ایشون چی گفتن؟ اون عقبیا!!!! دارن حال میکنن؟ با موزیک؟ - بخوانید بلاگ! هرت هرت هرت!
الان باز من این همه مفتشعر گفتم که آخر بگم که:
ما خودمونیم که میپیچونیم خودمونیم رو!
پ.ن: کلن که اصن هرت هرت هرت!
پ.ن۲: بهتره همینجا بس کنم وگرنه باید اسم این کاف مثنوی رو بذارم جملهی معترضهای که یک یادداشت اینترتی به او وصل و بود و در باد گرم سحرگاهی ۷م مردادماه تکانهای خفیفی به خود میداد یا یه همچین چیزی!
پ.ن۳: دیدید؟!!! نه میخوام بدونم دیدید؟! با به جفنگ کشاندن این متن هم از به چالش کشیدن خودم و کشف و روش جدیدم خیلی راحت و آرام و سوتزنان پیچیدم!
پ.ن۴: ای مرگ بر من و هرآنچه از من بدتر!
آخرش هم یاد متن چرمشیر افتادم و میخوام بهش عمل کنم:
بسه دیگه خفه شو! به کارگردانی آتیلا پسیانی
با بازی رامبد جوان و خانوادهی محترم پسیانی
سال ۷۸ گمونم یا ۸۳ - چه نزدیک به هم!-
تیاتر شهر سال مرحومهی مغفوره خورشید خانوم سابق! پارکینگ مسجد فعلی!
و درنهایت
هرت هرت هرت
مادر منو میبخشی؟
به نظرم سختترین کار دنیا تحمل کردن منه! تا حالا هزار بار گفتم اگه با کسی - شده حتا اندکی- مثل خودم مواجه بشم، واکنش بیدرنگم قتل نفس خواهد بود... واقعن در توان خودم میبینم که آدم - آدم؟!- ی مثه خودم رو خلاص کنم و خلقی رو راحت...
حالا چرا این عنوان برای این نوشته انتخاب شده؟
چون بیشترین کسی که همیشه مجبور به تحمل من، تبعات کارهام، شکایت دیگران از من، شکایت من از خودم و دیگران و بسیاری خزعولات دیگر بوده... مامان بیچارهی من میباشد!!!
گاهی احساس میکنم این بشر چهقدر بزرگواره، چه تحملی داره و از اون بالاتر... با وجود تمام اینها... ورای تمام اینها دوستم داره. بدون شک تمام این بزرگمنشی نمیتونه به خاطر مقام مادری به اون اعطا شده باشه! حتمن بخش عظیمی از این ماجرا از روح بزرگش و شکیبایی بیحصرش آب میخوره. گاهی در مقابل این میزان از تحمل اون بهقدری احساس عجز و ناتوانی میکنم که در پایان منجر به تشدید نفرت همیشگیم از خودم میشه.
اگر روزی بچهدار شم مادر بدی خواهم بود. حالا نه لزومن عینی، ولی همیشه در درون خودم میدونم که خوب نیستم. چون هرگز هرگز هرگز نمیتوانم حتا نصف اون خوب و صبور و فوقالعاده باشم. این باعث میشه که همیشه دلم برای اون فرزند خیالی بیچاره هم بسوزه.
هرچی بیشتر مینویسم احساس بدتری پیدا میکنم... احساس میکنم دارم حقیر میکنم با این کلمهها درونم رو... بس که این کلمهها تنگ و کوچیکن!
.
.
.
چاره چیست
وقتی به کلام اندر همی نمیشوی؟
حالا چرا این عنوان برای این نوشته انتخاب شده؟
چون بیشترین کسی که همیشه مجبور به تحمل من، تبعات کارهام، شکایت دیگران از من، شکایت من از خودم و دیگران و بسیاری خزعولات دیگر بوده... مامان بیچارهی من میباشد!!!
گاهی احساس میکنم این بشر چهقدر بزرگواره، چه تحملی داره و از اون بالاتر... با وجود تمام اینها... ورای تمام اینها دوستم داره. بدون شک تمام این بزرگمنشی نمیتونه به خاطر مقام مادری به اون اعطا شده باشه! حتمن بخش عظیمی از این ماجرا از روح بزرگش و شکیبایی بیحصرش آب میخوره. گاهی در مقابل این میزان از تحمل اون بهقدری احساس عجز و ناتوانی میکنم که در پایان منجر به تشدید نفرت همیشگیم از خودم میشه.
اگر روزی بچهدار شم مادر بدی خواهم بود. حالا نه لزومن عینی، ولی همیشه در درون خودم میدونم که خوب نیستم. چون هرگز هرگز هرگز نمیتوانم حتا نصف اون خوب و صبور و فوقالعاده باشم. این باعث میشه که همیشه دلم برای اون فرزند خیالی بیچاره هم بسوزه.
هرچی بیشتر مینویسم احساس بدتری پیدا میکنم... احساس میکنم دارم حقیر میکنم با این کلمهها درونم رو... بس که این کلمهها تنگ و کوچیکن!
.
.
.
چاره چیست
وقتی به کلام اندر همی نمیشوی؟
۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه
همهی شوهران من! پارت سه
۳.
چادرم رو میکشم جلوتر و گیرش میندازم لای دندونام. لیلی تو بغلم خوابیده. دستم از کتف به پایین زیر وزنش خواب رفته و گزگز میکنه. کیفم رو دوشم سنگینی میکنه. علیرضا دست دیگهم رو میکشه. - فکر میکنم که فردا ظرف غذا رو میدم علی بیاره! سخته تعادلم رو حفظ کنم. دستش رو ول میکنم و از لای دندونام میگم چادرم رو بگیر مادر. فقط محکم نکش. ناراحت میشه،. یهو خودم دلم میریزه که نکنه وسط این همه سیاهی چادرای بقیهی زنای تو بازار گمش کنم یا گمم کنه! جهنم که سخته. جهنم که گرمه! چادرم رو سفتتر میگیرم به دندونام و دستشو میقاپم. ناراحت شده، صورتش رو نمیبینم، اما میدونم اخم کرده! درست مثل باباش. بعید نیست اونم بغل بخواد. اما واقعن دیگه کمرم اجازه نمیده با این وزنش وایساده بغلش کنم. به خودم قول میدم به اتوبوس که رسیدم سفت بغلش کنم. انقد محکم که بگه مامان ولم کن! ولی خب این چاره واسه بعده. برای اینکه همین حالا از دلش در بیارم بازم از لای چادر بهش میگم حواست به من و خواهرت هست دیگه؟ الان مرد ما تویی. بابات ما رو سپرده به تو! آشکارا معجزه میکنه جملهم. قد میکشه و قوزش رو صاف میکنه و آروم و محکمتر قدم برمیداره. از این لحظه لذت میبرم. اما لذتم رو تیری که از دندونای جلوییم تا ته سرم میکشه عقیم میکنه. یادم میاد که هنوز نرفتم دکتر. چاره ندارم. نمیشه چادرم رو شلتر بگیرم، دیگه داریم میرسیم. درد دندون به جهنم دستکم خیالم از اینا راحته.
آب دهن لیلی شونهمو خیس کرده. تو خواب آرومآروم لثههاشو با کنار گردنم میخارونه. وقت دندون درآوردنه. داغه. تب داره. مدام میترسم که نکنه با این همه سوزش گردنمو زخم کرده باشه و خونم بره تو دهنش. قدم تند میکنم که زودتر برسم به مسجد.
از وقتی ورودیهای حیاط مسجد رو نرده زدهن مردم مکافات میکشند. به علیرضا میگم علی! مامان مواظب باش! میترسم یهو جمعیت هل بده و سر بچهم بخوره به نردهها! آروم از نردهها ردش میکنم. دستش رو ول میکنم تا مواظب سر لیلی باشم. ابروهای علیرضا میچسبن بههم. لای نردهها به فکر معجزهی دوباره میافتم. همیشه باید همه رو راضی نگه دارم، انگار اگه نتونم در دم سنگ میشم! ذهنم رو جمع میکنم تا مسولیتی به علیرضا بدم تا ناراحتیش بپره. علی! مادر! برو از آبسردکن برا خواهرت آب بیار. میپره که بره، باز ترس از گم شدنش حنجرهم رو به جیغ خفهای باز میکنه: نه مادر! وامیسته. حواست به چادر من باشه گلی نشه، با هم میریم. کلکم نمیگیره ایندفه! اخمها جا خوش کردن! باید دیرتر با خوراکی جبران کنم یا تعریف از مردونگیهای امروز جلوی باباش! دست آزادم رو میذارم رو سر لیلی و آروم از لای نردهها رد میکنم خودمو اونو! بیدار میشه از صدای غرغر زنان پشت سرم برا معطل کردنشون پشت نردهها! معذرتی سرسری میخواهم و دوباره دست علی رو میچسبم. اذان بلند میشه! دیر شد! اما بهتر! وقت دارم سر و وضع این دوتا رو مرتب کنم و آبی به سر و کلهمون بزنم تا حاج آقا وحشت نکنه از این رنگای پریده از گرما و عرق و سرخی سر و صورتمون! تا باز بخواد شب به محسن تشر بزنه که این زن نصف شد تو این زندگی!
میرسیم به حیاط. آفتاب گریهی لیلی رو بیشتر میکنه. خدا خدا میکنم دوباره عرقسوز نشده باشه تا بخواد یه هفته هر شب بیخوابمون کنه با گریههای یهبندش!
چادر داغی آفتاب رو هزار برابر میکنه رو سرم! انقد که از خودم بپرسم الان چرا اینجام؟! فک میکنم بیست و چهار سالمه، شوهرم تو بازار کار میکنه دو تا بچه دارم، ۴ساله و ۵ماهه تو یه زیرزمین تو دربند اجاره نشینیم با پدرشوهر و مادرشوهرم. چقد من تو این شیش سال تغییر کردم. از یه دختر بچهی ۱۸ سالهی سر به هوا شدم یه زن که حواسش به خیلی چیزا هست غیر خودش. هر روز میکوبم میام اینجا که ناهار محسن و حاجآقا رو بیارم. بچهها هم یه هوایی میخورن و کنار من نمیپوسن. از فکر اینکه زندگی که بیصدا و جابرانه تغییرت میده لبخند تلخی میشینه گوشهی لبم! خودم از خستگی رو نیمکت کنار حوض یله میشم!
هفت خبیث دوستداشتنی
این دلتنگی
این بیخبری
مرا میکشد آخر
روزی هزار بار
گوشی را برمیدارم
شماره میگیرم
صفر
نه
یک
دو
دو
چهار
.
.
.
.
اما هر بار
این هفت آخری شکستم میدهد
درست عین هزار بار
این بیخبری
مرا میکشد آخر
روزی هزار بار
گوشی را برمیدارم
شماره میگیرم
صفر
نه
یک
دو
دو
چهار
.
.
.
.
اما هر بار
این هفت آخری شکستم میدهد
درست عین هزار بار
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
روبهرو
خندههات منو یاد یکی میندازه...
صدات یاد یکی دیگه...
حالا میفهمم چرا انقدر عجیبه منی!
تو خاطرهی ناخودآگاه منی!
حافظهی منی!
صدات یاد یکی دیگه...
حالا میفهمم چرا انقدر عجیبه منی!
تو خاطرهی ناخودآگاه منی!
حافظهی منی!
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه
...
همیشه تنها برنده ثانیهها هستند که شتابان مینگرندمان و میگذرند...
.
امروز همهش به یادت بودم... مثه دیروز... مثه همهی این روزها... مثه همهی این سالها که دیگه از زور کهنگی بوی نا گرفته!
.
پرت میشم به دیروز... روبهروم نشستی و نگاهت پر از نگفتههاییه که دزدکی می ریزیشون تو چشمام...
.
این چند خط رو که بخونی از دو حال خارج نیست واکنشت: یا بلند بلند میخندی که هالیم کنی خالیبستم یا اخم میکنی که باز چرا نوشتههام این همه سانتیمانتال و رمانتیک شده!
.
غریبههایی اینجان و مجبوریم به یک پرس تظاهر درست و درمون مهمونشون کنیم!
.
لبخند پشتِ لبخند... صورتم درد میگیره... مثل شبایی که انقدر مسخره بازی درمیآوردیم و خیال میبافتیم که خونههه چهریختیه و ما چه بلاهایی سرش میآریم... و درخت بهارنارنج... یهوقتایی دلم میخواست کلهمو انقد تو بالش فرو کنم که دیگه نتونم نفس بکشم! چون واقعن گاهی دیگه نای خوشی کردن نمیذاشتیم برا خودمون!
.
پرت میشم به فردا... میدونم نمیبینمت... میدونم اما بازهم «میخواستم در این باران...»
.
میخونم
.
برمیگردم و در ماشین رو چک میکنم یادت مسخره کردنات میافتم... «وسواســــــــــــی» رو همچین میکشیدی که خودتم چندش میشد از صدای نازک آخرش!
.
چشمم میافته به عکسات که هنوز تو پاکت رو صندلی عقبه ماشینه. حالا ترس رو با هم تجربه میکنیم بعد شیش سال! میکنیم؟
.
دیگه نه توان ترسیدن دارم نه خیال برا بافتن!
.
اما برای بار آخر دلم خواست الان شیش سال پیش بود! تو شعرای مزخرفمو بلند بلند از حفظ میخوندی و بعد هر کدوم داد میزدی که تو شاهکاری بشر! و من گونههام از شرم ۱۹سالگی داغ میشد تو کوچه پسکوچههای شمرون!
.
جلوی در محکم میخورم به امروز!
.
علی از پشت شیشه نگام میکنه... میدونم رفتی و بهش سر زدی! الانم نشستی روی مبل پشتی بلند اتاقتو آروم آروم سیگار دود میکنی! عود روشنه، چراغا خاموش!
.
میآم تو. «دیر کردی!»ت سردتر از انتظارمه. توجیهم بارونه. خندهت تلخه و بیصدا اما تو تاریکی صاف میخوره تو صورتم!
.
دیگه لازم نیست بپرسم علی چیا بهت گفته! لو رفتهم! دیگه تقلا نمیکنم. سپرمو میندازم. پرچم سفید رو درمیآرم. دلم میخواد بیاد بشینم تو بغلت... چشم بسته هم میتونم حس کنم که پذیرا نیستی... حتا ذرهای!
.
آره
.
حالا اون برگشته و من باید برم!
.
قرارمون همینه
.
تو اما از من ناراحتی که نگفتم!
.
توقع داشتی که چی؟ بازم برم بیبی کیک شکلاتی بخرم و با جشن دونفره غافلگیرت کنم؟ نمیتونم. سخته. تکلیف اینه که تو گلومه چی میشه؟ کی نیشتر میزنه بهش تا چلهنشینی کنم؟ نفسم...
.
یاد شعرم میافتم
شعرمون:
چه تلخی ناخواندهای قلب تو را گرفت...
چه تلخی نابهنگامی قلب مرا شکست...
چه تلخی بیپایانی میان ما نشست...
.
یاد شعر تو میافتم:
وقتی تو تنها نگاه میکنی و من تنها سکوت...
تنها برنده ثانیهها هستند که شتابان مینگرندمان و میگذرند...
.
امروز همهش به یادت بودم... مثه دیروز... مثه همهی این روزها... مثه همهی این سالها که دیگه از زور کهنگی بوی نا گرفته!
.
پرت میشم به دیروز... روبهروم نشستی و نگاهت پر از نگفتههاییه که دزدکی می ریزیشون تو چشمام...
.
این چند خط رو که بخونی از دو حال خارج نیست واکنشت: یا بلند بلند میخندی که هالیم کنی خالیبستم یا اخم میکنی که باز چرا نوشتههام این همه سانتیمانتال و رمانتیک شده!
.
غریبههایی اینجان و مجبوریم به یک پرس تظاهر درست و درمون مهمونشون کنیم!
.
لبخند پشتِ لبخند... صورتم درد میگیره... مثل شبایی که انقدر مسخره بازی درمیآوردیم و خیال میبافتیم که خونههه چهریختیه و ما چه بلاهایی سرش میآریم... و درخت بهارنارنج... یهوقتایی دلم میخواست کلهمو انقد تو بالش فرو کنم که دیگه نتونم نفس بکشم! چون واقعن گاهی دیگه نای خوشی کردن نمیذاشتیم برا خودمون!
.
پرت میشم به فردا... میدونم نمیبینمت... میدونم اما بازهم «میخواستم در این باران...»
.
میخونم
.
برمیگردم و در ماشین رو چک میکنم یادت مسخره کردنات میافتم... «وسواســــــــــــی» رو همچین میکشیدی که خودتم چندش میشد از صدای نازک آخرش!
.
چشمم میافته به عکسات که هنوز تو پاکت رو صندلی عقبه ماشینه. حالا ترس رو با هم تجربه میکنیم بعد شیش سال! میکنیم؟
.
دیگه نه توان ترسیدن دارم نه خیال برا بافتن!
.
اما برای بار آخر دلم خواست الان شیش سال پیش بود! تو شعرای مزخرفمو بلند بلند از حفظ میخوندی و بعد هر کدوم داد میزدی که تو شاهکاری بشر! و من گونههام از شرم ۱۹سالگی داغ میشد تو کوچه پسکوچههای شمرون!
.
جلوی در محکم میخورم به امروز!
.
علی از پشت شیشه نگام میکنه... میدونم رفتی و بهش سر زدی! الانم نشستی روی مبل پشتی بلند اتاقتو آروم آروم سیگار دود میکنی! عود روشنه، چراغا خاموش!
.
میآم تو. «دیر کردی!»ت سردتر از انتظارمه. توجیهم بارونه. خندهت تلخه و بیصدا اما تو تاریکی صاف میخوره تو صورتم!
.
دیگه لازم نیست بپرسم علی چیا بهت گفته! لو رفتهم! دیگه تقلا نمیکنم. سپرمو میندازم. پرچم سفید رو درمیآرم. دلم میخواد بیاد بشینم تو بغلت... چشم بسته هم میتونم حس کنم که پذیرا نیستی... حتا ذرهای!
.
آره
.
حالا اون برگشته و من باید برم!
.
قرارمون همینه
.
تو اما از من ناراحتی که نگفتم!
.
توقع داشتی که چی؟ بازم برم بیبی کیک شکلاتی بخرم و با جشن دونفره غافلگیرت کنم؟ نمیتونم. سخته. تکلیف اینه که تو گلومه چی میشه؟ کی نیشتر میزنه بهش تا چلهنشینی کنم؟ نفسم...
.
یاد شعرم میافتم
شعرمون:
چه تلخی ناخواندهای قلب تو را گرفت...
چه تلخی نابهنگامی قلب مرا شکست...
چه تلخی بیپایانی میان ما نشست...
.
یاد شعر تو میافتم:
وقتی تو تنها نگاه میکنی و من تنها سکوت...
تنها برنده ثانیهها هستند که شتابان مینگرندمان و میگذرند...
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
اندر باب ِ... همین اندر باب!
گاهی نوشتن انقد سخته که نگو! چون بلخره قبل نوشتن باید فک کنی! و حالا بیا و درستش کن! چون دقیقن همین امروز بعدازظهر طی انقلابی درونی تصمیم گرفتی که دیگه فک نکنی! چون به یقین رسیدی که ای بابا! همین فک کردنه که داره دستی دستی به گا میددت! بله!
حالا نه اینکه اینارو بهمن به من گفته باشهها! نه! من خودم اینارو بلدم! مثه همهی احمقهایی که وقتی ازشون میپرسی فلان چیزو میدونستی میگن آره! حتا وقتی هنوز نگفتی اون فلان چیز چیه! من این دسته احمقهارو خوب میشناسم! همیشه عینک دارن! اگه نداشتن هم این چیزی رو عوض نمیکنه چون اونا واقعن یه عینک دارن! حالا مخفی یا هرچی! اما واقعن این عینک وجه لازمشونه چون با همین عینک به خلقا... گیر میدن و ایرادهای الاکلنگی میگیرن!
-این ایرادهای الاکلنگی از اصطلاحات دکتر قاسمی میباشد، بیشترین مورد مصرف: وقتی من و مامانم جلوی تلویزیون نشستیم و داریم فیلمهای هالیوودی تخمی یا سریالهای تخمیتره فارسیوان رو نگا- دقت کردید؟! ه ندارهها!- میکنیم. جواد، بابا یا همون دکتر- هرکدوم که خواستین صداش کنین، فقط تضمین نمیدم که حتمن جواب بده یا برخورده خیلی خوبی داشته باشه!- از اتاق خوابشون میآد بیرون و بدترین چراغ خونه رو- چراغ آینهی دمدر رو که نورش صاف تو چشمته وقتی رو کاناپهی جلو تلویزیون لم دادی!- روشن میکنه و دور خودش میچرخه و یه چیزی میپرسه راجع به لباسش: که مثلن رنگش خوبه؟ یا طرحش میخوره به طرح پیرهنه؟ یا چه میدونم خوبه رو تنم؟ یا چروک نیست؟ یا برشهاش بد واینمیسه؟ و من هر جوابی که بدم مهم نیست! چون عمومن شغل پارهوقت من ایراد گرفتن و غرغره! فلذا دکتر مجبور میشه جملهی جادوییشو از تو جیبش دربیاره و بکوبه تو صورتم این اخلاق گهمرغیمو! و منم لب کج کنم که اصن تقصیر منه که جواب میدم و اونم بگه جواب نمیدی که! گند میزنی به اعصاب آدم!-
اه اه اه! از دست این زبون من که انقد نیشداره! و متاسفانه هرکه در زندگی به من نزدیکتره نسیب بیشتری میبره از این ماجرا! همون: هرکه در این بزم مقربتر و این حرفا!
دقت کردین چه زیرپوستی اعلام کردم که معاشرت با من یهجور بزمه؟ خودشیفته قاسمی هستم ۲۴ ساله از اینجا!
بگذریم... کجا بودم؟ آها بحث این احمقهای همهچیز دون بود! اینکه من اینارو خوب میشناسم دلیلش خیلی واضحه!
شاید این کار من خیانت محسوب بشه چون یهجوریایی دارم اسرار مگو رو لو میدم! اما مهم نیست! فعلن تا اطلاع ثانوی درگیر جنون آنی محسوب میشم!
از دیگر اخلاقیات پسندیدهی این جماعت ورود به هر بحث مهم، غیرمهم، تخصصی، غیرتخصصی، عمومی و خصوصی و غیرهای میباشد. و تازه همیشه جملههارو با اما، ولی و به نظر ِ ، برعکس، اتفاقن و یا اصطلاحاتی از این دست شروع میکنند!
خیلی رو مخاند نه؟ تازه اگه مجبور باشین یکیشونو ۲۴ساعته تحمل کنین عمق فاجعه رو میفهمین! اینایی که شما بهش میخندین همه برا ما خاطرهست!
برگردیم به ماجرای فکر کردن و اینا! همه به من میگن که من بیخودی فکر میکنم! حق دارن بندهخداها! تازه بیخبرن که این قضیه منو درگیر یه بیماری جدید کرده! بــــــــــــــله! محبوب قلبهــــا!!! پــــــــارانویـــــــــــا!
امروز یه بندهخدایی خیلی ضمنی و زیرپوستی اینو حالیم کرد! اینا همهش عواقب ذهنیت چسبناک داشتنه! خب طرف مریضه دیگه وقتی هنوزم که هنوزه بعد ۷ ماه استعفا از محل کار قبلی هنوز داره کابوس اونجا رو میبینه هفتهای یهبار...!
فعلن بیاعصابم!
پسنگاری: دیدین؟! باز هم همین فکر کردن زد منو به گا داد! حالا هی انکار کنین!
پسنگاری۲: حتمن تا حالا فهمیدید که خودمم یکی از اونام! از همون اونا!
پسنگاری۳: دارم نسبت به جملات معترضه یه حالی میشم به خدا! یکی منو بگیره!
کاش یهدقه ساکت شم! ها؟ کاش یهدقه بشینم؟! ها؟! کاش بکپم ها؟!
کاش گیماور شم!
کاش تموم شم!
اه!
حالا نه اینکه اینارو بهمن به من گفته باشهها! نه! من خودم اینارو بلدم! مثه همهی احمقهایی که وقتی ازشون میپرسی فلان چیزو میدونستی میگن آره! حتا وقتی هنوز نگفتی اون فلان چیز چیه! من این دسته احمقهارو خوب میشناسم! همیشه عینک دارن! اگه نداشتن هم این چیزی رو عوض نمیکنه چون اونا واقعن یه عینک دارن! حالا مخفی یا هرچی! اما واقعن این عینک وجه لازمشونه چون با همین عینک به خلقا... گیر میدن و ایرادهای الاکلنگی میگیرن!
-این ایرادهای الاکلنگی از اصطلاحات دکتر قاسمی میباشد، بیشترین مورد مصرف: وقتی من و مامانم جلوی تلویزیون نشستیم و داریم فیلمهای هالیوودی تخمی یا سریالهای تخمیتره فارسیوان رو نگا- دقت کردید؟! ه ندارهها!- میکنیم. جواد، بابا یا همون دکتر- هرکدوم که خواستین صداش کنین، فقط تضمین نمیدم که حتمن جواب بده یا برخورده خیلی خوبی داشته باشه!- از اتاق خوابشون میآد بیرون و بدترین چراغ خونه رو- چراغ آینهی دمدر رو که نورش صاف تو چشمته وقتی رو کاناپهی جلو تلویزیون لم دادی!- روشن میکنه و دور خودش میچرخه و یه چیزی میپرسه راجع به لباسش: که مثلن رنگش خوبه؟ یا طرحش میخوره به طرح پیرهنه؟ یا چه میدونم خوبه رو تنم؟ یا چروک نیست؟ یا برشهاش بد واینمیسه؟ و من هر جوابی که بدم مهم نیست! چون عمومن شغل پارهوقت من ایراد گرفتن و غرغره! فلذا دکتر مجبور میشه جملهی جادوییشو از تو جیبش دربیاره و بکوبه تو صورتم این اخلاق گهمرغیمو! و منم لب کج کنم که اصن تقصیر منه که جواب میدم و اونم بگه جواب نمیدی که! گند میزنی به اعصاب آدم!-
اه اه اه! از دست این زبون من که انقد نیشداره! و متاسفانه هرکه در زندگی به من نزدیکتره نسیب بیشتری میبره از این ماجرا! همون: هرکه در این بزم مقربتر و این حرفا!
دقت کردین چه زیرپوستی اعلام کردم که معاشرت با من یهجور بزمه؟ خودشیفته قاسمی هستم ۲۴ ساله از اینجا!
بگذریم... کجا بودم؟ آها بحث این احمقهای همهچیز دون بود! اینکه من اینارو خوب میشناسم دلیلش خیلی واضحه!
شاید این کار من خیانت محسوب بشه چون یهجوریایی دارم اسرار مگو رو لو میدم! اما مهم نیست! فعلن تا اطلاع ثانوی درگیر جنون آنی محسوب میشم!
از دیگر اخلاقیات پسندیدهی این جماعت ورود به هر بحث مهم، غیرمهم، تخصصی، غیرتخصصی، عمومی و خصوصی و غیرهای میباشد. و تازه همیشه جملههارو با اما، ولی و به نظر ِ ، برعکس، اتفاقن و یا اصطلاحاتی از این دست شروع میکنند!
خیلی رو مخاند نه؟ تازه اگه مجبور باشین یکیشونو ۲۴ساعته تحمل کنین عمق فاجعه رو میفهمین! اینایی که شما بهش میخندین همه برا ما خاطرهست!
برگردیم به ماجرای فکر کردن و اینا! همه به من میگن که من بیخودی فکر میکنم! حق دارن بندهخداها! تازه بیخبرن که این قضیه منو درگیر یه بیماری جدید کرده! بــــــــــــــله! محبوب قلبهــــا!!! پــــــــارانویـــــــــــا!
امروز یه بندهخدایی خیلی ضمنی و زیرپوستی اینو حالیم کرد! اینا همهش عواقب ذهنیت چسبناک داشتنه! خب طرف مریضه دیگه وقتی هنوزم که هنوزه بعد ۷ ماه استعفا از محل کار قبلی هنوز داره کابوس اونجا رو میبینه هفتهای یهبار...!
فعلن بیاعصابم!
پسنگاری: دیدین؟! باز هم همین فکر کردن زد منو به گا داد! حالا هی انکار کنین!
پسنگاری۲: حتمن تا حالا فهمیدید که خودمم یکی از اونام! از همون اونا!
پسنگاری۳: دارم نسبت به جملات معترضه یه حالی میشم به خدا! یکی منو بگیره!
کاش یهدقه ساکت شم! ها؟ کاش یهدقه بشینم؟! ها؟! کاش بکپم ها؟!
کاش گیماور شم!
کاش تموم شم!
اه!
۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه
... یا کشف بزرگ من
تازگی فهمیدهام که از نقطه بیزارم!
ته هرچیز یا سه نقطه میچپانم یا علامت تعجب!
و از آنجا که همیشه هر بلایی سر جمله میآوردم با رابطه هم همان میکردم یا بخوانید رابطه هم برای من مثل جملهست...
خودتان دیگر گند آخرش را حدس بزنید...
یا آخرش سکوتی مبهم است
یا تعجبی وافر
یا چیزی که شبیه هیچچیز نیست اما بدون شک آزاردهندهست!
پ.ن: همیشه از روی میزان مصرف سه نقطه یا علامت تعجب- بعضن حتا enter- پی به شدت بیماریم بردهام!
پ.ن.ن: برای همین همیشه تکلیف هیچچیز در من روشن نیست! حتا شما دوست عزیز
پ.ن.ن.ن: How I wish I had the courage of the RAMEN GIRL!
پ.ن.ن.ن.ن: May Brittany Murphy rest in peace!
ته هرچیز یا سه نقطه میچپانم یا علامت تعجب!
و از آنجا که همیشه هر بلایی سر جمله میآوردم با رابطه هم همان میکردم یا بخوانید رابطه هم برای من مثل جملهست...
خودتان دیگر گند آخرش را حدس بزنید...
یا آخرش سکوتی مبهم است
یا تعجبی وافر
یا چیزی که شبیه هیچچیز نیست اما بدون شک آزاردهندهست!
پ.ن: همیشه از روی میزان مصرف سه نقطه یا علامت تعجب- بعضن حتا enter- پی به شدت بیماریم بردهام!
پ.ن.ن: برای همین همیشه تکلیف هیچچیز در من روشن نیست! حتا شما دوست عزیز
پ.ن.ن.ن: How I wish I had the courage of the RAMEN GIRL!
پ.ن.ن.ن.ن: May Brittany Murphy rest in peace!
۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه
...
جایی در اعماق وجودم دوستت دارم
هنوز...
میروم تا دفنترش کنم
تا باز هم وقت و بیوقت بیرون نزنی از کنارههای دلم
.
.
.
تا برگردم
مواظب همهچیز این زندگی باش...
نمیدانم چقدر طول میکشد!
هنوز...
میروم تا دفنترش کنم
تا باز هم وقت و بیوقت بیرون نزنی از کنارههای دلم
.
.
.
تا برگردم
مواظب همهچیز این زندگی باش...
نمیدانم چقدر طول میکشد!
۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
اعتراف
خدایا! یه لطفی کن و منو از دست خودم نجات بده! از پس دوست و دشمن خودم برمیآم...
۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه
...
حالا
میان ما
هفت ماه و هفت روز
فاصله است
شبیه افسانهها شدهایم
میبینی؟
بههم نمیرسیم
امان از دست این هفت
که هم خبیث است و هم دوستداشتنی
.
.
.
میان ما
هفت ماه و هفت روز
فاصله است
شبیه افسانهها شدهایم
میبینی؟
بههم نمیرسیم
امان از دست این هفت
که هم خبیث است و هم دوستداشتنی
.
.
.
۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه
این پست اختصاصن تقدیم میشود به رسا محمودیان!
رسا کاش کلمهی دلتنگی اینهمه احمق و کوچیک نبود
یا دست کم کاش دلتنگی من این همه بیمهار نمیشد!
از وقتی رفتی نمیدونم چرا!!! اما دست روزگار دستکم هفتهای دوبار منو میکشونه سر کوچهتون و این تلخه!
منم دلم رو فقط به این خوش میکنم که الان تو و یلدا خوشحالین و دارین کاری رو انجام میدین که همیشه دلتون میخواسته! و ماها هم به دوستی با شما، دلتنگیمون برای شما و خودتون مفتخر میشیم هی! و هی چشمامون از زور افتخار خیس میشه!
امضا منه منه کله گنده!
پ.ن: امیدوارم ۹۰ تا اینجای زندگی بهترین سال باشه برات!
یا دست کم کاش دلتنگی من این همه بیمهار نمیشد!
از وقتی رفتی نمیدونم چرا!!! اما دست روزگار دستکم هفتهای دوبار منو میکشونه سر کوچهتون و این تلخه!
منم دلم رو فقط به این خوش میکنم که الان تو و یلدا خوشحالین و دارین کاری رو انجام میدین که همیشه دلتون میخواسته! و ماها هم به دوستی با شما، دلتنگیمون برای شما و خودتون مفتخر میشیم هی! و هی چشمامون از زور افتخار خیس میشه!
امضا منه منه کله گنده!
پ.ن: امیدوارم ۹۰ تا اینجای زندگی بهترین سال باشه برات!
۱۳۹۰ فروردین ۹, سهشنبه
Goodbye My Almost...
While I was slipping away by the door, I saw you looking at me... And some girl was hanging on to your neck so lavishly...
۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه
عنوان ندارد!
امروز ۵ فروردینه و من نمیدونم چرا همهش فک میکنم ۵ اسفنده!
نویده برگشت!
دخترهی خر! دقیقن با ۱۵ عدد النگوی خرتر از خودش چنان ذوقمرگم کرد که نگو!
نصفه اینکه از فشار تصادف امروز زنده موندم ذوقمرگیم سر همین ماجرا بود!
یکی میگفت دوست داشتم تو بلاگم ناشناس مینوشتم...
گفتم بلاگ جدید باز کن.
جواب داد که مخاطبتو از دست میدی!
دیدم حق داره!
خودمم به این مرض دچار شدم! اما چارهشو پیدا کردم!
باهوشم دیگه چه میشه کرد!
توقع ندارین که چارهشو بگم...ها؟
امروز اگه نویده نبود رسمن پکیده بودم!
چای طعمدار کافه موسیقیرو آروین یادم داد!
قبلنا بابای نویده بود
اما الان جفتمون یا حتا سفتمون خوشحالیم که نیست
خیل عظیمی از دوستان فردا را برای بازگشت به موطن در نظر گرفتهاند!
چه خر تو خری بشه برنامهی من فردا!
امروز عزائیل رو صندلی عقب نشسته بود و مدام زبون سردشو پشت گردنم میکشید!
یه بارش به سلامت کامل گذشت و بدجور خیط شد...
اما بار دومم دهنمو سرویس کرد!
ملگراد و کلهی اینجانب تمامن یهوری شدیم!
سارا میگه بریم سفر...
این همه روز من از شدت ناراحتی زمینو گاز میزدم
حالا که از فردا کارم برمیگرده به روال عادی همه پیشنهادهای سکسی میدن!
آیدا داره به دنیا میآد!
دلم برای مادر ندیدهم تنگ شده!
بهمن ناراحته! دلیلشو میدونم اما کاری از دستم بر نمیآد!
نویده میگه پاتو از رو ترمز برندار!
کیو میگه کلن بزن کنار...
آیدا فقط میخنده و...
این امیلیا فاکس جانور بسی شبیه لیلا و سیمینه!
طاهر یکی از موهبتهای زندگی منه!
هنوز دستم و پام میلرزه از ماجرای امروز:
درست قبل از ماجرا عزرائیل از روی صندلی عقب اومد نشست کنارم
تازه پررو موزیک رو هم عوض کرد
منم به کفشم حسابش کردم و سیگار تعارف نزدم
فک کنم از همین عصبانی شد
صدای مامان نویده امروز صدای بهشت بود برام
نویده دعام کرده!
اگه نکرده بود احتمالن الان من و ملگراد کتلت تشریف داشتیم
پروژهی آلمان تصویب شد و این یعنی شروع دورهی خرکاری جدید
برای جواد نامه نوشتم
گناه داشت بیدارش کنم و بگم چه خبره!
سرم که خورد به شیشه انگار از پشت سر صدام کنیها...
برگشتم!
نبودی!
گفتم زنگ بزنم!
جواب دادم که چی؟
وقتی کلش به آرنجتم نیست؟!
طاهر نیاورون بود
برنا تو دفتر سر کار: انقد گرم محاسبه بود که نخواستم پرتش کنم از عوالم خودش بیرون
تصمیم گرفتم لوس نباشم
اسپریم رو درآوردم!
اوردوز کردم
یه ترایدنت انداختم تو دهنم
گفتم گور بابای لرزش دست و پا
روندم تا برسم به علیرضا و طاهر
اگه بخوام راستشو بگم: چند وقتی میشه که میبینم عزرائیل دور و بر ملگراده
هفتهی پیش تو صندوق عقب بود
صب که آب رادیاتو چک میکردم رو موتور نشسته بود
کیومرث که سوار شد پیچید به موتور بالابر شیشهی سمت شاگرد
و کاری که شیشه با بدبختی بالا و پایین بره!
بگذریم
لازمم بود!
لعنت به من!
لعنت به کشبک!
لعنت به بهمن!
لعنت به اتومیکا پراجکت!
لعنت به کیو!
لعنت به خودم!
برا اینکه بعدن آیدا منو دوپاره نکنه،
یا حتا خود کیو با لحن عصبانی بگه بهتر صحبت کن هالهقاسمی
همینجا اصطلاح یکی از شاگردای چهار سالهمو میدزدمو میگم:
لعنت زشت نهها!لعنت خوشگل! لعنت قشنگ!
-البته به جز لعنت اول و آخر که همواره گریبانگیره خودمه.
امروز روی پای راستم میخارید
پای چپمو گذاشتم رو پدال گاز که بتونم پای راستمو بخارونم
نویده غش کرده بود از خنده!
از تو آینه دیدم نیش مسافر صندلی عقب باز شد
اما تا به مقصودش برسه کلی راه بود هنوز
اونموقع ساعت ۵ بود تازه
طرفای ۱۰ و ربع بود که منو چپوند تو قوطی!
امروز تمام شعرهای علی عظیمی رواننژند وصفالحالم بود
بابت گهکاری شهروندنمای خرپول صد تومن از پول دوربینم دستیدستی پرید
امروز عصبانی بودم جواب کیو رو بد دادم تو مسج!
بیاین همه دعا کنیم که ناراحت نشده باشه آمین!
بهم میگه دختر گل! میگه قد کاملیا دوسم داره!
اما جفتمون میدونیم که من فقط یه احمق روانی خودآزارم!
اما خوشم اومد!
امروز خوب رید بهم!
لازم داشتم!
باز داشتم ناله میکردم
که خیلی ملایم بهم گفت
هر بلایی داره سرت میآد تقصیره خودته!
یه آن خوشم اومد که مراعاتم رو نکرد!
هرچند که من خیلی لوسم!
پ.ن:یک پیغام به مرد عوضی!
بدینوسیله اعلام میگردد
از این لحظه به بعد حق هرگونه حضور بی یا با واسطه در خوابهای من از شما سلب شدهاست
در صورت عدم تمکین به دستور فوق
مقامات ذیربط اقدامات لازمه را با اشد مدارج و در اسرع وقت به عمل میآورند
حالا دیگه خود دانید!
نویده برگشت!
دخترهی خر! دقیقن با ۱۵ عدد النگوی خرتر از خودش چنان ذوقمرگم کرد که نگو!
نصفه اینکه از فشار تصادف امروز زنده موندم ذوقمرگیم سر همین ماجرا بود!
یکی میگفت دوست داشتم تو بلاگم ناشناس مینوشتم...
گفتم بلاگ جدید باز کن.
جواب داد که مخاطبتو از دست میدی!
دیدم حق داره!
خودمم به این مرض دچار شدم! اما چارهشو پیدا کردم!
باهوشم دیگه چه میشه کرد!
توقع ندارین که چارهشو بگم...ها؟
امروز اگه نویده نبود رسمن پکیده بودم!
چای طعمدار کافه موسیقیرو آروین یادم داد!
قبلنا بابای نویده بود
اما الان جفتمون یا حتا سفتمون خوشحالیم که نیست
خیل عظیمی از دوستان فردا را برای بازگشت به موطن در نظر گرفتهاند!
چه خر تو خری بشه برنامهی من فردا!
امروز عزائیل رو صندلی عقب نشسته بود و مدام زبون سردشو پشت گردنم میکشید!
یه بارش به سلامت کامل گذشت و بدجور خیط شد...
اما بار دومم دهنمو سرویس کرد!
ملگراد و کلهی اینجانب تمامن یهوری شدیم!
سارا میگه بریم سفر...
این همه روز من از شدت ناراحتی زمینو گاز میزدم
حالا که از فردا کارم برمیگرده به روال عادی همه پیشنهادهای سکسی میدن!
آیدا داره به دنیا میآد!
دلم برای مادر ندیدهم تنگ شده!
بهمن ناراحته! دلیلشو میدونم اما کاری از دستم بر نمیآد!
نویده میگه پاتو از رو ترمز برندار!
کیو میگه کلن بزن کنار...
آیدا فقط میخنده و...
این امیلیا فاکس جانور بسی شبیه لیلا و سیمینه!
طاهر یکی از موهبتهای زندگی منه!
هنوز دستم و پام میلرزه از ماجرای امروز:
درست قبل از ماجرا عزرائیل از روی صندلی عقب اومد نشست کنارم
تازه پررو موزیک رو هم عوض کرد
منم به کفشم حسابش کردم و سیگار تعارف نزدم
فک کنم از همین عصبانی شد
صدای مامان نویده امروز صدای بهشت بود برام
نویده دعام کرده!
اگه نکرده بود احتمالن الان من و ملگراد کتلت تشریف داشتیم
پروژهی آلمان تصویب شد و این یعنی شروع دورهی خرکاری جدید
برای جواد نامه نوشتم
گناه داشت بیدارش کنم و بگم چه خبره!
سرم که خورد به شیشه انگار از پشت سر صدام کنیها...
برگشتم!
نبودی!
گفتم زنگ بزنم!
جواب دادم که چی؟
وقتی کلش به آرنجتم نیست؟!
طاهر نیاورون بود
برنا تو دفتر سر کار: انقد گرم محاسبه بود که نخواستم پرتش کنم از عوالم خودش بیرون
تصمیم گرفتم لوس نباشم
اسپریم رو درآوردم!
اوردوز کردم
یه ترایدنت انداختم تو دهنم
گفتم گور بابای لرزش دست و پا
روندم تا برسم به علیرضا و طاهر
اگه بخوام راستشو بگم: چند وقتی میشه که میبینم عزرائیل دور و بر ملگراده
هفتهی پیش تو صندوق عقب بود
صب که آب رادیاتو چک میکردم رو موتور نشسته بود
کیومرث که سوار شد پیچید به موتور بالابر شیشهی سمت شاگرد
و کاری که شیشه با بدبختی بالا و پایین بره!
بگذریم
لازمم بود!
لعنت به من!
لعنت به کشبک!
لعنت به بهمن!
لعنت به اتومیکا پراجکت!
لعنت به کیو!
لعنت به خودم!
برا اینکه بعدن آیدا منو دوپاره نکنه،
یا حتا خود کیو با لحن عصبانی بگه بهتر صحبت کن هالهقاسمی
همینجا اصطلاح یکی از شاگردای چهار سالهمو میدزدمو میگم:
لعنت زشت نهها!لعنت خوشگل! لعنت قشنگ!
-البته به جز لعنت اول و آخر که همواره گریبانگیره خودمه.
امروز روی پای راستم میخارید
پای چپمو گذاشتم رو پدال گاز که بتونم پای راستمو بخارونم
نویده غش کرده بود از خنده!
از تو آینه دیدم نیش مسافر صندلی عقب باز شد
اما تا به مقصودش برسه کلی راه بود هنوز
اونموقع ساعت ۵ بود تازه
طرفای ۱۰ و ربع بود که منو چپوند تو قوطی!
امروز تمام شعرهای علی عظیمی رواننژند وصفالحالم بود
بابت گهکاری شهروندنمای خرپول صد تومن از پول دوربینم دستیدستی پرید
امروز عصبانی بودم جواب کیو رو بد دادم تو مسج!
بیاین همه دعا کنیم که ناراحت نشده باشه آمین!
بهم میگه دختر گل! میگه قد کاملیا دوسم داره!
اما جفتمون میدونیم که من فقط یه احمق روانی خودآزارم!
اما خوشم اومد!
امروز خوب رید بهم!
لازم داشتم!
باز داشتم ناله میکردم
که خیلی ملایم بهم گفت
هر بلایی داره سرت میآد تقصیره خودته!
یه آن خوشم اومد که مراعاتم رو نکرد!
هرچند که من خیلی لوسم!
پ.ن:یک پیغام به مرد عوضی!
بدینوسیله اعلام میگردد
از این لحظه به بعد حق هرگونه حضور بی یا با واسطه در خوابهای من از شما سلب شدهاست
در صورت عدم تمکین به دستور فوق
مقامات ذیربط اقدامات لازمه را با اشد مدارج و در اسرع وقت به عمل میآورند
حالا دیگه خود دانید!
۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه
هاله جان!
میدونم سخته عزیزم! اما وقتی پر غرغری... وقتی اعصاب نداری به جای اینکه به اون بیچارهی از همه جا بیخبر گیر بدی بشین بنویس که یه تمرینی هم کرده باشی! واللا!
۱. دستم رو با عود سوزوندم
۲. بعد بوقی لاک قرمز زدم و هر بار که چشمم به ناخنهام میافته جا میخورم! کاش بابی اینجا بود پیانو میزدیم!
۳. هه! همین الان یاد اون روز دیوانهوار افتادم خونهی یوسفآباد که حتا لاک ناخنمون رو هم تو عکسا تگ کردیم!
۴. تمام خونه پر موهای منه و همه از دستم شاکین! خدا میدونه تا کی میتونم مقاومت کنم!
۵. این اتاق لعنتی هم دیگه انگار جمع بشو نیست!
۶. درست همانند دیوانگان از ساعت ۵ بعدازظهر دارم به آهنگ لتس فایند ا وی از آلبوم نان افرز ِ اتومیکا پراجکت گوش میدم!- بله! همین پست قبلی و میگم! بله! میدونم کار خطرناکی انجام میدم! به درک! از این جناب کلامی باز هم ممنونم! ایشون کلن ۹۰ مارو یه رنگ دیگه کردن!
۷. انقدر سیگار کشیدم دیگه دماغم کار نمیکنه!
۸. انقدر از عیددیدنی بیزارم که برایش پست جداگانه خواهم نوشت!
۹. به تولد الیکا فکر میکنم که دیروز بود!
۱۰. به دوستیمون فکر میکنم که وارده سال هشتم شد!
۱۱. به مهسا فکر میکنم که شنبه برمیگرده!
۱۲. به بابی فکر میکنم که اونم شنبه برمیگرده!
۱۳. به عکس با کلاه پرناز فکر میکنم!
۱۴. به اینکه چهقدر دلم براش تنگ شده!
۱۵. به کتابهای نخونده و فیلمهای ندیده و کارهای نکرده فکر میکنم و از خودم بیزار میشم!
۱۶. به اجرای برلین فکر میکنم و تنم میلرزه! و فقط دلم میخواد انصراف بدم! انگار به مسلخ میبرن منو!
۱۷. به احساسات خودم فکر میکنم تو این سه هفته و میبینم که میزان نوساناتش از مقیاس ریشتر هم گذشته!
۱۸. به کیان فکر میکنم که چند وقته با چه عشقی به گردن من آویزون میمونه و موهامو که یه طرفی بافتم و گوشوارهمو که به گوش مخالف سمت بافتهی موهام زدم با چه لذت و اصراری میکشه و چیزی رو در من زنده می کنه آخرین بار نوزده سالم که بود جلوی در دپارتمان تئاتر دانشکده حسش کردم!
۱۹. اونروز یکی از بچههای مجسمه با یه استاد بداخلاق کلاس داشت که نمیذاشت بندهخدا بچهشو سر کلاس نگهداره، برای همین به اولین کسی که دیدهبود- از بدشانسیش یدی که به دیوانگی مشهور بود در دانشگاه- سپرده بود پسر چند ماههشو! از دپارتمان مجسمه تا تئاتر راهی نیست و من از جایی که وایساده بودم تمام ماوقع رو میدیدم! ۳-۴ دقیقه بعد بچه از شدت کلافگی قرمز شده بود. چیزی نگفتم تا ببینم یدی که حتا بلد نیست بچهرو درست نگهداره بالاخره خودشو از تک و تا میندازه یا نه؟! ۲۰ دقیقه بعد یدی با قدمهای بلند میاومد سمتم! فکر کردم که بچه حتمن دستهگل به آب داده که یدی اینجوری میدوه! اما نه! بچه از شدت بغض به حال خفگی افتاده بود و بیصدا گریه میکرد. تا منو دید به هوای اینکه منم مثل مامانش مقنعهی مشکی سرمه چنان خودشو تو بغلم پرت کرد که اگه شل و وول وایساده بودم جفتمون میخوردیم زمین! پسربچه چنان تنگ منو به خودش گرفت که ترسیدم نکنه واقعن خفه شه. و تو دلم با مادرش دعوا کردم که دستکم یه دختر پیدا میکردی! یا دیگه یدی چرا بابا جان؟! و چندین فحش کشدار نیز نثار استاد احمقی کردم که صدایش را از ته کورهی مجسمه چنان برای این مادر مضطر بلند کرد که همهی سرها در کریدر چرخید! در همین حین گریهی بچه صدا دار شد و خیال من راحت و دست از کوبیدن به پشتش برداشتم. بگذریم نکته همین حس بود که عمرن صد سال دیگر هم بنویسم نمیتوانم منتقلش کنم! مربوط میشود به بخش مادرانهی وجودم که سالهاست سرکوبش کردهام!
۲۰. به کارهام فکر میکنم و اینکه اصلن برام مهم نیست که مثلن تا فردا باید یه مقالهی دو صفحهای رو بفرستم برای یه بابایی که دلش به خوش قولی من خوشه!
۲۱. کلن ۴ساله که فاتحهی خوشقولی و اعتبار کاریم رو خوندم!
۲۲. افسردهم!
۲۳. ولم کنین!
۱. دستم رو با عود سوزوندم
۲. بعد بوقی لاک قرمز زدم و هر بار که چشمم به ناخنهام میافته جا میخورم! کاش بابی اینجا بود پیانو میزدیم!
۳. هه! همین الان یاد اون روز دیوانهوار افتادم خونهی یوسفآباد که حتا لاک ناخنمون رو هم تو عکسا تگ کردیم!
۴. تمام خونه پر موهای منه و همه از دستم شاکین! خدا میدونه تا کی میتونم مقاومت کنم!
۵. این اتاق لعنتی هم دیگه انگار جمع بشو نیست!
۶. درست همانند دیوانگان از ساعت ۵ بعدازظهر دارم به آهنگ لتس فایند ا وی از آلبوم نان افرز ِ اتومیکا پراجکت گوش میدم!- بله! همین پست قبلی و میگم! بله! میدونم کار خطرناکی انجام میدم! به درک! از این جناب کلامی باز هم ممنونم! ایشون کلن ۹۰ مارو یه رنگ دیگه کردن!
۷. انقدر سیگار کشیدم دیگه دماغم کار نمیکنه!
۸. انقدر از عیددیدنی بیزارم که برایش پست جداگانه خواهم نوشت!
۹. به تولد الیکا فکر میکنم که دیروز بود!
۱۰. به دوستیمون فکر میکنم که وارده سال هشتم شد!
۱۱. به مهسا فکر میکنم که شنبه برمیگرده!
۱۲. به بابی فکر میکنم که اونم شنبه برمیگرده!
۱۳. به عکس با کلاه پرناز فکر میکنم!
۱۴. به اینکه چهقدر دلم براش تنگ شده!
۱۵. به کتابهای نخونده و فیلمهای ندیده و کارهای نکرده فکر میکنم و از خودم بیزار میشم!
۱۶. به اجرای برلین فکر میکنم و تنم میلرزه! و فقط دلم میخواد انصراف بدم! انگار به مسلخ میبرن منو!
۱۷. به احساسات خودم فکر میکنم تو این سه هفته و میبینم که میزان نوساناتش از مقیاس ریشتر هم گذشته!
۱۸. به کیان فکر میکنم که چند وقته با چه عشقی به گردن من آویزون میمونه و موهامو که یه طرفی بافتم و گوشوارهمو که به گوش مخالف سمت بافتهی موهام زدم با چه لذت و اصراری میکشه و چیزی رو در من زنده می کنه آخرین بار نوزده سالم که بود جلوی در دپارتمان تئاتر دانشکده حسش کردم!
۱۹. اونروز یکی از بچههای مجسمه با یه استاد بداخلاق کلاس داشت که نمیذاشت بندهخدا بچهشو سر کلاس نگهداره، برای همین به اولین کسی که دیدهبود- از بدشانسیش یدی که به دیوانگی مشهور بود در دانشگاه- سپرده بود پسر چند ماههشو! از دپارتمان مجسمه تا تئاتر راهی نیست و من از جایی که وایساده بودم تمام ماوقع رو میدیدم! ۳-۴ دقیقه بعد بچه از شدت کلافگی قرمز شده بود. چیزی نگفتم تا ببینم یدی که حتا بلد نیست بچهرو درست نگهداره بالاخره خودشو از تک و تا میندازه یا نه؟! ۲۰ دقیقه بعد یدی با قدمهای بلند میاومد سمتم! فکر کردم که بچه حتمن دستهگل به آب داده که یدی اینجوری میدوه! اما نه! بچه از شدت بغض به حال خفگی افتاده بود و بیصدا گریه میکرد. تا منو دید به هوای اینکه منم مثل مامانش مقنعهی مشکی سرمه چنان خودشو تو بغلم پرت کرد که اگه شل و وول وایساده بودم جفتمون میخوردیم زمین! پسربچه چنان تنگ منو به خودش گرفت که ترسیدم نکنه واقعن خفه شه. و تو دلم با مادرش دعوا کردم که دستکم یه دختر پیدا میکردی! یا دیگه یدی چرا بابا جان؟! و چندین فحش کشدار نیز نثار استاد احمقی کردم که صدایش را از ته کورهی مجسمه چنان برای این مادر مضطر بلند کرد که همهی سرها در کریدر چرخید! در همین حین گریهی بچه صدا دار شد و خیال من راحت و دست از کوبیدن به پشتش برداشتم. بگذریم نکته همین حس بود که عمرن صد سال دیگر هم بنویسم نمیتوانم منتقلش کنم! مربوط میشود به بخش مادرانهی وجودم که سالهاست سرکوبش کردهام!
۲۰. به کارهام فکر میکنم و اینکه اصلن برام مهم نیست که مثلن تا فردا باید یه مقالهی دو صفحهای رو بفرستم برای یه بابایی که دلش به خوش قولی من خوشه!
۲۱. کلن ۴ساله که فاتحهی خوشقولی و اعتبار کاریم رو خوندم!
۲۲. افسردهم!
۲۳. ولم کنین!
۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه
دوره میکنم خودم را و این زندگی را...
۱.بیگانه اینجاست.
۲. امشب افشین در جواب اینکه گفتم: نکن عمو! دیگه عیدی گرفتن از سن من گذشته! بی هوا توپید بهم که: من نمیدونم تو چه اصراری داری! گویا چنان جا خورده بودم که عمهاعظم و مهناز یکصدا گفتن: افشین! و نمیدونم اگه اون موقع اشکان، کیان رو نمیخندوند کار به کجا میکشید! با این که دلیل عصبانیت افشین رو نمیفهمیدم- یا در اصل نمیفهمیدم که کلن چرا ماجرا براش مهمه!- لذت بردم و لبخند زدم. داشتم سوار ماشین میشدم که افشین کیان به بغل اومد کنارم و گفت: ببین هاله تو ۶۰ سالهت هم که بشه من ۸۲ سالمه! خب؟! گفتم: خب! گفت: این از این! اما صدام برا این رفت بالا که از سر شب هر دوتا دیالوگت ترجیع بند »دیگه از من گذشته« رو داشت! نکن این کارو!
۳. دارم میرونم به سمت غرب. از جلوی در خونهی کیو رد میشم یاد تمام شبهای عجیبی میافتم که از ۸۸ با آیدا و بعدها با کیو گذروندم! یاد اون شب بیبنزین میافتم و این که هنوز زانوهام میلرزید و من نمیخواستم تو فک کنی که من ضعیف یا لوسم! سیگارمو برداشتم و خواستم فندک ماشینو بزنم که دیدم توش اف.ام ترنسمیتره! تازه حواسم جمع شد که پشت ورنام! میدیدم که صدای موتور صدای ملگراد نیست! گشتم ببینم حواسم کجا گیر کرده... دیدم پی حرفای افشین میچرخم... شبیهشو چند نفر دیگه هم زدن بهم و من ریشهی همهشو تو هیپوکندریا میبینم!باید تا ۲۲ام صب کنم ببینم نیلو مهدوی چه گلی به سرم میگیره!
۴. ذهنم میره سمت کیان و اینکه چهقد خوشحالم که دارم بزرگ شدنشو میبینم. اما وحشت میکنم از اینکه اگه زمستون ۸۶ چشمام باز نمیشد - یا حتا قبلتر پاییز ۸۵- الان منم داشتم آروغ یه بچهی چند ماهه رو میگرفتم... و حین تحمل کمردرد کشنده با این فکر میکردم که بچهی ۳-۴ سالهم لباسای عیدشو کثیف نکنه یا زیادی آجیل نخوره و رودل کنه و در عین حال لبخندی تحویل مهمونا میدادم که خودم چهارشاخ میشدم از اینکه چهطور حالشون از تصنعی بودنش بهم نمیخوره! میدونم ایراد از خودمه! همهچی به خودم برمیگرده! انقد سرویس میدم به همه که همه دوروبریام از تنبلی فلج میشن. و اون منم که آخر شب باید با این دو جملهی چندشآور کلنجار برم:- آخرش که چی؟
- پس خودت؟
همیشه به همه باید خوش بگذره چون نمیدونم چرا من در درجهی آخر اهمیتم -از دید خودم دستکم! ریشهی این همه دیگرخواهی کجاست واقعن؟
۵. با صدای بوق ماشین پشتی از هپروت میام بیرون میبینم که با ۲۰ تا دارم تو همت میرونم.
۶. به نکتهبینی افشین فکر میکنم و برای مهناز خوشحال میشم که مردش حواسش به همهچیز و همهجا هست! تازگیها این نکتهبینی رو در بیگانه هم دیدم و برای همراه زندگی اون هم خوشحال شدم! این حواس جمع مرد برای من میتونه از جذابترین خصیصههاش باشه.
۷. خستهم! ۳-۴بار خوابوندن کیان اونهم هر بار به مدت ۴۰ دقیقه تکون دادنش رو پام دهن کمرمو سرویس کرده! بعد از پل فجر میزنم کنار و پیِ غرغرهای جواد و رویا، متلکهای احتمالی عابران و گیر دادن پلیس همیشه در صحنه رو به تنم میمالم و یه سیگار روشن میکنم! هوای محبوب من!
۸.برمیگردم به افکارم: انگار همون خستگیای رو که من تو نگاه مهناز دیدم از تر و خشک کردن کیان، افشین هم دید چون برا بار آخر دیگه نذاشت من یا مهناز بخوابونیمش و نیمساعت تو راهرو براش لالایی خوند و تکونش داد تا بخوابه! و آخرش هم این موفقیتشو با صدای فوسه به من و مهناز اعلام کرد! سر اشکان هنوز خیلی جوون بودن! الان جفتشون پخته شدن و این جذابه...
۹.فک کنم جادوی ازدواج- رابطه به مفهوم کلی- همینه! رشد در کنار هم! و پذیرفتن اینکه تو باید تحمل داشته باشی و سر خیلی چیزا نزنی زیر همهچی حتا اگه استخون سوز باشه! همیشه ساختن هزاران بار سختتر از خراب کردنه!
۱۰. برمیگردم تو ماشین و تختهگاز میرم تا خونه! غذای محمود تو ماشین منه و احتمالن تا حالا کارش به خوردن سوسک کشیده!
۱۱. غذاشو میریزم تو ظرفش... درو باز میکنم و میرم تو. مامان نشسته روی کاناپهی محبوب من خوابش برده! بیصدا جلو میآم! دلیل نشسته خوابیدنش رو میفهمم! بابا سرشو گذاشته روی پای مامان و عین بچهها خوابیده! دوباره جملهم میآد تو سرم! رشد در کنار هم...
۱۲. میرم تو اتاق و به اطرافیانم فکر میکنم... همه نمیتونن این رشد رو تحمل کنن. رشد درد داره. یادمه هنوز وقتی پنجم بودم و یه درد غریبی تو طول استخونام تیر میکشید و کلافهم میکرد. حتا نمیذاشت کتاب بخونم- من در هر شرایطی تونستهام کتاب بخونم جز این یکی!- میدویدم سمت دفتر مامان و میپرسیدم چرا اینجوری میشم... رویا جواب میداد که داری قد میکشی. داری رشد میکنی... اعصاب و عضلهها و استخونات داره کشیده میشه
۱۳. ذهنم میره این سمت که پدر و مادر بودن هم رشد میخواد... و به جوابهای هوشمندانهی جواد و رویا برای سوالهای یکریز و بیشمار خودم فکر میکنم. من بدون شک از چنین ظرافت و خلاقیتی تهیام!
۱۴. باز به رشد فکر میکنم... و به درد... و میفهمم که در تمام زندگیم اینا توامان بودن دستکم برای من: درد میکشی، شناخت به وجود میآد و تو رشد میکنی!
۱۵. تو یکی از مغازههای بازارچههای فاز یک اکباتان وایسادم! قدم به پیشخون ۱۳۰ سانتی مغاره میرسه! رویا داره چونه میزنه که طرف کتری رو خوب آب نداده و هنوز چکه میکنه! برای اثبات حرفش کتری پر آبه و یه چیزهایی هم ازش چکه میکنه کف مغازه! بحث به نظرم بیهودهست و خودمو با دریوریهای توی ویترین پیشخون سرگرم میکنم... آونگی خودم رو عقب و جلو میبرم و قفسهی سینهم میخوره به کنارهی ویترین... یهو یه درد برقآسا نوک سینهی چپم منو از جا میپرونه! شوکه شدم! دردش نفس گیره! ضربه رو تکرار میکنم و میبینم توهم نیست! دست میزنم به فلز ویترین که مطمئن شم برق نداره! مربی ژیمناستیکم یادم داده که هر بلایی سر بدنتون میاد با سمت مقابل مقایسهش کنین. دستم میره سمت نوک سینهی راستم! اول میخوام با ویترین امتحانش کنم... زاویهی مناسبی ندارم ویترین خیلی نزدیک به دیوار سمت چپه. بیجلبتوجه با ضربهی دست- به همان شدت قبلی- امتحان میکنم! باز از جا میپرم! آروم دو دستم رو به سمت نوک سینههام میبرم! ترسیدهم! با نوک انگشتام فشار میدم سینههامو و از کشف چیز جدیدی زیر پوستم به مرز سکته میرسم! مامان داد میزنه که دستاتو بنداز! عمهخانم اشرف تازگی سینهاش را به خاطر سرطان از دست دادهاست و من که جویا میشوم در جواب میشنوم که یه مریضی سخته... فقط ماله زناس؟ نه! فقط ماله پیراس؟ نه! و حالا ترس پنجهاش را بر گلویم فشار میدهد! در موقعیت مناسب- در پیکان سفید مدل ۵۳- رویا پشت رل است و غرغر میکند از دست زنجیر فرمان که محکم روی پایش ول شده! نفهمیدهام همهچیز چطور گذشته که الان توی ماشینیم و کتری کپلو - اسمی که من گذاشتهم و در خانه تصویب شده- با ما نیست! رویا... مامان میبرد مرا که: صد بار گفتم مامان! خب! مامان! سرطان گرفتم! غشغش میخندد! آره حتمن سرطان سینه هم هست لابد؟... راست میگم به خدا! قسم نخور! ببین! دستش را میگیرم و میگذارم روی نوک سینهی سمت چپم! احساس میکنم این یکی در اثر ضربههای ویترین برجستهتر از دیگریست! باز غشغش میکند که: دیوانه! خم میشود و مرا میبوسد که: خره داری مثه صنم- دخترخالهی پنجسال بزرگترم- میشی! و من از ذوق و خجالت همزمان داغ میکنم و قرمز مایل به کبود میشوم! شب وقتی به رویا میگویم لباس زیر میخواهم- نمیگویم سینهبند چون لال میشوم از شدت هیجان! تشر میزند که: برو پی کارت! وقتش بشه خودم میدم بهت! و من با قهر از آشپزخانه بیرون میروم و شب فقط ماست میخورم که مثلن من قهرم! قبل از خواب باد پچپچها و خندههای زیرشان را از بالکن مشترک میآورد برایم. در مورد من حرف میزنند و کمصدا میخندند! همه فامیل معتقدند که من زیادی برای بزرگشدن عجله دارم! یادم میآید که گفتهاند در ۴ ماه و ۱۰ روزگی دندان درآوردهام و ۶ ماهگی ۴ دندان جلویم کامل بودهاند! و رویا میگوید در یکسال و نیمهگی جملههای کامل میگفتم و بعضن شنیده شده که هنگام جواب دادن به تلفن از لفظ جنابالی- جنابعالی خودمان- استفاده کردهام. سر این آخری یکی از دوستان بابا تا سالها مرا همین جنابالی صدا میکرد!
۱۶. نیمهخواب نیمهبیدار مثل آب برای شکلات را باز میکنم و جادوی مکزیک خوابآلودهترم میکند! چراغ خاموش! عینک روی پاتختی و سر نرسیده به بالش بیتوجه به درد کمر تمام اعضا را به حالت خواب در میآورد.
۱۷. خواب میبینم که نشستم تو ماشینت و تو باز هم داری زنگ احمقانهی موبایل منو با سوت میزنی! جواب نمیدم! میگی کیه نصفه شبی؟! جواب نمیدم! سیگار برمیداری از پاکت سیگار من روی دشبورد! فکر میکنم که تازگیها واکنش جفتمون به همهچی شده روشن کردن سیگار! زیرلب میگم پوریاست! نگاهم میکنی! با مکث: چرا جواب نمیدی خب؟ نگاه معنی داری میندازم بهت! فرانک نه خودشو برای چهارمین بار در یکسال گذشته تمدید کرده! من چی از دستم برمیآد؟ به نظرم از اینجا به بعدش دخالته!
۱۸. از خواب میپرم. نفس نفس میزنم! دفعهی اول بود که داشتیم باهم تند حرف میزدیم! ترسیدم! عین بچهها! از ماجرای پوریا و فرانک تو خواب غصهم شد! اسپری و تو تاریکی پیدا کردم و نیم ساعت هقهق زار زدم! هیچی نمیتونه جاتو پر کنه وقتی نیستی نصفه شب که گوله شم تو بغلت و تو با موهام بازی کنی... برام Almost Lover رو بخونی...
.
.
.
your fingertips across my skin
the palm trees swaying in the wind
images...
you sang me Spanish lullabies...
the sweetest sadness in your eyes...
clever trick!
well I never want to see you unhappy...
I thought you want the same for me...
goodbye my almost lover
goodbye my hopeless dream
I'm trying not to think about you
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
we walked along a crowded street
you took my hand and danced with me
images...
and when you left you kissed my lips
you told me you would never never forget these images... no...
but I never want to see you unhappy...
I thought you want the same for me...
goodbye my almost lover...
goodbye my hopeless dream...
I'm trying not to think about you!
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
I can not go to the ocean...
I can not drive the streets at night...
I can not wake up in the morning
without you on my mind!
so you're gone and I'm haunted...
and I bet you're just fine!
DO I MAKE IT THAT EASY TO WALK RIGHT IN AND OUT OF MY LIFE?
goodbye my almost lover
goodbye my hopeless dream
I'm trying not to think about you
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
۱۹. تو نیستی و این تلخه و من این تلخی رو با حافظ و شاملو و قهوه بیشتر میکنم
۲۰. معجزه؟
معجزه از جنونم بود!
یا
.
.
.
طلسم معجزتی مگر رهاند از گزند خویشتنم!
آره این بهتره.
۲۱. بیگانه روشن است
۲۲. روشن روشن نه! اما تاحدود زیادی شفاف!
۲۳. آینده تاریک
.
.
.
یا دستکم کدر/ تار/ محو! چه میدونم! میترسم اما در مجموع بهترم!
۲۴. دیشب با کیان که حرف میزدم درمورد بیگانه ازش پرسیدم و اونم یه چیزی گفت شبیه نه!
پ.ن: نوشتن یا تایپ کردن! مسأله این است!!!
پ.ن.ن:کیومرث از بهترین اتفاقهای سال ۸۹ بوده و ازش ممنونم!
۲. امشب افشین در جواب اینکه گفتم: نکن عمو! دیگه عیدی گرفتن از سن من گذشته! بی هوا توپید بهم که: من نمیدونم تو چه اصراری داری! گویا چنان جا خورده بودم که عمهاعظم و مهناز یکصدا گفتن: افشین! و نمیدونم اگه اون موقع اشکان، کیان رو نمیخندوند کار به کجا میکشید! با این که دلیل عصبانیت افشین رو نمیفهمیدم- یا در اصل نمیفهمیدم که کلن چرا ماجرا براش مهمه!- لذت بردم و لبخند زدم. داشتم سوار ماشین میشدم که افشین کیان به بغل اومد کنارم و گفت: ببین هاله تو ۶۰ سالهت هم که بشه من ۸۲ سالمه! خب؟! گفتم: خب! گفت: این از این! اما صدام برا این رفت بالا که از سر شب هر دوتا دیالوگت ترجیع بند »دیگه از من گذشته« رو داشت! نکن این کارو!
۳. دارم میرونم به سمت غرب. از جلوی در خونهی کیو رد میشم یاد تمام شبهای عجیبی میافتم که از ۸۸ با آیدا و بعدها با کیو گذروندم! یاد اون شب بیبنزین میافتم و این که هنوز زانوهام میلرزید و من نمیخواستم تو فک کنی که من ضعیف یا لوسم! سیگارمو برداشتم و خواستم فندک ماشینو بزنم که دیدم توش اف.ام ترنسمیتره! تازه حواسم جمع شد که پشت ورنام! میدیدم که صدای موتور صدای ملگراد نیست! گشتم ببینم حواسم کجا گیر کرده... دیدم پی حرفای افشین میچرخم... شبیهشو چند نفر دیگه هم زدن بهم و من ریشهی همهشو تو هیپوکندریا میبینم!باید تا ۲۲ام صب کنم ببینم نیلو مهدوی چه گلی به سرم میگیره!
۴. ذهنم میره سمت کیان و اینکه چهقد خوشحالم که دارم بزرگ شدنشو میبینم. اما وحشت میکنم از اینکه اگه زمستون ۸۶ چشمام باز نمیشد - یا حتا قبلتر پاییز ۸۵- الان منم داشتم آروغ یه بچهی چند ماهه رو میگرفتم... و حین تحمل کمردرد کشنده با این فکر میکردم که بچهی ۳-۴ سالهم لباسای عیدشو کثیف نکنه یا زیادی آجیل نخوره و رودل کنه و در عین حال لبخندی تحویل مهمونا میدادم که خودم چهارشاخ میشدم از اینکه چهطور حالشون از تصنعی بودنش بهم نمیخوره! میدونم ایراد از خودمه! همهچی به خودم برمیگرده! انقد سرویس میدم به همه که همه دوروبریام از تنبلی فلج میشن. و اون منم که آخر شب باید با این دو جملهی چندشآور کلنجار برم:- آخرش که چی؟
- پس خودت؟
همیشه به همه باید خوش بگذره چون نمیدونم چرا من در درجهی آخر اهمیتم -از دید خودم دستکم! ریشهی این همه دیگرخواهی کجاست واقعن؟
۵. با صدای بوق ماشین پشتی از هپروت میام بیرون میبینم که با ۲۰ تا دارم تو همت میرونم.
۶. به نکتهبینی افشین فکر میکنم و برای مهناز خوشحال میشم که مردش حواسش به همهچیز و همهجا هست! تازگیها این نکتهبینی رو در بیگانه هم دیدم و برای همراه زندگی اون هم خوشحال شدم! این حواس جمع مرد برای من میتونه از جذابترین خصیصههاش باشه.
۷. خستهم! ۳-۴بار خوابوندن کیان اونهم هر بار به مدت ۴۰ دقیقه تکون دادنش رو پام دهن کمرمو سرویس کرده! بعد از پل فجر میزنم کنار و پیِ غرغرهای جواد و رویا، متلکهای احتمالی عابران و گیر دادن پلیس همیشه در صحنه رو به تنم میمالم و یه سیگار روشن میکنم! هوای محبوب من!
۸.برمیگردم به افکارم: انگار همون خستگیای رو که من تو نگاه مهناز دیدم از تر و خشک کردن کیان، افشین هم دید چون برا بار آخر دیگه نذاشت من یا مهناز بخوابونیمش و نیمساعت تو راهرو براش لالایی خوند و تکونش داد تا بخوابه! و آخرش هم این موفقیتشو با صدای فوسه به من و مهناز اعلام کرد! سر اشکان هنوز خیلی جوون بودن! الان جفتشون پخته شدن و این جذابه...
۹.فک کنم جادوی ازدواج- رابطه به مفهوم کلی- همینه! رشد در کنار هم! و پذیرفتن اینکه تو باید تحمل داشته باشی و سر خیلی چیزا نزنی زیر همهچی حتا اگه استخون سوز باشه! همیشه ساختن هزاران بار سختتر از خراب کردنه!
۱۰. برمیگردم تو ماشین و تختهگاز میرم تا خونه! غذای محمود تو ماشین منه و احتمالن تا حالا کارش به خوردن سوسک کشیده!
۱۱. غذاشو میریزم تو ظرفش... درو باز میکنم و میرم تو. مامان نشسته روی کاناپهی محبوب من خوابش برده! بیصدا جلو میآم! دلیل نشسته خوابیدنش رو میفهمم! بابا سرشو گذاشته روی پای مامان و عین بچهها خوابیده! دوباره جملهم میآد تو سرم! رشد در کنار هم...
۱۲. میرم تو اتاق و به اطرافیانم فکر میکنم... همه نمیتونن این رشد رو تحمل کنن. رشد درد داره. یادمه هنوز وقتی پنجم بودم و یه درد غریبی تو طول استخونام تیر میکشید و کلافهم میکرد. حتا نمیذاشت کتاب بخونم- من در هر شرایطی تونستهام کتاب بخونم جز این یکی!- میدویدم سمت دفتر مامان و میپرسیدم چرا اینجوری میشم... رویا جواب میداد که داری قد میکشی. داری رشد میکنی... اعصاب و عضلهها و استخونات داره کشیده میشه
۱۳. ذهنم میره این سمت که پدر و مادر بودن هم رشد میخواد... و به جوابهای هوشمندانهی جواد و رویا برای سوالهای یکریز و بیشمار خودم فکر میکنم. من بدون شک از چنین ظرافت و خلاقیتی تهیام!
۱۴. باز به رشد فکر میکنم... و به درد... و میفهمم که در تمام زندگیم اینا توامان بودن دستکم برای من: درد میکشی، شناخت به وجود میآد و تو رشد میکنی!
۱۵. تو یکی از مغازههای بازارچههای فاز یک اکباتان وایسادم! قدم به پیشخون ۱۳۰ سانتی مغاره میرسه! رویا داره چونه میزنه که طرف کتری رو خوب آب نداده و هنوز چکه میکنه! برای اثبات حرفش کتری پر آبه و یه چیزهایی هم ازش چکه میکنه کف مغازه! بحث به نظرم بیهودهست و خودمو با دریوریهای توی ویترین پیشخون سرگرم میکنم... آونگی خودم رو عقب و جلو میبرم و قفسهی سینهم میخوره به کنارهی ویترین... یهو یه درد برقآسا نوک سینهی چپم منو از جا میپرونه! شوکه شدم! دردش نفس گیره! ضربه رو تکرار میکنم و میبینم توهم نیست! دست میزنم به فلز ویترین که مطمئن شم برق نداره! مربی ژیمناستیکم یادم داده که هر بلایی سر بدنتون میاد با سمت مقابل مقایسهش کنین. دستم میره سمت نوک سینهی راستم! اول میخوام با ویترین امتحانش کنم... زاویهی مناسبی ندارم ویترین خیلی نزدیک به دیوار سمت چپه. بیجلبتوجه با ضربهی دست- به همان شدت قبلی- امتحان میکنم! باز از جا میپرم! آروم دو دستم رو به سمت نوک سینههام میبرم! ترسیدهم! با نوک انگشتام فشار میدم سینههامو و از کشف چیز جدیدی زیر پوستم به مرز سکته میرسم! مامان داد میزنه که دستاتو بنداز! عمهخانم اشرف تازگی سینهاش را به خاطر سرطان از دست دادهاست و من که جویا میشوم در جواب میشنوم که یه مریضی سخته... فقط ماله زناس؟ نه! فقط ماله پیراس؟ نه! و حالا ترس پنجهاش را بر گلویم فشار میدهد! در موقعیت مناسب- در پیکان سفید مدل ۵۳- رویا پشت رل است و غرغر میکند از دست زنجیر فرمان که محکم روی پایش ول شده! نفهمیدهام همهچیز چطور گذشته که الان توی ماشینیم و کتری کپلو - اسمی که من گذاشتهم و در خانه تصویب شده- با ما نیست! رویا... مامان میبرد مرا که: صد بار گفتم مامان! خب! مامان! سرطان گرفتم! غشغش میخندد! آره حتمن سرطان سینه هم هست لابد؟... راست میگم به خدا! قسم نخور! ببین! دستش را میگیرم و میگذارم روی نوک سینهی سمت چپم! احساس میکنم این یکی در اثر ضربههای ویترین برجستهتر از دیگریست! باز غشغش میکند که: دیوانه! خم میشود و مرا میبوسد که: خره داری مثه صنم- دخترخالهی پنجسال بزرگترم- میشی! و من از ذوق و خجالت همزمان داغ میکنم و قرمز مایل به کبود میشوم! شب وقتی به رویا میگویم لباس زیر میخواهم- نمیگویم سینهبند چون لال میشوم از شدت هیجان! تشر میزند که: برو پی کارت! وقتش بشه خودم میدم بهت! و من با قهر از آشپزخانه بیرون میروم و شب فقط ماست میخورم که مثلن من قهرم! قبل از خواب باد پچپچها و خندههای زیرشان را از بالکن مشترک میآورد برایم. در مورد من حرف میزنند و کمصدا میخندند! همه فامیل معتقدند که من زیادی برای بزرگشدن عجله دارم! یادم میآید که گفتهاند در ۴ ماه و ۱۰ روزگی دندان درآوردهام و ۶ ماهگی ۴ دندان جلویم کامل بودهاند! و رویا میگوید در یکسال و نیمهگی جملههای کامل میگفتم و بعضن شنیده شده که هنگام جواب دادن به تلفن از لفظ جنابالی- جنابعالی خودمان- استفاده کردهام. سر این آخری یکی از دوستان بابا تا سالها مرا همین جنابالی صدا میکرد!
۱۶. نیمهخواب نیمهبیدار مثل آب برای شکلات را باز میکنم و جادوی مکزیک خوابآلودهترم میکند! چراغ خاموش! عینک روی پاتختی و سر نرسیده به بالش بیتوجه به درد کمر تمام اعضا را به حالت خواب در میآورد.
۱۷. خواب میبینم که نشستم تو ماشینت و تو باز هم داری زنگ احمقانهی موبایل منو با سوت میزنی! جواب نمیدم! میگی کیه نصفه شبی؟! جواب نمیدم! سیگار برمیداری از پاکت سیگار من روی دشبورد! فکر میکنم که تازگیها واکنش جفتمون به همهچی شده روشن کردن سیگار! زیرلب میگم پوریاست! نگاهم میکنی! با مکث: چرا جواب نمیدی خب؟ نگاه معنی داری میندازم بهت! فرانک نه خودشو برای چهارمین بار در یکسال گذشته تمدید کرده! من چی از دستم برمیآد؟ به نظرم از اینجا به بعدش دخالته!
۱۸. از خواب میپرم. نفس نفس میزنم! دفعهی اول بود که داشتیم باهم تند حرف میزدیم! ترسیدم! عین بچهها! از ماجرای پوریا و فرانک تو خواب غصهم شد! اسپری و تو تاریکی پیدا کردم و نیم ساعت هقهق زار زدم! هیچی نمیتونه جاتو پر کنه وقتی نیستی نصفه شب که گوله شم تو بغلت و تو با موهام بازی کنی... برام Almost Lover رو بخونی...
.
.
.
your fingertips across my skin
the palm trees swaying in the wind
images...
you sang me Spanish lullabies...
the sweetest sadness in your eyes...
clever trick!
well I never want to see you unhappy...
I thought you want the same for me...
goodbye my almost lover
goodbye my hopeless dream
I'm trying not to think about you
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
we walked along a crowded street
you took my hand and danced with me
images...
and when you left you kissed my lips
you told me you would never never forget these images... no...
but I never want to see you unhappy...
I thought you want the same for me...
goodbye my almost lover...
goodbye my hopeless dream...
I'm trying not to think about you!
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
I can not go to the ocean...
I can not drive the streets at night...
I can not wake up in the morning
without you on my mind!
so you're gone and I'm haunted...
and I bet you're just fine!
DO I MAKE IT THAT EASY TO WALK RIGHT IN AND OUT OF MY LIFE?
goodbye my almost lover
goodbye my hopeless dream
I'm trying not to think about you
can't you just let me be?
so long my luckless romance...
my back is turned on you!
should I've known you'd bring me heartache
ALMOST LOVERS ALWAYS DO!
۱۹. تو نیستی و این تلخه و من این تلخی رو با حافظ و شاملو و قهوه بیشتر میکنم
۲۰. معجزه؟
معجزه از جنونم بود!
یا
.
.
.
طلسم معجزتی مگر رهاند از گزند خویشتنم!
آره این بهتره.
۲۱. بیگانه روشن است
۲۲. روشن روشن نه! اما تاحدود زیادی شفاف!
۲۳. آینده تاریک
.
.
.
یا دستکم کدر/ تار/ محو! چه میدونم! میترسم اما در مجموع بهترم!
۲۴. دیشب با کیان که حرف میزدم درمورد بیگانه ازش پرسیدم و اونم یه چیزی گفت شبیه نه!
پ.ن: نوشتن یا تایپ کردن! مسأله این است!!!
پ.ن.ن:کیومرث از بهترین اتفاقهای سال ۸۹ بوده و ازش ممنونم!
۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه
گذشتهآزاری
نمیدونم چرا یه هفتهس که همهش دارم لابهلای گذشته وول میخورم! از همه بدتر هم تویی که از هر طرف میچرخم محکم میخوری تو پیشونیم!
پ.ن امسال چرا همهچی از همیشه گندتره؟
پ.ن امسال چرا همهچی از همیشه گندتره؟
اشتراک در:
پستها (Atom)