۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

اولین منم...

ذوق رو تو چشماش می‌بینم. با این‌که خود چشم‌هارو نمی‌بینم.
ذوق رو تو صداش می‌شنوم. با این‌که خود صدا رو نمی‌شنوم.
خوش‌حاله
من اولین آدم اون سرزمینم.
با ذوق می‌دوم تو پیجی که با اون لینک باز می‌شه. به گوشه‌ی چپ بالا نگاه می‌کنم. دنبال دیدن حروف لاتین‌م که بگه فالو. کلیک می‌کنم. می‌گه علنن؟ می‌گم آره علنن! می‌خوام همه‌ی دنیا بدونن که من فکر می‌کنم رو زندگی یه نفر توی یه برهه یه تاثیر خوب داشتم.
همه‌ی دنیا اینو نمی‌دونن. هیچ‌وقت هم نمی‌فهمن. خودشم حتا شاید نفهمه. اما حس کسی رو دارم که بعد از بودن با یه نفر تازه می‌فهمه اولین بارش بوده. نه از روی کلمه‌هاش... از روی لرزش دست و نگاهش...
اولین‌بار اون آدمه تو رو می‌بره به این سمت که بگیریش تو بغلت و بگی آروم باش جوجه. من این‌جام. همین جا هم می‌مونم...

فکر نکردن

این‌جا نشسته‌م. آب‌جوی بلوبری می‌خورم که نمی‌دونم ترجمه‌اش کدوم یکی از اخته‌های فارسیه... به جمله‌ی دختر زیبایی فکر می‌کنم که اگر جفت‌مون عاشق یه مرد نمی‌شدیم بهترین دوست من می‌شد: آ کام فرام ا لند ویچ هز نو بریز...
آره این جمله تا حدود خیلی زیادی سرزمین منو تعریف می‌کنه. نه از اون تعریفایی که جون می‌کنی با هزار تا سنجاق هزار تا معنی ریز و درشت رو به‌ش بچسبونی. یه تعریف لخت و پتی که صاف میاد وامی‌سته جلوت می‌گه: همینیه که هست. و این جمله رو انقد خوب می‌گه که تاثیرش با یه کشیده‌ی آبدار برابری می‌کنه.
زد به سرم رفتم چک کردم دیدم دارم خنگ می‌شوم.
این موتورهای جست‌و‌جو و این مترجم‌ها ماشینی می‌گن بلوبری همون زغال‌اخته‌س. حالا هرچی... مهم اینه که من و یه سری آدم یه شب‌هایی داشتیم که پر بود از جادوی طعم این فسقلی‌های مثلن آبی...
.
.
.

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

در غربت آدم نازک‌تر است... خیلی نازک‌تر...

می‌رم واشر بخرم. اشکام نشتی پیدا کردن...

اعتراف نمی‌دانم چندم...

گمونم باز قلبم شکسته و منطقم داره نشت می‌کنه...
آره درست شنیدی... بهترین جا برای نگه‌داری هر چیز وسط زمین دشمن‌شه...
وسط میدون مین!

Confessions 2

Missing you would be the last thing on my to do list from now on...

این‌ روزهای من...

پشت پنجره درخت سرخ با باد تکان می‌خورد. انگار ناز می‌کند برا معشوقی خیالی... شاید باد. شاید هم در باری گوشه‌ای ایستاده و سرش با کوبا لیبره‌ش گرم است و بی‌خیال دنیا با ریتم آهنگ این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. من اگر مردی در آن بار باشم و زنی سرخ‌مو را ببینم که با خودش خوش است و تنها می‌رقصد... رقص که نه... تاب می‌خورد. برای دل خودش و باقی دنیا هم حواله‌ی تخم‌های نداشته‌ی مرد قبلی زندگی‌ش- حتمن مرد نبوده که گذاشته از دستش در برود- باید خودم را به صندلی بار بدوزم که نروم سراغش...

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه