دنبالهی یادت از دریچهی ذهنم مانده بیرون، تاب میخورد مدام به بهانههای الکی...
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه
برف بیبرفی...
درست چهار سال پیش بود، یک ماه کم!
کولی شدم. چرخیدم و چرخیدم و تنها ماه با من بود. پاهایم تا زانو در برف فرو میرفت. و من از همدلی آسمان با اشکهای یخزدهم خوشحال میشدم.
حالا چهار سال بعد است. در مسیر کولیگونهم قلبم در مشت، ریز ریز نشانه میگذاشتم تمام مسیر را تا راه برگشت گم نشود. وسط ناکجا ایستادهم. از قلبم چیز زیادی نمانده. کفاف یکی دو ماه را میدهد. ادامه میدهم. و جایی که نشانه تمام شود مینشینم... هنوز نشانههای نحیفی باقی مانده. من به دنبال برف میگردم.
در شهر من برف میبارد. این نشانهی من است.
تو خشکسالی من بودی... حالا رفتهای. تمام شدهای.
خداحافظ
پرسنا...
این درد ینی خودمو میشناسم. این کلافگی ینی درست حدس زدم. این چیزی که این تو وولوول میخوره ینی حق با منه.
بعد از مدتها دوباره قانون به تخمم، به تخمت، به تخمش رو پیاده کردم. قدم زدم تا وودبریج. پنج بعدازظهر بود که راه افتادم. داشت گرگ و میش میشد. یه بطری آب تو دستم بود که یا ریتم راه رفتن تکونش میدادم، مثل این بود که داشتم تو ماشین لباسشویی بالا و پایین میرفتم.
سرم درد میکرد. پر از فکر بود. و در عین حال وقتی دقیق میشدم میدیدم هیچی نیست. همه چیز رو دونه دونه کشیدم بیرون، تکون دادم محکم. پهن کردم جلوم. اما نبود. اونی که سرم رو پر کرده بود نبود. اونجا، مزهکردن ادویهی شام بود. تمیز کردن فیلتر خشککن بود. عوض کردن دستمال توالت بود. خرید بود. کوتاه کردن لباس مامانی بود. محکم کردن چرخهای واکرش بود. چک کردن پست بود. عوض کردن جای کش جوراب بابایی بود. نوشتن قصهی سفارش ناشر بود. ایران بود. طاهر بود. جواد بود. رویا بود. امیرعلی بود. آدمای دیگه بود. خستگی بود. کلافگی بود. سیگار بود. آبجو بود. سخنرانی شنبه تو کنفرانس زنان بود. سرماخوردگی جوان بود. برلین بود. دل تیکهپارهم بود. چاقویی که باهاش خودمو سلاخی میکنم بود.
اما یه چیزی نبود.
نبود و حس میشد.
بود و دیده نمیشد.
اما صدای دندون قروچهش میاومد.
نشستم تو آلاچیق جلوی خونهی یه پیرمرد خسته. با دست بهش سلام کردم. تبک رو درآوردم. پیچیدمش لای کاغذی برلین. فیلترو گذاشتم تهش. خیسش کردم. صاف و گرد شد. انگار از کارخونه اومده بیرون.
با فندک فرد روشنش کردم.
اشکام دود شد. اما اون چیز هنوز هم سر جاش بود.
سفت.
سرتق.
نامرئی.
سینسیناتی
اوهایو
نهم نوامبر/ ۱۷ آبان
۱۳۹۰/۲۰۱۱
پ.ن: امروز یکی که نمیشناسمش پنجاه سالهشه و من بیست و پنج سالهم...
۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه
گنج
نیم از اهل سجاده
بهلطف خوردن باده
که تا گردم ز غم شادان
کنم آباد ویران را
بگردان باده ای ساقی
ز خون صاف رواقی
به شادی بگذران باقی
ز دور باده دوران را
چرا باده ننوشد جان
در این قصر و این ایوان
چو در مستی همی بیند
دو چشم روی جانان را
ز درد سوز مشتاقی
سر آن دارم ای ساقی
که در عالم زنم آتش
بسوزم کفر و ایمان را
منم مجنون آشفته
در این دریا فرو رفته
مرا چون درد درمان شد
چه خواهم کرد درمان را...
بهلطف خوردن باده
که تا گردم ز غم شادان
کنم آباد ویران را
بگردان باده ای ساقی
ز خون صاف رواقی
به شادی بگذران باقی
ز دور باده دوران را
چرا باده ننوشد جان
در این قصر و این ایوان
چو در مستی همی بیند
دو چشم روی جانان را
ز درد سوز مشتاقی
سر آن دارم ای ساقی
که در عالم زنم آتش
بسوزم کفر و ایمان را
منم مجنون آشفته
در این دریا فرو رفته
مرا چون درد درمان شد
چه خواهم کرد درمان را...
اشتراک در:
پستها (Atom)