۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

Confessions 2

What if the way I should deal with it, is DANCING? Huh?!


P.S: It in this sentence is referring to a bunch of  matters and things.

Confessions 1

I keep on drafting... and it's like the whole world is expanding in a crazy speed. This is getting really worse day by day.
This should be stopped at some point, I should do something about it!
Your advice and help are the most appreciated...
Sincerely Me

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

شکواییه

خدا یه بوته‌ی آزمایش آفریده منو هم پشت‌بندش به عنوان تستر سر هم کرده، ببینه بوته‌ی آزمایشش درست کار می‌کنه یا نه!

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

این‌‌جا باید یک نوشته‌ی دیگر باشد

آدمی که نشسته و یک وانت پست در دنیای مجازی خونده و ۹۹۹ درصد همه‌شان ناله بوده‌اند قاطی نکند یک مرگی‌ش هست. یک وانت متن مجازی چقد می‌شود راستی؟ جواب سرخ‌پوستی‌ش باید خیلی خیلی خیلی خیلی باشد. جواب منطقی‌ش هم باید در همین حدود باشد. اما این به این معنی نیست که سرخ‌پوست‌ها منطقی هستند. منطقی واقعن صفتی مناسبی به نظر نمی‌رسد. تنگ و ترش است. خفن بهتر است، چون انتزاعی‌تر است، مثل خودشان. سرخ‌پوست‌ها سرخ‌پوست‌ند و خیلی خفن‌ هستند. از دور خفن بوده‌اند و حالا که نزدیک و قاطی‌شان زندگی می‌کنم می‌بینم خیلی خفن‌ترند و افسانه‌ها و هالیوود طبق معمول نتوانسته‌اند -یا نخواسته‌اند- حق مطلب را ادا کنند. یکی به نفع قدیمی‌ها بابت شنیدن کی بود مانند دیدن! بگذریم سرخ‌پوست‌ها از سطح درک من خیلی خفن‌ترند.
داشتم از به [...] رفتگی در اثر مطالعه‌ی بیش از حد بلاگ‌های اشاعه‌دهنده‌ی ناله می‌گفتم. واکنش مغزم بدین شرح بود: از دماغم به هیبت یک مایه‌ی لزج به رنگ صورتی کم‌حال-شیری، ریخت روی کی‌برد و موس‌پد لپ‌تاپم. جمع شد و شکل مغز معمولی گرفت. حالا گیرم کمی قُر (دیکته‌ش درست است؟)! دو تا پا درآورد که پنجه‌ش شبیه انگشت سبابه بود. روی موس‌پد ایستاد. رفت روی تب Rdio و الویس را سرچ کرد و ایسنشال الویس را انتخاب کرد و گذاشت پخش شود. منم همین‌طور با دهان باز بربر نگاهش می‌کردم. در اواخر این فرآیند کمی هم صدای خفیف اما محسوس آآآآ به واکنش مونوتنم اضافه شده بود. چرخید و با این که چشم نداشت خیلی تاثیرگذار چند ثانیه به من زل زد و بعد گفت: چته؟! انگار گفته باشد چخه! انقد محکم گفت که از این مواد لزج روش چند قطره‌ی نحیف پاشید به صورتم. منتظر جواب من نشد،انگار من صخره باشم ازم رفت بالا و مثل کرم از گوشم برگشت سر جاش!
حالا الویس گوش می‌دهم و یک قر ظریفی در من جریان دارد.
نکته‌ی اخلاقی: وقتی داغانید به خودتان گوش بدهید، خودش می‌گوید چه مرگش است. بهتر گوش بدهید راه‌حلش را هم می‌کوباند توی صورتتان! از آموزه‌های سرخ‌پوستی
با تشکر از خانواده‌ی محترم پریسلی

پ.ن: به همین تخماتیکی! وقتی بحث تخلیه‌ی اضطراری‌ست کسی به چه‌جوری و چرایی و کجایی و چیستی و علتش فکر نمی‌کند. شما دیده‌اید کسی که اسهال داشته باشد، یا تندش گرفته باشد و به این چیزها فکر کند؟ آدم در این وضعیت‌ها شلوارش را می‌کشد پایین و خودش را خلاص می‌کند.

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

Dance with me> Band A Part

Let's dance little stranger
Show me secret sins
Love can be like bondage
Seduce me once again

Burning like an angel
Who has heaven in reprieve
Burning like the voodoo man
With devils on his Sleeve

Won't you dance with me
In my world of fantasy
Won't you dance with me
Ritual fertility

Like an apparition
You don't seem real at all
Like a premonition
Of curses on my soul

The way I want ti love you
Well it could be against the law
I've seen you in a thousand minds
You've made the angels fall

Won't you dance with me
In my world of fantasy
Won't you dance with me
Ritual fertility

Come on little stranger
There's only one last dance
Soon the music's over
Let's give it one more chance


Won't you dance with me
In my world of fantasy
Won't you dance with me
Ritual fertility

Take a chance with me
In my world of fantasy
Won't you dance with me
Ritual fertility

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

هنگام که عشق به سطر نمی‌آمد...

سرت رو گرفتی بین دستات. آرنجات تکه‌شون رو میزه. صندلی‌ت عقبه. مایلی به سمت جلو... لیوان چایی رو می‌ذارم رو میز کنار دستت. هدفن‌هات وصله به لپ‌تاپ... صدای ویز ویز ترک فید تو بلک ایمی واین‌هوس می‌آد. اتاق تاریکه. می‌شینم رو زمین. سمت چپ صندلی‌ت. سرم رو می‌ذارم روی رون پای چپ‌ت. پاهاتو می‌بندی که من راحت‌تر باشم. سرمو می‌آرم توتر. آروم آروم می‌چکی روی صورتم.
من خوش‌بختم در گودال نون...

* عنوان و عبارت در گودال نون وام گرفته از اسطوره‌ی نوشته‌های معاصرم بیژن نجدی‌ست...
هر دو از شعر کوتاه و مایسطرون در کتاب خواهران این تابستان/ چاپ ماه‌ریز/ ۸۱

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

برای مرد خسته... (ادامه‌دار/ اضافه‌شونده!)

من با خون خود بر سنگ‌های این زندان تاریخ می‌نویسم. قلمم استخوان‌های درهم شکسته به دست تو...
.
دوستت دارم را چونان بال‌زدن گنجشک‌ها هراسان روانه می‌کنم به سویت و
خداحافظ...
.
کمانت برکش ای آرش... سرزمینی دور می‌خواهم...
.
غریبه بمون. من از آشنا شدن خسته و دل‌زده‌م...
.
تو جز نامی از عشق نمی‌دانی...
درون آ تا سوختن استخوان به چشم جان همی بینی...
.