۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

فلذا...

تازگی‌ها عاشق این شدم که وسط حرف‌های روزمره هی فلذا بچپونم...
انگار اگه با یکی حرف بزنم فلذا رو نگم شب نشده بچه‌م می‌افته!

شما کارت درست نیس رفیق، کار دنیا خرابه...

اگه این کارا رو که می‌کنی واسه خاطر اینه که بری بگی ایول فلانی رو هم خر کردم یا مخ‌ش رو زدم یا گذاشتم‌ش سر کار، گفتم بهت بگم در جریان باشی که: عمو جان اینا از کار درستی تو نیس...
فلانی راحت گول می‌خورد. زود اعتماد می‌کند. بچه دوساله هم می‌تونه حریف فلانی بشود. شما به خودت نبال...
به قول دکتر رضوانی: مالیده‌ه‌ای!

شعارنامه

بذا منم یه‌کم شعار بدم ببینم چه‌جوریاس...
آقا جان به پیر به پیغمبر به دین به ایمون شرافت مهمه! حالا مگه می‌فهمه؟
انگار بخوای بدون این‌که خودت یک کلمه سواحیلی بلد باشی به یه کره‌ای سواحیلی یاد بدی...

Me and my drug addict lover who shot me in the throat

انگشت دوم پای راستم رو گرفته تو دست‌ش و هی می‌کشه سمت خودش. انگشت‌م داره درد می‌گیره، اما به روی خودم نمی‌آرم.
حرف که بهش بزنی مثه دیو تنوره می‌کشه...
دوده می‌ده بیرون مثه اتوبوس بنز قدیمی‌های شرکت واحد.
باز باید بیفتم به جون خونه که یا لایه سیاهی از روی همه‌چی پاک کنم...

گزارش روز

دلم می‌خواست همین حالا پشت همین پنجره با همین صدای چک‌چک غریب و یک‌بند باران به جای این لپ‌تاپ جلویم یه دستگاه تایپ قدیمی بود. دلم می‌خواست آرام‌آرام روی کلیدهایش فشار می‌دادم و می‌دیدم اهرم چه‌طور حروف را می‌کوباند روی کاغذ شیری رنگ و ردی از جوهر حک می‌کند بر سطح‌ش. دلم می‌خواست الان اوایل قرن بیستم بود. دلم می‌خواست الان در ویلای شخصی‌م دور از هیاهوی لندن رو به پنجره نشسته‌بودم. گرس می‌کشیدم. روی کاغذ‌ها خم می‌شدم. قلم فلزی‌م را در جوهر فرو می‌کردم. لابه‌لای خطوط تایپ‌شده چیزی را خط می‌زدم. ظریف و نازک چیزی می‌نوشتم. زنگ چینی را در هوا تکان تکان می‌دادم تا خدمت‌کار برایم چای بیاورد در فنجان‌های چینی ظریف. تظاهر می‌کردم که آرامم. درپوش می‌گذاشتم روی چیزی که می‌جوشید و بالا می‌آمد. نه باید درپوش را بردارم. این‌طوری سرریز می‌کنم. این‌طوری باز هم کارم می‌کشد به قطار و قرص و سنگ بستن به خودم به مقصد ته رودخونه. نمی‌خوام نباید بذارم این‌طوری بشه.
دلم می‌خواست دلم انقدر چیزی نمی‌خواست...

بعد از قرنی...

آمدم بگویم تنبلم! نالانم! خسته‌م! عقم می‌گیرد از هرچی آدم نالوطی‌( با همین ط است یا با ت است؟)ست! زیاد می‌خوابم تازگی‌ها! و از همه مهم‌تر یک کار کمرشکن قبول کرده‌م.
صبح به صبح هم پا می‌شوم کورمال کورمال می‌کشانم خودم را از تخت به سمت میزتحریرجان و هرآن‌چه از خواب دیشب‌ش یادم می‌آد می‌نویسم. بعدتر می‌نشینم و تحلیل می‌کنم آن‌ها را.
در این چند وقتی که محاق کرده بودم به جانورشناسی روی‌آور شدم... کشفیات جدیدم را رو کنم به طرفةالعینی نوبل جانورشناسی را می‌گذارند در یکی از این پاکت‌های خوش‌رنگ دی‌اچ‌ال می‌فرستند دم در... حیواناتی هستند از گروه شیپ‌شیفتر‌ها که حیووانند ولی ادای انسان را خوب درمی‌آورند. گول این‌ها را نخورید. اگر هم به‌شان برخوردید از در عقبی فرار کنید. در عقبی را هم اگر پیدا نکردید مثل عقرب انقدر با دم‌تان بکوبید به فرق سرتان تا عزراییل خودش سراغ‌تان بیاید که اگر گیر این جماعت بیفتید...
از درگیری‌های روزمره هم گزارشی بدهم خدمتتان که نیایید بروید بگویید هجری قمری ول‌ول می‌چرخد و فلان. بیایید بروید بگویید ول‌ول می‌چرخد و بهمان!
نوشتن خوب پیش می‌رود. دست‌کم با کم‌تلاشی مضمن و دل‌سرد شدن رعدآسا و ناگهانی خودم متوجه پیشرفت‌های مورچه‌وارم شده‌ام. گور پدر بقیه.
می‌گوید عذاب‌وجدان خوب و لازم است. اما عزت نفس هم همان‌اندازه مهم است. منم که ملانصرالدین مدام در اورژانس بستری‌م بس که از این سمت و آن سمت بام اقدام به خودکشی ناموفق می‌کنم...
چشم بهم گذاشتم و سر کلاس‌های دکتر رضوانی هرهر خندیدم و دو ماه گذشت...
برای درس خواندن منسجم برنامه ریخته‌ام. ارتباطم را با جهان واقع قطع نمونده کان مبارک را چسبانده‌م به صندلی و از تلاش برای شادنگه داشتن خود لذت وافر می‌برم.
شاگردهایم را کنسل کرده‌ام. هر کدام را با یک دروغ و دغل.
بیشتر معاشرتم با رویاست این‌روزها و شب‌ها هم جواد که می‌آید خانه. حالا ظهری بعد از ظهری وقتی هم اگر طاهر به تورمان خورد یه مشتی لگدی فحشی کتک‌کاری‌ای کشتی‌ای چیزی مهمان می‌کنیم هم را. رویا هم می‌خندد که خرس‌گنده‌ها انگار ۶ ساله‌تان است و کارتن تمام شده و خانم مجری آمده...
داستان کوتاه عمق عجیبی دارد. آدم را دیوانه می‌کند.
به سراغ تدوین نروید. خر و خواب و عیش و عشرت‌تان از حالا تا ابدتان به باد خواهد رفت. از ما گفتن
پراکنده نویسی بس می‌باشد.
ه آفیش خواب

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

برای میم ت. یا ط. فرقی نمی‌کند/ جادوگر زخم‌های کهنه

برای تمام دیوانگی‌هامان. برای تمام گریه‌های بی‌پایان‌مان. برای تمام لحظه‌هایی که با سه‌تار یا چلو یا پیانو برایم ساختی. برای تمام حمایتی که از من کردی در طول این چهار سال. برای مهربانی‌ بی‌حدت. برای تمام پیاده‌روی‌های بی‌خستگی. برای تمام دلقک‌بازی‌هامان که هزار سال هم که بگذرد از یادم نمی‌روند. برای شبانه‌روز با سیگار و بستنی شکلاتی سر کردن‌مان. برای کتاب‌خواندن‌هامان. برای هدیه‌های عجیب و غریبی که رد و بدل می‌کردیم. برای تمام دعواها و دل‌خوری‌ها و قهرها. برای لحظه‌لحظه‌ی این چهار سال که زندگی. برای دری که شب نوزدهم فروردین دوباره باز کردی به روی من. دری که مدت‌ها بود گم‌ش کرده بودم...
حالا در صدای باران صبح شنبه هفت روز بعد از گشایش ماکس ریختر گوش می‌دم و اینا رو می‌نویسم.
ازت ممنونم
به افتخار این زندگی و درد و لذت‌ش می‌ایستم و سکوت می‌کنم.
دوستی که یگانه‌ست بر تارک زندگی من
که خود انسانی‌ست به تمامی
هاله
پ.ن دارم توی ماگ اییُر چایی می‌خورم. یادته؟