۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

اعتراف خدا می‌داند چندم

از بیست‌ویک‌سالگی تا بیست‌وشش‌سالگی رو در حسرت گذشته دود کردم و با آتیش‌ش نقطه‌ی نقطه‌ی تنم رو سوزوندم...
من خیلی به خودم بد کردم. 
اگه خدایی هست حق داره منو نبخشه.

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

آدم بی‌حاشیه

داشتم فکر می‌کردم که الان چهار پنج سالی می‌شه که وب‌لاگ می‌نویسم. جایی که قبلن در همین بلاگ سپات‌جان داشتم و به لطف سربازان گم‌نام پکید و این زخمی بیرون تن فعلی که چند هفته‌ی دیگر دو سال‌ش تمام می‌شود. اما فقط یکی دو سال است که وب‌لاگ می‌خوانم و کم‌تر شده که سرک بکشم. نمی‌دانم چرا اما می‌ترسم از این‌که پای ثابت جایی بشوم. پای‌ثابت شدن یعنی آشنایی و دوستی و این یعنی عادت و به جان خریدن درد و دوری. اما از آن بالاتر نمی‌دانم چرا گاهی حس می‌کنم هرچه ساکت و آرام‌تر و بی‌سروصداتر آدم بیاید نان و وبلاگ‌ش را سق بزند و برود بهتر است. چون این‌جا هم مثل جامعه‌ی غیرمجازی کم نیستند آن‌ها که همه‌چیز را به گه می‌کشند.
این‌جاست که جای خالی گودر بسیار احساس می‌شود.
پ.ن: به این گودردات‌یو‌اس ِبتا سرزده بودم که همه‌ی این‌ها آمد به ذهنم.

تنوع ناگزیر، تنوع ناگریز

این‌جا رو کردم رنگ سبز مورد علاقه‌م. رنگ سبز دیوار اتاقم. که دلم وا شه وقتی می‌آم این‌جا.
پ.ن: رنگ وب‌لاگ سیا هم یه چی تو همین مایه‌هاست. این خوبه چون انگار حواسمون به هم هست. مراقب همیم. به یاد همیم. و این صمیمت عجیب بین ما رو ( ما تا حالا هم‌دیگه رو ندیدیم و حرف نگفته نذاشتیم برای هم البته) بیشتر به یاد من می‌آره و این برای من خوش‌آینده. ( همه‌ی اینا از طرف منه. شر نشه بعدن!)
پ.ن.ن: لینک وب‌لاگ‌ش رو گذاشتم توی خواب‌گردی‌های سایت. سبک خاص خودشو داره. من به‌ش می‌گم گزارش‌نویسی یا مشاهدات طنزآلود.
پ.ن.ن.ن: از افتخارات جدی زندگی‌م اینه که اولین نفری بودم که وب‌لاگ ش رو افتتاح کردم و خوندم و کامنت گذاشتم. اگه باهوش باشید پس مربوط به این ماجرا رو می‌تونید توی  آرشیو همین‌جا پیدا کنید. هیچ‌وقت ذوق اون‌روز یادم نمی ره.
پ.ن.ن.ن.ن: من اول با پدر سیاوش دوست‌تر شدم بعد با خودش! یه مرد ستودنی! امیدوارم سیا هم وقتی مسن‌تر شد هی شبیه‌ترش بشه.

۲۱روز

دقیقن سه‌هفته‌ی دیگر این وب‌لاگ دوساله می‌شود و باید به فکر کیک و کادو و تولد باشم براش. 
انگار پاره‌ای از وجودم باشه دوست‌ش دارم. 
هرچند این اواخر به دلیل حضور چرک و کثیف تعدادی نامحرم خیلی خودم نبوده‌م و از فاصله‌های قابل‌توجه بین پست‌ها هم می‌شود به راحتی فهمید که اوضاع از چه قرار است. اما بگذار آدم‌های کثیف دهان‌های کثیف‌شان را باز کنند مدام و کثافت روح و فکرشان را با بقیه تقسیم کنند به امید مبتلا کردن بقیه. ما هم هم‌چنان دست در جیب‌های تنگ شلوارهای جین خوش‌رنگ‌مان می‌کنیم و سوت‌زنان شانه بالا می‌اندازیم که به درک!

این روزهای ساکت و آرام من

ساعت چهار صبح است. چای تازه‌دم ریختم برای خودم و با ام‌اند‌ام'ز نشستم وسط دنیای مجازی و وب‌لاگ می‌خونم.
نسوان و سرهرمس و بشین‌پاشو و خیلی‌های دیگر. گاهی هم در همین بلاگ‌سپات‌جان به ماجرا جویی می‌پردازم و هی روی اون بیل‌بیلک نکست بلاگ می‌کوبم. قبول دارم اکثرن مایوس‌کننده است اما خب من باورم رو به معجزه از دست نمی‌دم.
نسوان را و سرهرمس را که از معروف‌های وب‌لاگ‌نویسی فارسی‌ند و سرهرمس هم از نظر قدمت حق پدربزرگی دارد به گردن دو نسل بعدی.
بشین‌پاشو را هم که در یک پست مفصل جداگانه معرفی کردم.
همه‌چیز بر وفق مراد است و غیر از جفتک‌اندازی‌های همیشگی‌م که بر نمودار سینوسی بالا و پایین می‌رود اوضاع آرام می‌نُماید. دوباره دارم برای دست‌گرمی وب‌لاگ می‌نویسم تا برگردم به روزی یک پست که بهترین تمرین برای جلوگیری از خرفت شدن ذهن همین است.
به استرس سفر سالانه‌م به برلین و پاریس و اجراهای پیش‌رو هم فعلن نمی‌خواهم بهایی بدهم. تا کی زور آن‌ها از من بیش‌تر شود خدا می‌داند.
پ.ن: چایی را که بی‌دقت می‌ریزم و تفاله‌دار می‌شود، فاصله‌ی میان دندان‌هایم مایه‌ی تفریح می‌شود. با تفاله‌ها در رقابتی زیرپوستی دزد و پلیس بازی می‌کنیم در حفره‌ی دهان من.
پ.ن.ن: این کلمه‌ی حفره، تازگی‌ها مورد گیر من واقع شده‌است. بنده خدا!
پ.ن.ن.ن: شاید در چند صباح آتی تمرین‌داستان‌های آخرم را گذاشتم این‌جا که بخوانید. شاید هم گذاشتم یک‌جای‌دیگر. شایدم هم اصلن نگذاشتم. نمی‌دانم. 
الان و در این لحظه از نوشتن و مداوم نوشتن راضی‌م. با تشکر از فرهاد فیروزی عزیز و دل‌سوز. او بود که به من یاد داد و به یادم آورد که در نوشتن و در هنر نباید و نباید و هرگز نباید که لذت فراموش شود. من مدت‌ها بود نوشتن را و به عبارت به‌تر زندگی را به کام خودم زهر کرده بودم. دیروز بعد از مدت‌ها سرشار و سبک نوشتم و از هیجان‌ش تا مدت‌ها خوابم نبرد. این‌که ذهن‌ت را باز بگذاری که جولان بدهد هر طرف که خواست از موهبات آسمانی‌ست.

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

مدعیان سست‌عناصر

ان‌قدر همه دور و برمون ادعا کردن و ما فقط بر بر نگاه‌شون کردیم. ان‌قدر با این ادعاهاشون به جهان خودشون و ما حکم‌رانی که کردن که خواسته یا ناخواسته شد عادت برامون.
حالا ماها هم شدیم یه مشت مدعی...
ادعای عاشقی داریم...
ادای عاشق‌ها رو درمی‌آریم...
و این وسط ای داد از عشق... ای وای از عشق... که رفت به باد...

بشین‌پاشو

دزیره‌ی بلاگ‌فا از آن‌جا اسباب‌کشی کرده و به وردپرس آمده: بشین‌پاشو
 چند روز قبل کسرز در توییتر لینک یکی از نوشته‌های‌ش را توییت کرد و من رفتم که بخوانم. متن به نظرم معمولی بود. نه خوب. نه بد. به هر حال لایق بسیار خوبی که کسری به ریش‌ش بسته بود نبود. اما هدرفوتوی بلاگ به‌قدر گیرا و جذاب بود که نشد بی‌سرک‌کشی ببندم پنجره را. به‌علاوه توضیحی که درمورد وبلاگ هم که در پایین هر پست می‌آید چشم‌گیر بود. همین توضیح چشمم را گیراند و با نثر او آشناترم کرد. چند ساعت بعد دیدم بی‌هوای زمان و مکان، بی‌وقفه افتادم به جان آرشیو وب‌لاگ‌ش و د ِ بخوان! 
همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم فوق‌العاده می‌نویسد. کار ضعیف هم دارد بدون شک. مگر می‌شود نویسنده‌ای نداشته باشد؟ مگر می‌شود که کار کرد و کار ضعیف هرگز نکرد؟ اما نکته این‌جاست که پرکاری‌ش و نثر ویژه‌ی خودش کارکردهای زیادی دارد: مخاطب را سر شوق می‌آورد. مخاطب هم‌مسلک را به نوشتن و بی‌واسطه نوشتن سوق می‌دهد. و از همه مهم‌تر جهان نگارنده را با جهان بیرون پیوند می‌زند که این خود موهبتی‌ست برای آنان که می‌دانند.
جایی می‌نویسد:
« قلبشو نگا کن. آره بابا جون. باز کن نگا کن. هر چی که هست اون تو روتو برنگردون.. زخم و جراحت و جریحه و جرم و گناه اصلن . تو مگه نمی گی عاشقی ؟ خب وایسا ببین دیگه. بعدشم پاشو وایسا. خیره شو تو چشمش. دو ثانیه پلک نزن. اخمم نکن، نگاش کن بازم.. بیشتر»

این را که خواندم نشد روی نوشته‌ی بعدی کلیک کنم. ایستادم. الان ده ساعتی می‌شود که ایستاده‌م. ایستاده‌م و فکر می‌کنم که چه کنم. باید بنویسم. باید بنویسم که خالی شوم. باید کاری کنم. اما همه‌ی کارها را خودش کرده. در همین دوخط و اندی کلمه. دارد عاشقی یادمان می‌دهد. آن‌قدر لخت و عور که احتمالن در اولین نگاه منگ می‌شویم و دست‌کم در دل می‌گوییم: « ها؟!» این جمله‌ها را باید مدتی نشخوار کرد تا دانست‌شان. تا مانوس شد با آن‌ها... درک بماند به جای خود. این جمله‌های من هندوانه‌زیربغل‌گذاشتن برای دزیره خانم نیست. از آشنایی با او هیجان‌زده‌م قبول ولی این احتمال را هم می‌دهم که خودش هم تمام و کمال نگرفته باشد که چه گفته و چه کرده.

پ.ن: از توییت کسرز ۳ روز می‌گذرد و آن تب لعنتی هنوز باز است. باز است و امید به زندگی را به من برگردانده. این‌که چای دم کنم و سر فرصت غرق شوم در دنیای دخترکی که احتمالن از نسل من است. بر خلاف بیشتر هم‌نسلان‌ش عریض زیسته. قدر لحظه را می‌داند. و راه زندگی کردن را می‌آموزد و می‌آموزد. 
دختری که ذاتی یا اکتسابی با ادبیات آشنا‌ست. ریتم و آهنگ جمله و متن را می‌شناسد. از زیاده‌گویی می‌پرهیزد و به مینیمال‌های بندتنبانی هم پناهنده نمی‌شود!
این دختر به قول یکی از خوانندگان پای ثابت نوشته‌هاش راوی نسل ماست. و من که این‌روزها از خیلی نزدیک درگیر زبان و ادبیات کرده‌م خودم را از او بسیار آموختم. و بالاتر از همه شوق نوشتن را او به من برگرداند. او با صداقت محض و بی‌تکلف‌ش.
پ.ن.ن: کسرز احتمالن نیازی به معرفی ندارد. در دنیای مجازی به حد کفایت شهره‌ است. هرچند اگر هم می‌خواستم کار راحتی نبود. آن‌قدر ایده دارد و اعتیاد به نوشتن که بعید می‌دانم خودش هم تعداد وب‌لاگ‌هایی که در آن‌ها شناس یا ناشناس می‌نویسد را نگه داشته باشد.