۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

گاهی ِ چندم

زندگی گاهی تو را چنان می‌تاباند که باید کلی فکر کنی دستم کدام است، پام کدام، سر کجاست و به همین ترتیب... گاهی هم در این تاباندن‌ها تو را می‌گذارد سر نقطه‌ای که درست چند وقت قبل‌ش هم گذاشته بود. حالا هی با زبان بی‌زبانی می‌خواهد حالی‌ت کند که بابا! آدم! دوپا! حیوان! گوساله! بفهم! هی این دارد تکرار می‌شود که تو یک نتیجه‌ای بگیری... اما خب تو... انگار نه انگار! مثه گاو گره‌ی دست و پایت را از هم باز می‌کنی و می‌روی رد کارت.
پ.ن. در گرمای تابستان تفته‌ی شهر من فقط باید عاشق شد تا زنده ماند.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

ماجراهای من و دروغ

این‌بار بسیار قوی‌ترم. هرچند ضربه ناگهانی بود و بسیار دور از انتظارتر از آن‌چه در مخیله می‌گنجد. کم‌کم داریم با هم کنار می‌آییم. کم‌کم دارم درک می‌کنم که چه جور جانوری‌ست. دو سه روزی می‌شود که شوکه‌م. اما امروز رو به راهم. شبیه یک لوکوموتیو پیر تازه آچارکشی شده... شاید دوباره نزنم به کوه و کمر ولی بازنشسته هم نشده‌م هنوز. هنوز کوتاه نیامده‌م.

دردلوژی

می‌گویند درد درست به اندازه‌ی تحمل آدم‌هاست. لب به لب. آنقدر که با لب‌پر زدن‌ش تحمل را ذره ذره بیشتر کند.
این از آن‌دسته عبارت‌هایی‌ست که هیچ محکی نمی‌تواند داشت.
چرا شاید تنها یکی...
زمان.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

شبی که نمی‌گذرد

مدت‌هاست ننوشته‌ام. این‌جا ننوشته‌ام. چیزی انگار وامی‌داشت مرا به پرهیز. این‌جا جای عزیزی‌ست برای من. شبیه آغوش امن و محرمی که از تمام دنیا بی‌نیازت می‌کند. تمام ترس‌هات را می‌بلعد و تو رها می‌شوی. حالا دوباره امشب همه‌چیز هوار شده بر سرم. حالا امشب باید بپذیرم چیزی را که دو سال تمام باورش را به تعویق انداختم. دلم یک آغوش بی‌دغدغه می‌خواهد. آغوش یک پدربزرگ پیر. کاش بودی آقاجانم.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

بازگشت گودزیلا

خب من دوباره تقریبن دارم تلاش می‌کنم که به روال عادی زندگی‌م برگردم. فقط مونده خونه پیدا کنم و جابه‌جا شم.
این مدت روی کاغذ می‌نوشتم. روزهای خوبی هم نگذشته البته. شاید این جا منتشر کنم. شاید هم نه. فعلن فقط برای غلبه بر گشادی اومدم بگم دوباره سلام!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

بالاتر

تو آنجا نشسته‌ای
روی نبض زمین
و می‌نویسی
من اینجا مانده‌ام
میان خودم و زندگی
و نوشته‌هات را می‌خوانم
خیال می‌بافم
آرزو می‌کنم
که با من باشی
برای من باشی
و نیستی!
با چیزی، کسی
در سرت
در دل‌ت
روبه‌روی‌ت
حرف می‌زنی
من مانده‌ام
و همین خیال‌ها...
من مانده‌ام
و نوشته‎‌های تو...
به خط‌خوردگی‌ها که می‌رسم
دلم غنج می‌زند...
خیال می‌کنم
نام من است که زیرشان پنهان شده!

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

Speaking of RED, what do I speak of?

پوشه‌ی عکس‌ها را باز کرد. اشاره‌گر را گذاشت روی علامت بعدی و آرام آرام کلیک کرد. انگار طنابی به کمرش بسته بودند و با سرعت عکس بر ثانیه او را به گذشته می‌کشاندند. گذشته‌ای که فکر می‌کرد همیشه احاطه‌ش کرده حالا سیاه‌چاله‌ای شده بود و او را به دورن می‌مکید. رنگ لاک‌ها عوض می‌شد. حال‌ش را نشان می‌داد. زرشکی.سیاه. سبز. قرمز. سیاه. آبی. سیاه. سورمه‌ای. سیاه. صدفی. صورتی. سیاه. یاسی. فرنچ...
فندک زد. نمی‌زد. تکان‌ش داد. آتش کم‌جانی خود را به زور بیرون کشید. پکی محکم زد که بگیرد. هوا را نگه داشت. نگه داشت. نگه داشت تا تنها هوا بیرون بیاید بی‌دود. عصبانی که بود این جور می‌شد. سرخوش که بود عین دودکش دود می‌داد بیرون. عصبانی که بود انگار نه انگار که سیگار می‌کشد.
کاغذ یادداشت را گذاشت جلوش و سعی کرد بنویسد. بنویسد که چه چیزهایی را از دست داده است. وسط صفحه خط کشید. آدم‌ها سمت راست. فرصت‌ها سمت چپ. ستون فرصت‌ها را تند تند پر کرد. آمد سراغ سمت راست. اولی را که نوشت. چندتای بعدی را خط زد. ششمی یا هفتمی را داشت می‌نوشت که جوهر روی غذا لغزید و پخش شد. دست‌ش می‌لرزید. سمت چپی‌ها هم روی کاغذ پخش می‌شدند.
کمد لباس‌ها را باز کرد و رفت تو. در را بست. باریکه نوری می‌آمد تو. چشم‌هاش را بست. کله‌ش را فشار داد میاد لباس‌ها. پوشش نایلونی یکی از کت‌ها نمی‌گذاشت نفس بکشد. نشست. کفش‌ها و قالب‌ها زیر تنه ش بودند. اهمیتی نداد. اشک‌ها خط‌چشم‌ها را می‌شستند و می‌کشاندند ردشان را تا چانه. تنها ماتیک گل‌سرخ‌ش دست نخورده مانده بود. موهاش هم در اصطکاک با لباس‌ها روی هوا ایستاده بود.
سوت کتری بلند شد. صافی را گذاشت در قوری. فیلتر کاغذی را قیف کرد و گذاشت توی‌ش. یک پیمانه قهوه ریخت. در ظرف قهوه را که باز می‌کرد نفس عمیقی می‌کشید. این ارث مادرش بود. مثل ناخن‌ها کشیده و انحنای زیبای کمر. مثل کشیدگی ساق‌های پا و گردن. مثل افسردگی ازلی‌ش. کتری را برداشت و روی دانه‌های آسیاب شده‌ی قهوی ریخت. گذاشت روی گرم‌کن قهوه‌ساز. صندلی را کشید و خیره شد به پایین صافی. به قطره‌ها. با افتادن‌شان سبابه‌ی دست راست‌ش ضرب می‌زد روی میز شیشه‌ای.
بالاخره صدای زنگ در بلند شد. با اینکه دو ساعتی منتظر مانده بود باز هم از جا پرید. در راه تا دم در در آینه مکثی کرد. آماده بود. زیر لب گفت: «من هنوز پیر نشده‌ام.»