۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

اندر احوالات سوالات بی‌جواب

می‌دانی که دوستت دارم
این اولی سوال نیست
می‌دانی که دوستت دارم
این دومی سوال است

تو بازی دوست داری و من عاشق افسرده بوده‌م تمام عمر. نقش دیگری بلد نیستم. علامت‌گذاری جمله‌ها باشد به عهده‌ی خودت...

میم.دال

این روزها زیاد کم می‌آورمت. در خواب. پشت رل. موقع سفارش غذا. وقت بارکشی. با سیگارهای هر از گاهی و یواشکی. با صدا. بی‌صدا. 

دوست داشتم ماهی تلسکوپی کوچکی باشم یک گوشه در یک فنجان شیشه‌ای بزرگ. سر من با زمین و زمان دعوا کنی. اگر یک روز به من سر نزنی خودم را به دیوارهای شیشه‌ای‌م بکوبم و اگر افاقه نکرد شیرجه بزنم به دنیای خشک تو.




پ.ن. ما آدما شیرجه می‌زنیم تو آب ماهیا. خب اونام حق دارن. گیرم دلایل‌مون با هم زمین تا آسمون توفیر داشته باشه...

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

بی‌اشکی

روزهایی هست که هرچه زور بزنی و خودت را به در و دیوار بکوبی گریه‌ای در کار نیست. تو بگو حتا قطره اشکی. امان از بغض این روزها. انگار به پایت بلوک سیمانی بسته‌اند و تمام جهان اقیانوس شده باشد کاری از تو برنمی‌آید جز غرق شدن. خفه شدن.
پ.ن. سال‌ها پیش مهسا می‌گفت مریض شده و نمی‌تواند گریه کند. من هم‌دردی می‌کردم ولی درک هرگز. می‌گفت صورت‌ش داغ می‌شود و سرخ. کله‌ش را در بالش فرو می‌کند. بعد از کلی درد و بدبختی شاید یک قطره اشک که نرسیده به سرازیری گونه‌ها خشک می‌شود. این تصویر آدم را یاد لیموترش‌های بی‌برکت و وقیح هوای خشک می‌اندازد. اما سنگین‌ترین دردی‌ست که می‌شود تحمل کرد. وقتی فشار درون آدم زیاد است گریه مثل سوپاپ عمل می‌کند و آه از روزی که سوراخ‌های این سوپاپ بسته باشند.

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

بدون عنوان


برگرد
جنگ تمام شده
تمام مرده‌ها را کفن کرده‌ایم
تمام گورها پر شده‌اند
آژیرها از کار افتاده‌اند
شهر مانده
بی گل
بی باران
بیا
برگرد
همه‌مان را از خواب بیدار کن
چه مرده‌ها
چه زنده‌ها...

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

تاتر یعنی زندگی

دوباره بعد از چند سال درگیر کردن خودم در زندگی واقعی آدم‌بزرگ‌ها و پول و غیره دوباره به اصل خودم برگشتم و با لگد زدم زیر همه‌چیز و برگشتم به آغوش مادر دوم‌م. خوش‌حالم که تاتر با زندگی بشر از ابتدا انقدر عجین بوده که تو انگار کن تاتر یعنی بشر و نه حتا زندگی!
پ.ن: باید از تاتر یونیما و مبارک یونیما و تمامی وابستگان و خانواده‌های مربوطه سپاس‌گزاری کرد که تو این وانفسا زندگی رو یاد آدم میارن. دوباره وقتشه غرق شم میون پارچه و نخ و کاغذ و چسب و قیچی و مقوا و اسفنج و یونولیت و این‌ها یعنی زندگی. یه صحنه‌ی سیاه. یه نور کم‌جون. یه صدای دور و نزدیک شونده و عروسکی که توی دستای ما جون می‌گیره. عروسکی که از ریشه‌ی ما زندگی می‌گیره و بعد اجرا ما و جسم‌ش رو بی‌خیال می‌شه و راه‌ش رو می‌کشه و می‌ره رد کارش.
پ.ن.ن. اطراف‌تون رو که خوب نگاه کنید دنیا پر از ارواح همین عروسکای ماست. عروسکای ما و فامیل‌های ما در سراسر این کره‌ی خاکی قلمبه.

سن فقط یه عدده

برای من همیشه زندگی وقتی جریان داشته که عاشق بودم. از وقتی یادمه و خودمو شناختم هم عاشق بودم. حالا یا یه موجود دوپا یا چهارپای بیرونی مخاطب این عشق بوده یا یه موجود خیالی توی کله‌م. الان چند سالی می‌شه -تو بخون ۶-۷ سال- که بنا به دلایل معلوم و نامعلوم نتونستم -نخواستم؟- عاشق باشم و عاشقی کنم. هیچی، فقط خواستم به اطلاع مراجع ذی‌صلاح برسونم که این چند سال اخیر و اون چند سال خنگولیت ابتدای طفولیت رو از عمر من کم کنن. همین.

شعور این دُر نایاب

رانندگی که می‌کنم یا کارم به اداره‌جات می‌افتد یا حتا در برخورد با آدم‌ها این در کله‌م می‌چرخد که تمام مشکلات این مملکت با ذره‌ای شعور بیشتر حل می‌شود. نه که خودم را شعورمند حساب کنم. قطعن هر آدمی قبل از خواب به مواردی پی می‌برد که می‌شد در رفتار روزانه‌ش با شعور بیشتر برخورد کند و اتفاقات بهتری روی بدهند. کاش راهی وجود داشت که این اخطار نه فقط شب‌ها و قبل از خواب که همیشه‌ی روز و در ذهن همه‌مان روشن می‌ماند. می‌خواهید اسم‌ش را اخلاق بگذارید، اصول یا هرچیز دیگری فرقی نمی‌کند. نتیجه یکی‌ست. نتیجه‌ای که گویا این روزها ستاره‌ی سهیل شده است.