۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

خوشی‌های چسبناک

یکی از کسایی که به‌صورت مجازی باهاشون کرییتیو رایتینگ تمرین می‌کنم به‌قدری خوب و پرانرژی و مصممه که هرسری بعد تمریناش منم شارژ می‌شم و تا چند ساعت می‌نویسم. 
از این آدما باشین. دنیا از این آدما خیلی کم داره. آدمای مشتاق... دنیا با اینا جای خیلی بهتریه.
به قول استادم اینتنسیتی ایز د کی!
با این جور آدما همه‌چی به آدم می‌چسبه. کیف می‌ده. تو انگار کن بهشت برین...

هندوفوبیا

باز نزدیک سفر هند شد قلب من داره تو دهنم می‌زنه. بس که غرایب العجایبه این سفر. هر بارش...

این بشر دوپا یا بخوانید درس زندگی

آدمایی که دروغ می‌گن ترحم‌برانگیزترین نوع بشرن. چون برخلاف تصورخودشون و همه، خیلی هم ساده گول می‌خورن. کافیه ساز و کار بسیار ابتدایی ذهن‌شون رو یاد بگیری. همین. برای این کار حتا لازم نیست خیلی ازشون باهوش‌تر باشی. همین که حافظه‌ت بهتر باشه و قدرت تحلیل داشته باشی کفایته. دروغ‌گوها می‌ترسن و این ترس بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف‌شونه. همیشه هم همین باعث به فنا رفتن خودشون و روابط‌شون و زندگی‌شون می‌شه.

برای شب

ما

          - تو و من -
از هم 

به هم پناهنده شدیم

و این غمگنانه‌ترین راه خودکشی بود.

۱۳۹۴ تیر ۲۶, جمعه

خوش‌بختی یعنی همین که تو در جهان هستی

از وقتی به دوران پیشاموبایلی برگشتم و همون اندک اطرافیان نزدیک هم با شماره‌ی اتاقم باهام در تماسن گاهی باید اون رو هم از پریز بکشم. وقتایی که باید خودم بمونم و خودم. مامان اینا که سفر باشن خیالم راحته. کم‌تر عذاب وجدان میاد سراغم که آخه لعنتی یه وظایفی در قبال اونا داری. عصر باید به خواهرم زنگ بزنم. تا سیم تلفن رو وصل کردم به دستگاه، تلفن زنگ خورد. یه آن پرت شدم به یه روز تو سه‌سالگی‌م که تلفن خونه رو با زدن به پریز برق سوزوندم. تازه هیجان‌زده از صدای تلفن اون وقت شب گوشی رو هم برداشته بودم به الو الو گفتن که بابام از بالای سرم گفت سوزوندی‌ش دختر گلم با کی داری حرف می‌زنی؟
باز چند تا زنگ خورد تا برگردم با لحظه‌ی حال و توجیه کنم خودمو که این دیگه سیم تلفنه، از دیوار قطع نبود که بترسی. از پشت دستگاه کشیده بودی‌ش. گیج بود صدام لابد که با نگرانی پرسید خوبی؟ کند حرف می‌زدم. خوبی؟ آره. خونه‌ای؟ سکوت‌م رو درست تعبیر کرد و گفت باشه بابا ابروت رو نده بالا. منظورم این بود که بپوش بیام دنبالت. کجا؟ بام خودمون دیگه! لبم به یه لب‌خند کج باز شد. خودش خندید که کجا؟ تو این همه سال کجا رفتیم من و تو ناگهانی؟ بی‌صدا خندیدم. گفتم سرخ‌پوستی! گفت پنج دیقه دیگه. ماچ. حتا مهلت نداد بگم نه یا دست‌کم لوس کنم خودمو که بیشتر خواهش کنه. گوشی رو قطع کرد.
منگ رو تخت نشسته بودم. گاهی آدم باید طلب شدن رو بیشتر درک کنه. به جمله‌هاش فکر می‌کردم. بریده بریده. کلاژ می‌شدن تو سرم. این همه‌سال. ناگهانی. بیام دنبالت. پنج دیقه دیگه. راست می‌گفت. تمام اینا آشنا بود. اگه نگم هر هفته تو این ده دوازده سال دست‌کم دوهفته یه‌بار به قول خودم از این قرارهای سرخ‌پوستی داشتیم. اغلب هم به پیش‌نهاد خودش. بارهایی که من گفته باشم بریم از انگشتای دوتا دست بیشتر نبود.
اگه دانشکده با هم بودیم که با ماشین یه کدوم‌مون می‌رفتیم. اگه نه هم که می‌اومد دنبالم. اسمارتیز یا بستنی یا آب همیشه بود. یه چندباری هم تخمه و لواشک و چیپس. ولی سیگار پای ثابت بود. حتا حالا هم که چندماهی می‌شه ترک کردم تو قرارهامون سنت‌ها رو به جا میارم و باهاش یکی دو نخ می‌کشم.
وقتی پارک می‌کنیم اول یه دور دور شهرک قدم می‌زنیم. گاهی دیالگ‌بازی می‌کنیم. گاهی ملودی آهنگ‌هامون رو با دهن بسته می‌خونیم. یه وقتایی هم با صدای خفه می‌زنیم زیر آواز. اما بیشتر تو سکوت قدم می‌زنیم. شاید چندتا جمله‌های کوتاه و بی‌ربط بیان و برن. اما انگار سکوت هم رو خوب ترجمه می‌کنیم. جز یه‌بار که دل‌خوری سنگینی پیدا کردم ازش و به سیاق همیشه‌م محو شدم و اگه شعور به خرج نمی‌داد شاید رابطه به باد رفته بود برای ابد، هیچ‌وقت سوتفاهمی تو رابطه‌مون نبوده. بعد میایم سمت نیمکت‌ها. اگه نیم‌کت‌مون خالی باشه که هیچ. اگه نه انقد نزدیک و تقریبن بالاسر آدم‌ها در سکوت می‌مونیم که بندگان خدا معذب شن و برن. بعد با خیال راحت می‌شینم. یه بار پرسید اگه یکی همین کار رو باهامون بکنه تو بلند می‌شی؟ باز ابروم رفت بالا و خندید. به اون وضع‌مون می‌گه نکیر و منکر. اگه نشسته باشه کسی اون‌جا مثلن می‌گه انجام بند نکیر و منکر. یا می‌ریم برای مرحله‌ی نکیر و منکر.
وقتی نشستیم اول سیگاره بعد خوراکی بعد باز سیگار. بعد سکوت خیره به روبه‌رو. بعد آروم دست‌ نزدیک‌م رو می‌گیره توی دست دورترش و دست نزدیک‌ش رو حلقه می‌کنه دورم. من پاهامو تو شکمم جمع می‌کنم و سرمو می‌ذارم رو زانوهام. با دست نزدیک‌ش می‌زنه به دست دورم و آروم می‌گه کجا رفتی؟ آروم می‌گم همین‌جام. آروم می‌گه دوست‌دارم. آروم تکرار می‌کنم دوست‌دارم... 
و فشار دست نزدیک‌ش روی بازوی دست دورم و دست دورش دور کف دست نزدیک‌م بیشتر می‌شه. یه فشار گرم و دوست‌داشتنی و آرامش‌بخش.
تو سرم می‌چرخه که این رابطه بعد از خانواده‌م طولانی‌ترین عشق زندگی منه. خوش‌بختی همینه. عظیم. ساده. خواستنی.

غور در احوالات فیلسوف بزرگ

برتراند راسل با آن قیافه‌ی تیزهوش و عجیب‌ش همیشه برایم جذاب و دوست‌داشتنی بوده. دیروز ولی که داشتم «جهانی که من می‌شناسم»ش را می‌خواندم در مقدمه توجه‌م به نکته‌ی غریبی جلب شد. خداناباور بزرگ ِ بسیار اخلاق‌گرا بیشتر سال‌های عمرش را مزدوج گذرانده -۷۵ سال از ۹۸ سال زندگی (حالا آن ۱۸ سال اول هم که حساب نیست می‌شود ۷۵ از ۸۰)- و این در میان فلاسفه رکورد محسوب می‌شود که چه آن‌ها یک‌سر مجرد مانده بودند و یا زناشویی‌هایی کوتاه و یا کم‌جان به هم می‌رساندند.
نکته البته فقط همین نیست. همسران او همگی با او در نوشتن مقالات و رساله‌هاش و حتا فعالیت‌های اجتماعی-سیاسی‌ش همراه و همکار و همگام بوده‌اند. این یعنی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم انگلیسی باهوش می‌توانسته زنان پیشرو و روشن‌فکر اجتماع را خوب تمییز دهد.
این زنان که تعدادشان چهارتاست و فقط خدا می‌داند که اگر عمرش به دنیا بود به چند می‌رسید همگی زندگی‌هایی نسبتن میان مدت با وی داشته‌اند. بعید می‌دانم کسی نداند که کنارآمدن با خلق و خوی غرایب اهل فلسفه تا چه پایه سخت می‌تواند باشد. تمامی این زندگی‌ها حداقل یک دهه و نیم به طول انجامیده‌اند. و حاصل‌شان چندین همکاری اجتماعی و مقاله و سفر و غیره است.
متوسط پانزده سال شاید به قاموس آن سال‌ها عمر کوتاهی برای ازدواج به حساب بیاید -بدون احتساب مرگ و میر و بیوه شدن افراد البته- ولی برای قرن سرعت ما هرکدام یک پیروزی عظیم محسوب می‌شود و این آقای پیر خوش‌پوش فلسفه چهارتاش را در پرونده داشته.
در ۱۸۹۴ که با همسرش الیس پیرسال سمیث ازدواج می‌کند بیست و دو ساله است. بیست و هفت سال بعد که این رابطه به طلاق می‌انجامد در چهل و نه سالگی‌ش تقریبن بلافاصله با همسر دوم‌ش دورا بلک مزدوج می‌شود. در شصت و سه سالگی و پس از چهارده سال از دورا نیز جدا می‌شود و چند ماه بعد در شصت و چهار سالگی با پاتریشیا پیتر هلن سپنس ازدواج می‌کند. این پیوند با عمری شانزده ساله به متارکه و باز هم ازدواجی سریع با نفر بعدی، خانم ادیث فینچ ختم می‌شود. حالا راسل هشتاد ساله هجده سال در عهد ازدواج می‌ماند. هرچند بر کسی روشن نیست که رمقی نمانده بوده یا بالاخره به خوش‌بختی رسید و هپیلی اور افتر شد. شاید هم حضرت ملک الموت برنامه‌ریزی‌هاش را بهم ریخت.
از ازدواج‌ها که بگذریم کلی داستان هیجان‌انگیز دیگر هم علاوه بر دست‌آوردهای علمی راسل در زندگی‌نامه‌ش هست. از سفرها و دیدارها با سران کشورها هم می‌شود سبقت گرفت تا رسید به این‌که راسل از دو سالگی تا شش‌سالگی چهار تن از اعضای نزدیک خانواده‌ش را با فاصله‌های دوساله از دست می‌دهد. دو سالگی مادر و خواهر، چهار سالگی پدر، شش سالگی پدربزرگ‌ش (وزیر سابق دولت بریتانیا). در کنار این طاعون مرگ و میر در خاندان راسل که بعدها نیز با مرگ مادربزرگ و برادرش دنبال شد -این آخری لقب ارل را برای‌ش به یادگار گذاشت- کلی اخراج به خاطر سرسختی و سماجت بر سر رای و نظرش نیز که اصولن خصیصه‌ی خانوادگی‌شان است نیز در کارنامه‌ی تقریبن یک‌قرن زندگی «برتراند آرثر ویلیام، ارل سوم خاندان راسل» مشاهده می‌شود.
اغلب اعضای خانواده‌ی وی نیز خداناباور و مبارز مدنی -خصوصن پدر و مادرش- برای احقاق حقوق اجتماعی و آزادی بوده‌اند. بگذریم که تصور عمومی خیلی از ماها از خداناباوران موجوداتی هیولایی و ضداخلاق و شیطان‌صفت است. خانواده‌ی راسل به تنهایی با به دوش کشیدن بار سهم زیادی در مدون کردن اخلاق اجتماعی و فردی خلاف این تصور را ثابت کرده‌اند.
تمام این‌ها را گفتم که بگویم با در کنار هم قرار دادن این مصایب و آن دست‌آوردها آقای راسل هرگز دست از امیدواری برنداشت. همین چهار فقره ازدواج را شما درنظر بگیر. برای بار چهارم در هشتاد سالگی ازدواج می‌کنی؟!
نسل ما باید خیلی چیزها از این بشر و زندگی‌ش یاد بگیرد. شعار همیشگی ایشان را که یادتان نرفته؟ «دنیا بیش از هرچیز محتاج امید به آینده است!»

پ.ن. وی یکی از پرکارترین فیلسوفان سده‌ی بیستم به حساب می‌آید.

۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

مادر نگرانی‌های بشریت

اونی که وقتی کائنات داره بیدار می‌شه چشم‌بند می‌زنه به چشم‌ش و تازه می‌ره که بخوابه  منم. فرقی هم نمی‌کنه که کجای دنیا باشم. همیشه با طلوع آفتاب خوابم می‌بره و تا حدود ظهر تو این دنیا نیستم. 
لابد نگرانم وقتی دنیا و مافیهاش خوابن یه اتفاقی بیفته. لابد می‌خوام تنهایی دنیا رو نجات بدم. اما من اهل نجات دادن نیستم گمونم. من از اونام که تماشا می‌کنن. لزومن نه با لذت یا از روی اراده. از اونا که قفل می‌شن. چشاشون گرد می‌شه. لباشون یه کم از هم باز می‌مونه و هی پلک می‌زنن. شاید دستام هم تو هوا معلق بمونن و انگشتام یه تکون‌های بی‌معنی‌ای به خودشون بدن. نه دستام همون آویزون باشه آب‌روریزی‌ش کم‌تره. اون‌ریختی شبیه فیلم‌فارسی‌های کشکی می‌شه همه‌چی. اتفاقه هم از ابهت می‌افته.
 خلاصه که از من بعیده کاری بربیاد برای همین بهتره به جای این‌که تصور یه نگهبان شب تو ذهنم باشه بیشتر یه مامور مانیتورینگ رو خیال کنم. حالا چه دوربین‌ها چه اینترنت و شبکه. اون همه‌چی رو می‌بینه ولی کار زیادی از دست‌ش برنمی‌آد. فوق‌ش بخواد خبر بده. 
اتفاقن این دسته آدما دقیقن به خاطر اطلاعات زیادشون و این‌که شاهد خیلی چیزان زودتر هم می‌میرن. یا مردونده می‌شن. به هر حال آدم یه ظرفیتی داره. اون که پر بشه تموم می‌شه. از کارایی می‌افته.
آره این شبیه‌تره به من تا یکی که با چراغ‌قوه و باتوم و بی‌سیم و شاید کلت‌کمری گشت بزنه و اوضاع رو بپاد.
اینا فکرای توی سرمه. به علاوه‌ی یه سری رنگ که یهویی میان و می‌رن. می‌پاشن به درودیوارای جمجمه‌م از تو. بعد شره می‌کنن. چکه می‌کنن.
ولی دلیل واقعی و غیرفانتزی ساعت خواب من اینه که وقتی دنیا خوابه سکوت تو رو بیشتر متوجه لحظه و ارزش‌ش می‌کنه. من عاشق شب و تنهایی‌م. هر وقت از این دوتا دور شدم مهیب‌ترین اشتباهات زندگی‌م رو کردم. باید مثل یه رژیم به‌ش نگاه کرد. مثلن اگه دیابت داشتم باید کلن دور مواد قندی رو خط می‌کشیدم. خب اینم همونه. نه کاملن. ولی یه‌جورایی.

اعتراف: اگه یه کم بیشتر از اینی که الان هستم روشن‌فکر بودم می‌گفتم برای نتیجه‌ی مذاکرات بیدار موندم.