۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

اسباب‌کشانه یا روزنگار بعد از هزاران سال

همیشه وقت اسباب‌کشی کلی چیز دور می‌ریزم و نمی‌دونم چرا همیشه آخر شب‌های دوران‌های اثاث‌کشی می‌رسم به تمییزکاری لپ‌تاپ و فایل‌های بی‌استفاده و نرم‌افزارهای بی‌خود رو پاک می‌کنم. مک‌کلینر رو که ران کردم توی فایل‌های بلااستفاده بک‌آپ مسج‌های وایبر رو کرد تو چشم. اصلن یادم نبود که بک‌آپ گرفتم ازشون. رفتم توی فلدر. گشتم دنبال یه اسم خاص. پرت شدم به یه شب و دو روز خیلی خاص. احتمالن تاریخ قضاوت خواهد کرد که این دنیای دیجیتال به نفع بشریت و روان آدم‌ها کار کرده یا نه. اما خب نفس وجود فراموشی این نکته رو به ذهن می‌آره که خب بابا لامصب لابد یه دلیلی داره که یه‌سری از نرون‌های سیستم عصبی نسبت به یه سری کمیکال‌های تولید شده در بعضی سلول‌های مغز که محل نگه‌داری بعضی از خاطرات هستند دیگه جواب نمی‌دن و خاطرات مذکور رفته رفته می‌رن ته سیاه‌چاله‌های مخوف ناخودآگاه تا با یه کابوس یا یه عطر یا یه موزیک با سرعت نور از ناکجاآباد پرت شن به خودآگاه و محکم از توی جمجمه بخورن به پشت استخوون پیشونی.
همه‌مون چشیدیم که این تجربه چه‌قدر دردناکه.
اما خب بر کسی پوشیده نیست که من یه خودآزار تمام‌عیارم و حتا پر بی‌راه نیست که مازوخیسم رو به افتخار من نام‌گذاری کنن چون قطعن مرزهای این مرز رو جابه‌جا کردم! (شوخی مسخره! اتفاقن خیلی هم محتاط و جون‌عزیزم در اغلب مواقع. یا دست کم در حد حرف.) نشستم و تمام‌شون رو -تا جایی که اعصاب‌م یاری کرد- خوندم. مسخره‌ی قضیه اینه که کلی از مسج‌های بایگانی وایبر رو پاک کردم اما دست‌م نرفت فلدر ثبت شده به این نام خاص رو پاک کنم و این نشونه‌ی خیلی بدیه. این یعنی گیرکردگی در گذشته!
این روزها خودمو بستم به بیگ‌بنگ‌ثیوری. هر بار و تو هر اپیزود می‌شه عاشق این دانشمندان نرد خرفت شد. برای مبارزه با لیم شدن این روند هم از چاشنی هووس ام.دی. استفاده می‌کنم. امریکن هارر استوری هم در کنار هانیبال و آروم پیش می‌رن. البته اولی چرت محضه و حالا پس از تماشای تنهای دو اپیزود خیلی امیدی به ادامه‌ش نیست ولی هانیبال موشن گرافیک و فیلم‌برداری محشری داره.
کارهای استودیو داره تموم می‌شه. بیست و چهار ساعته مثل اشین دارم کف رو به خاطر لکه‌های ریز و سمج رنگ اکرلیک می‌سابم. شنبه دیگه گوش شیطون کر از اون‌جا پست می‌ذارم.
خوبی تدریس خصوصی به دانشجو جماعت تو ایران اینه که چون هیچ‌کی در طول ترم درس نمی‌خونه تو فصل امتحانات شاگردای آدم نامریی می‌شن. درسته بالانس اقتصادی آدم تحت تاثیر قرار می‌گیره ولی یه جور تعطیلات زمستونی ناخواسته است.

هوا خیلی کثیفه. آب زیاد بخورین.

پ.ن. توی یکی از گویش‌های کشور افغانستان -دقیقن نمی‌دونم کدوم- به اسباب‌کشی می‌گن جاکشی و به کسی که این شغل‌ش باشه طبعن می‌گن جاکش. اینو پرستو گفت. توی یکی از مصاحبه‌های پناه‌جویان سازمان ملل از یه دختر بچه‌ی افغان شنیده بود. پرستو باید فرم پر می‌کرد برای دخترک و وقتی پرسید شغل پدرت چیه جواب دختر همه‌ی مصاحبه‌کننده‌های فارسی‌زبان رو سرخ کرده بود تو محیط یخ محل‌کارشون.

۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

لانه‌سازی یا ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

به شیوه‌ی غریضی تمام موجودات دوباره وقت لانه‌سازی شد. از انصاف نگذریم ما انسان‌ها زیادی دست و پای خودمان را در این مقوله بسته‌ایم. نیازهای غیرضروری زیادی را ضروری قلمداد می‌کنیم و این فرآیند خانه‌سازی را کشنده و در عین حال لذت‌بخش کرده است. 
از خریدها که بگذریم، رنگ‌کردن و تمیزکاری‌های بعدش آدم را از کت و کول می‌اندازد. از اثاث‌کشی و وسواس‌های کشنده وقت چیدمان بی‌حرفی می‌گذرم. اما دیشب که به شوفاژ استودیو تکیه داده بودم و سوز ملایمی از درزهای پنجره می‌خورد پشت گردن عرق‌کرده‌م از نتیجه راضی بودم. نشسته بودم روی سرامیک‌های پر از لکه. آبی نفتی و آبی آسمانی. برای کارکردهای استودیوم لازم بود. شاید بعدتر کمی پتینه اضافه می‌کردم به دیوارها. به قدر کفایت رنگ مانده بود در بساطم. ماگ اییور محبوب در دستانم، پر از چای تویینینگز طلایی جان مرا برد تا درگاه رسوم کهن.
داشتم در آن خلسه‌ی سکرآور به تمام آن‌چه سال گذشته بر من گذشته بود فکر می‌کردم. فردای یلدا بود. پارسال این موقع هرمزگان بودم. در جایی از هر نظر بسیار بعید و ناشناخته نسبت به این‌جا که منم. نابالغ از هر جهت. حالا هم قطعن نسبت به سال بعد همین موقع نابالغ خواهم بود. جریان زندگی‌ست که اگر نباشد یعنی درجا زده‌ای. فرو رفته‌ای یا بدتر، عقب. یک کلام. زنده نیستی. مرده‌ای. 
رسم غریبی دارم که در روزهایی خاص بنشینم و تمام خاطرات را ریسه کنم. گلوبندی بسازم ازشان یا تاج خاری. سیصدوشصت‌وپنج رو گذشته بدون شک تاج خاری‌ست با چندین مرواری خونین...
پ.ن. و من یاد گرفتم که زخم‌ها و دردهای ما سرمایه‌های ما هستند. باید تمام‌شان را بوسید، چون تاجی بر سر نهاد و به تمام‌شان افتخار کرد. آن‌ها محک تاب و توان ما و محرک ما در گذران هستی‌مان هستند.

۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

در نبرد با كليشه هاى ذهنى

امروز كه داشتم از مركز شهر بر مى گشتم خانه ترافيك افتضاحى بلوار آتاتورك را در پنجه مى فشرد! -ذات ديكتاتورستيزم نمى گذارد هرگز از اين جناب خوشم بيايد. آخر هفته مردم نه فقط براى تفريح كه براى سفر هاى شهرى و البته خريدهاى هفتگى خيابان ها را پر مى كنند. كولوپارك هنوز هم آثارى از تظاهرات داشت. نمى دانم اين بار له يا عليه كه و چه. تركى م هنوزم افتضاح است و مثل كرولال ها زندگى مى كنم. كمتر كسى زبان ديگرى بلد بوده تا به حال. گاهى روسى بلد بوده اند كه دردى از من دوا نمى كند از قضا -از هرچيز مرتبط با روسيه بدم مى آيد و تاكيد مى كنم هرچيز به جز گوگول و چخوف از نويسنده هاى قديمى و وايت راشن و ماتروشكا و آهنگسازان و كارگردان ها و نويسنده هاى قرن بيستم به بعد! ولاغير.
در اتوبوس كه آن هم كم شلوغ نبود خانمى محجبه نشست بغل دستم و به تركى سوالى پرسيد كه در جوابش به تركى گفتم تركى حرف نمى زنم. هميشه به نظرم خيلى احمقانه است به زبانى بگويى آن زبان را نمى دانى، خواستم به انگليسى تكرار كنم جمله را. داشتم از سن و سال و ظاهرش نتيجه مى گرفتم بعيد است بلد باشد كه به انگليسى سليس و بدون لهجه اى پرسيد از كجا مى آيم. خجل از اين كه گذاشته بودم ذهنم با استقرا نتيجه بگيرد گفتم ايران، ولى با شنيدن جمله ى بعدى مغزم قفل شد. به تركى و با ذوق گفت: "من يه كم عربى بلدم!" مى شد به عربى فصيح يا همان كتابى توضيح بدهم كه ايرانى ها عرب نيستند و زبان رسمى شان فارسى ست ولى فقط به گفتن "چه خوب!" آن هم به انگليسى بسنده كردم...
اين كه من با توجه به تجربيات اين چند وقتم از سن و سال و حجاب و ظاهرش حدس زدم انگليسى بلد نباشد نشانه ى چارچوب هاى محدود و اشتباه ذهن من است و توجيه ندارد ولى اين هم كه او تصور مى كند آدم هاى منطقه يا تركى حرف مى زنند يا عربى -كه كم هم نيستند متاسفانه معتقدان به اين گزاره- آن هم در قرن بيست و يكم با اين هجمه هاى اطلاعاتى رسانه ها و خاصه مهاجرت و توريسم اغلب يك طرفه ى ايرانى ها به حتا كوره پزخانه هاى اين كشور عزيز همسايه و تازه با در نظر گرفتن آشنايى ش با دست كم سه زبان -به قول خودش- جدن خيلى خنده دار است.

۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

هرجا باشم تو هم هستى

بعضى ردپاها زيادى موندگارن. بعضى خاطره ها انگار نگه دارنده ن. مثل تتو مى مونن. تا آخر زندگى هستن.

پ.ن. هنوز مطمئن نيستم اين خوبه يا بد...

۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

نيمه شبانه

هربار كه يه هواپيما از بالاى پنجره م چشمك زنان مى ره سمت فرودگاه از خودم مى پرسم اين يكى ديگه قراره كيو به كى نزديك كنه و كيو از كى دور؟

پ.ن. زندگى امتحان هاى سختى مى گيره از آدم يهويى...
پ.ن. خوشحالم كه هنوز قوى و محكم دارم مى جنگم با تسليم شدن. اين قدرت رو همه ندارن.