۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

وقایع اتفاقیه

۱. صبح وقت مراقبه آدم نشست روبه‌روم. در سرم چرخید. فکر کردم اگر تهران باشد چه خوب می‌شود ببرم‌ش جردن. یک هفته بی‌خیال همه‌چیز بشود و خودش را پیدا کند و کمی آرام و قرار بگیرد. مانترا مرا از فکر بیرون کشید.
۲. در تخت دراز کشیده بودم و از ترکیب هندل و اوته ارهارت لذت می‌بردم که در تلگرام پیغام داد. همه‌چیز که درست و سر جا باشد این‌گونه اتفاقات درست و سر و جا و به موقع روی می‌دهند. یکی دو ساعتی حرف زدیم بعد از مدت‌ها. و من از دورتر دیدم که چه هر دو بزرگ شده‌ایم. چه هر دو بالغ شده‌ایم. چه هر دو فرق کرده‌ایم با کودکی‌های‌مان که همین سال پیش بود.
۳. به روند و جریان زندگی اعتماد کنید. همین.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

هر قطره‌ی باران دست مهر آسمان است بر شانه‌های زمین

باران می‌آید و من هنوز زنده‌م.

همیشه باش

گاهی پیش از آن‌که اتفاق بیفتد، تمام می‌شود و این چه سعادت شگرفی‌ست. در تقدیر هرکس چیزهایی هست که حکمت دریافت آن‌ها را در لحظه‌ی وقوع ندارد. از حوزه‌ی ادراک فرد خارج است. این جملات را در چند سال اخیر با پوست و گوشت و استخوان‌م زیسته‌م.
حالا که بیرون تمام ماجراها و هیاهوشان ایستاده‌م می‌بینم که چه موهبتی‌ست تمام آن‌چه روی داده‌است، حتا آن‌چه تلخ‌ترین‌ها آمده به مذاق من. حالا می‌بینم که از چه بی‌راهه‌های تاریکی رها شده‌م، از چه کوره‌راه‌های بی‌نشانی. حالا می‌بینم که چه مقرب‌ترم از آن‌چه می‌پنداشتم به آن‌چه می‌خواستم و آن‌جا که می‌خواستم. 
چه همه‌چیز در مسیر اشتباه بود و من بهشت می‌پنداشتم‌ش. و چه حالا همه‌چیز به سمت بهاران است و من خرامان در این پردیس که روزی به چشم‌های من خزان‌زده آمده بود.
حضور تو را باید جشنی گرفت دمادم. باید بزمی به‌پا کرد شورانگیز برای هر لحظه‌اش. باید پاس‌داشت هر نفس‌ش را به عمق جان. فراتر از جهان و ورای گستره‌ی وجود.

معجزه

باید کلمات تازه بیافرینم
برای شرح زندگی
برای شرح تو
با آن‌چه
تا به امروز
در ادبیات‌مان می‌گذشته
ممکن نمی‌شوی...
تمام واژه‌ها را
باید به هفت آب مقدس
غسل داد
تا لایق شور ِ من
سرور ِ من شوند.

پ.ن. باران می‌آید. تو کنارم ایستاده‌ای. خوش‌بختی در آغوش‌مان گرفته.

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

رولت روسی

این شعر نیست
که بر زبان من جاری می‌شود
این خون کلمات توست
که از دهان من می‌جوشد
بعد از شلیک تنها گلوله.

اسباب‌کشانه یا روزنگار بعد از هزاران سال

همیشه وقت اسباب‌کشی کلی چیز دور می‌ریزم و نمی‌دونم چرا همیشه آخر شب‌های دوران‌های اثاث‌کشی می‌رسم به تمییزکاری لپ‌تاپ و فایل‌های بی‌استفاده و نرم‌افزارهای بی‌خود رو پاک می‌کنم. مک‌کلینر رو که ران کردم توی فایل‌های بلااستفاده بک‌آپ مسج‌های وایبر رو کرد تو چشم. اصلن یادم نبود که بک‌آپ گرفتم ازشون. رفتم توی فلدر. گشتم دنبال یه اسم خاص. پرت شدم به یه شب و دو روز خیلی خاص. احتمالن تاریخ قضاوت خواهد کرد که این دنیای دیجیتال به نفع بشریت و روان آدم‌ها کار کرده یا نه. اما خب نفس وجود فراموشی این نکته رو به ذهن می‌آره که خب بابا لامصب لابد یه دلیلی داره که یه‌سری از نرون‌های سیستم عصبی نسبت به یه سری کمیکال‌های تولید شده در بعضی سلول‌های مغز که محل نگه‌داری بعضی از خاطرات هستند دیگه جواب نمی‌دن و خاطرات مذکور رفته رفته می‌رن ته سیاه‌چاله‌های مخوف ناخودآگاه تا با یه کابوس یا یه عطر یا یه موزیک با سرعت نور از ناکجاآباد پرت شن به خودآگاه و محکم از توی جمجمه بخورن به پشت استخوون پیشونی.
همه‌مون چشیدیم که این تجربه چه‌قدر دردناکه.
اما خب بر کسی پوشیده نیست که من یه خودآزار تمام‌عیارم و حتا پر بی‌راه نیست که مازوخیسم رو به افتخار من نام‌گذاری کنن چون قطعن مرزهای این مرز رو جابه‌جا کردم! (شوخی مسخره! اتفاقن خیلی هم محتاط و جون‌عزیزم در اغلب مواقع. یا دست کم در حد حرف.) نشستم و تمام‌شون رو -تا جایی که اعصاب‌م یاری کرد- خوندم. مسخره‌ی قضیه اینه که کلی از مسج‌های بایگانی وایبر رو پاک کردم اما دست‌م نرفت فلدر ثبت شده به این نام خاص رو پاک کنم و این نشونه‌ی خیلی بدیه. این یعنی گیرکردگی در گذشته!
این روزها خودمو بستم به بیگ‌بنگ‌ثیوری. هر بار و تو هر اپیزود می‌شه عاشق این دانشمندان نرد خرفت شد. برای مبارزه با لیم شدن این روند هم از چاشنی هووس ام.دی. استفاده می‌کنم. امریکن هارر استوری هم در کنار هانیبال و آروم پیش می‌رن. البته اولی چرت محضه و حالا پس از تماشای تنهای دو اپیزود خیلی امیدی به ادامه‌ش نیست ولی هانیبال موشن گرافیک و فیلم‌برداری محشری داره.
کارهای استودیو داره تموم می‌شه. بیست و چهار ساعته مثل اشین دارم کف رو به خاطر لکه‌های ریز و سمج رنگ اکرلیک می‌سابم. شنبه دیگه گوش شیطون کر از اون‌جا پست می‌ذارم.
خوبی تدریس خصوصی به دانشجو جماعت تو ایران اینه که چون هیچ‌کی در طول ترم درس نمی‌خونه تو فصل امتحانات شاگردای آدم نامریی می‌شن. درسته بالانس اقتصادی آدم تحت تاثیر قرار می‌گیره ولی یه جور تعطیلات زمستونی ناخواسته است.

هوا خیلی کثیفه. آب زیاد بخورین.

پ.ن. توی یکی از گویش‌های کشور افغانستان -دقیقن نمی‌دونم کدوم- به اسباب‌کشی می‌گن جاکشی و به کسی که این شغل‌ش باشه طبعن می‌گن جاکش. اینو پرستو گفت. توی یکی از مصاحبه‌های پناه‌جویان سازمان ملل از یه دختر بچه‌ی افغان شنیده بود. پرستو باید فرم پر می‌کرد برای دخترک و وقتی پرسید شغل پدرت چیه جواب دختر همه‌ی مصاحبه‌کننده‌های فارسی‌زبان رو سرخ کرده بود تو محیط یخ محل‌کارشون.

۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

لانه‌سازی یا ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود...

به شیوه‌ی غریضی تمام موجودات دوباره وقت لانه‌سازی شد. از انصاف نگذریم ما انسان‌ها زیادی دست و پای خودمان را در این مقوله بسته‌ایم. نیازهای غیرضروری زیادی را ضروری قلمداد می‌کنیم و این فرآیند خانه‌سازی را کشنده و در عین حال لذت‌بخش کرده است. 
از خریدها که بگذریم، رنگ‌کردن و تمیزکاری‌های بعدش آدم را از کت و کول می‌اندازد. از اثاث‌کشی و وسواس‌های کشنده وقت چیدمان بی‌حرفی می‌گذرم. اما دیشب که به شوفاژ استودیو تکیه داده بودم و سوز ملایمی از درزهای پنجره می‌خورد پشت گردن عرق‌کرده‌م از نتیجه راضی بودم. نشسته بودم روی سرامیک‌های پر از لکه. آبی نفتی و آبی آسمانی. برای کارکردهای استودیوم لازم بود. شاید بعدتر کمی پتینه اضافه می‌کردم به دیوارها. به قدر کفایت رنگ مانده بود در بساطم. ماگ اییور محبوب در دستانم، پر از چای تویینینگز طلایی جان مرا برد تا درگاه رسوم کهن.
داشتم در آن خلسه‌ی سکرآور به تمام آن‌چه سال گذشته بر من گذشته بود فکر می‌کردم. فردای یلدا بود. پارسال این موقع هرمزگان بودم. در جایی از هر نظر بسیار بعید و ناشناخته نسبت به این‌جا که منم. نابالغ از هر جهت. حالا هم قطعن نسبت به سال بعد همین موقع نابالغ خواهم بود. جریان زندگی‌ست که اگر نباشد یعنی درجا زده‌ای. فرو رفته‌ای یا بدتر، عقب. یک کلام. زنده نیستی. مرده‌ای. 
رسم غریبی دارم که در روزهایی خاص بنشینم و تمام خاطرات را ریسه کنم. گلوبندی بسازم ازشان یا تاج خاری. سیصدوشصت‌وپنج رو گذشته بدون شک تاج خاری‌ست با چندین مرواری خونین...
پ.ن. و من یاد گرفتم که زخم‌ها و دردهای ما سرمایه‌های ما هستند. باید تمام‌شان را بوسید، چون تاجی بر سر نهاد و به تمام‌شان افتخار کرد. آن‌ها محک تاب و توان ما و محرک ما در گذران هستی‌مان هستند.