۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

خوراک مغزهای بی‌کار و تولیدات به‌دردنخور...

وقتی دلت برای کشورت تنگ می‌شود آن‌چه دل‌تنگی‌ت را سبب شده چیست؟ کشور چیست؟ مرز؟ آب و خاک و جغرافیا؟ مردم؟ خاطرات؟ تاریخ؟ تمدن؟ یا شیوه‌ی زندگی‌ای که به آن خو گرفته‌ای؟ چیزی که در ناخودآگاهت ذخیره شده...
همیشه در دل‌تنگی جایی از قلبم تیر می‌کشد که باقی زمان‌ها از وجودش بی‌خبرم. درست پشت توده‌ی عضلانی قلب رو به ستون مهره‌ها...

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

خاطره‌ی جمعی یک ملت غم‌زده...

کم‌تر کسی در نسل ما بعد از انقلابی‌ها و انقلابی‌ها هست که شب‌های روشن از درخشان‌ترین خاطرات سینماروی‌هاش نبوده باشه. کم‌تر کسی از ماها هست که در دلتنگی‌هاش ننشسته باشه و دوباره و دوباره این فیلم سانتی‌مانتال رو قرقره نکرده باشه. کم‌تر کسی از ماها هست که حفظ نباشه سعدی رو که می‌گه:
بیا که در غم عشق‌ت مشوشم بی‌تو...
کم‌تر کسی از ماها هست که ناظم حکمت رو حفظ نباشه که می‌گه:
گفت بیا/ گفت بمان/ گفت برو/ گفت بمیر... آمدم/ ماندم/ رفتم/ مردم
گاهی فکر می‌کنم این حجم نوستالژیا - این از آن کلمه‌هایی‌ست که سال‌هاست به دنبال برگردان مناسب فارسی‌ش هستم-که به نسل ما منتقل شده دارد پدرمان را درمی‌آورد. ما موجودات ملانکولیک - یکی دیگر از آن کلمه‌ها هم این است- گذشته‌نگری هستیم. خیلی‌هامان با دیدی شبیه به نامه‌ی خودکشی صادق هدایت به زندگی نگاه می‌کنیم. دلیل‌ش هزار چیز می‌تواند باشد. مهم این است که ما زنان و مردانی هزار ساله‌ایم در پوست بچه‌های جوان بیست و اندی ساله که داریم آرام‌آرام پوست‌های شاد و شفافمان را به سیگار و الکل و دراگ می‌بازیم. موهامان سفید و پیشانی‌هامان چروک. بدون این‌که بدونیم به جاش چی داریم معامله می‌کنیم. خیلی‌هامون وایسادیم و فقط تماشا می‌کنیم.
گاهی فکر می‌کنم به جای این همه هنر عمیق شاید اگر کمی هالیوود اندینگ در زندگی‌هامان می‌چپاندند نسل قبلی‌ها حالمان بهتر بود...
 مردی را در این سفر جانکاه و طولانی شناختم که معتقد است تاریخ منتقل می‌شود با وراثت. تاریخ تلخ این ملت. تلخی‌ای که منتقل می‌شود و ملتی که شاید هنوز چشم به آسمان دارد تا پیامبری با ید بیضا و عصای مارشونده دریای مشکلات را بشکافد برای‌شان.
یاد حرف اون مرد انگلیسی می‌افتم که تو لحظه‌های آخر عمرش از تغییر دنیا رسید به تغییر تفکر خودش. کسی چه می‌دونه. شاید واقعن همه‌چیز در ذهن می‌گذره و تقدیری در کار نیست. شاید همه‌چیز به ما بستگی داره و ما تنها بی‌‌خبرانیم.
۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

اعتراف دوم یا سوم

بی‌مهار دوستت می‌دارم! می‌بینی؟

عنوان ندارد

نهنگ‌ها دسته‌جمعی خودکشی می‌کنند
ایرانی‌ها دسته‌جمعی گول می‌خورند
کسانی‌هم که گول نمی‌خورند
دست‌در جیب سوت می‌زنند
حالا می‌خواهد پیاده‌روهای انقلاب را گز کنند
یا ولی‌عصر
می‌خواهد در کافه‌های گران قیمت نشسته باشند
یا غذافروشی‌های خیابان نیلوفر
آن‌ها
درست‌تر بگویم ماها فقط سوت می‌زنیم
دیگر حتا نگاه هم نمی‌کنیم

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

دودوچی‌چی

بیا خیال ببافیم جای این غصه‌خوردن‌های ابدی.../ تو برای من بادباک بساز/ من برای تو شعر/ تو قصه بباف برای من/ من شال‌گردن برای تو/ بی‌هیچ خیال ِ ناراحتی، بابت فردا/  همین کنار می‌نشینیم/ شلوارهامان را تا زانو می‌زنیم بالا/ بی‌خیال حرف مردم/ پاهامان را فرو می‌کنیم در یخ‌زدگی نهر‌های شهرمان/ هر کسی هم که رد شد و نچ‌نچ کرد/ یک لب‌خند گشاد و بی‌هوا حواله‌ش می‌کنیم/ می‌دانم نمی‌شود/ اما بیا دست‌کم خیال کنیم/ که برگشته‌ایم به آسمان آبی و آفتاب شفاف کودکی.

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

در ستایش سی‌سالگی

دیدم دیگه نمی‌تونم. اومدم تو اتاق سفید. در رو پشت سرم بستم. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سراغش. بلندش کردم و آروم اول به پهلو و بعد به پشت گذاشتم‌ش روی زمین. درشو باز کردم. آوردمش بیرون و صندلی محبوبم رو کشیدم جلو. نگه‌دار پایه رو که رفته بود پشت صندلی و پیچیده بود به پایه‌ی عقب آوردم جلو. خوابوندمش رو پام و پیچ پایه‌ش رو باز کردم. پایه رو کشیدم بیرون و پیچ رو دوباره محکم کردم. پاهام رو باز کردم و گذاشتم دو طرفش. پایه رو تو سوراخ دوم پایه نگه‌دار فرو کردم و گذاشتم خودشو تو بغلم جا کنه. درست که چفت هم شدیم، حس یه هم‌آغوش قدیمی بهم دست داد که بعد از سال‌ها با لایه‌ای از خجالت و پنهان‌کاری به رخت‌خواب معشوق قدیمی‌ش خزیده. دستم رو گرفتم به گردنش و خم شدم تا آرشه‌ی هشت‌پر دسته‌صدفی‌ش رو بردارم. خیلی باهاش نزدم. یه‌کم قبل اینکه یهو بذارم کنار همه‌چی رو از مهیار هدیه گرفتم‌ش. صمغ رو هم از توی جیب جلدش درآوردم و شروع کردم به کشیدن به آرشه. بی‌اختیار شروع کردم به سوت زدن اولین آهنگی که زدم. چشام پر از اشک شد از این‌که حافظه‌ی جسم‌م بی هیچ کم و کاستی داشت کار می‌کرد. انگار برای این تشریفات برنامه‌ریزی شده باشه و بی‌هیچ خبطی از اول تا آخرش رو از بره. انگار نه انگار که الان سه‌ساله که این نمازگونه رو ترک کردم. صمغ‌کاری که تموم شد دیدم سرش درست به همون جایی از گردنم تکیه کرده که همیشه می‌کرد. مثه ماه‌های اول تمرین، زیر بناگوشم به خاطر فشار گوشی‌ش درد گرفته بود. صاف نشستم و صمغ رو پرت کردم توی جلد سیاه‌ش که با دهن باز روی زمین ولو بود. آرشه رو گذاشتم رو سیم‌ها و دستم رو برای بداهه‌نوازی روی گردن کشیده‌ش میزون کردم. نت‌های همیشگی شروع: لا و سل. چشم‌م افتاد به خرکی که بهم داده بودی. هنوز همون کنج اتاق سفید خالی یه نیم‌چه تکیه‌ای داده بود به دیوار پشت سرش و بی‌توجه به حقارت حجم کوچیک‌ش تو اون اتاق گنده و کنار جلد این ساز که مثه غول‌های افسانه‌ها به چشم می‌اومد مقابل‌ش، مغرور وایساده بود. همون‌جوری که تو گذاشتی‌ش. انگشت وسطی و حلقه‌ی دست چپم تیر کشید یهو. دیدم آرشه رو سیم‌ها ثابته و من با چه فشاری نت‌ها رو روی سیم سه و چهار نگه‌داشتم. بند اول هر دوتاشون سفید شده بود. انگشتام رو جوری ول کردم که انگار سیم‌ها برق داشتن. نتونستم جلوی خودم‌ رو بگیرم -کاری که توش استاد بودم- یادته؟ بغضم ترکید. عین یه بچه‌ کوچولو که بعد از یه گم‌شدن طولانی، مامان‌شو می بینه و تا اون‌لحظه قوی بوده. ولی دیگه نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره و اشک‌ش سرازیر می‌شه. سرم رو گذاشتم روی شونه‌ی قهوه‌ای‌شو تا نفس داشتم هق‌هق کردم. آرشه هم آروم از روی سیم‌ها اومد و پایین و  کنار مچ پای راستم سرش مماس زمین شد.

واتعجبا

من ۲۱ ساعت خوابیدم الان که پاشدم نسبت اتفاقات دنیا کلن :O شدم. اصحاب کهف واقعن چه حالی داشتن؟
دوتا از دوستان مزدوج شدن، یکی از دوستان پاش شکسته، لپ‌تاپ و دوربین یکی از دوستان رو به سرقت بردن. همه راجع به گل‌شیفته حرف می‌زنن. ویکی‌پدیا در اعتراض به قانونی که هیچی تاحالا ازش نشنیدم ۲۴ ساعت خودشو سیاه کرده. اون قانون رو هم که می‌رم می‌خونم شاخ درمی‌آرم انقد عجیبه.
ولی خب خودمونیم اساس دنیا هنوز سرجاشه. دنیا رو هنوز کثافتا می‌چرخونن و بازار کار خاله‌زنک‌ها هم خوب گرمه...