۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

نون نون

دخترک غمگین است... زنگ که می‌زنم زور می‌زند صدای فین‌فین‌ش را در مکث‌ها و سکوت‌های مکالمه خفه کند! اما غافل است و بی‌خبر که من مادرم و همه‌چیز را می‌فهمم! اصلن قرار همین است. قرار این است که مادر بفهمد به روی‌ خودش نیاورد، پدر بفهمد در خودش بریزد، بچه هم خودش را به نفهمی بزند و دمار از روزگار همه در بیاورد!

بگذریم... بعضی حرف‌هارا نمی‌شود زد!

حالا این که این دختره چرا غمگینه یه بخشیش تقصیر خود جد به کمر زدمه که پیشنهادهای شخمی بهش می‌دم!

باز هم بگذریم!
.
.
.
اصن کلن بگذریم!
ولی خداییش از این نمی‌شه گذشت: یکی نیست دو تا داد سر خدا بزنه بگه آخه خدای ناحسابی واقعن هدف از خلقت بعضیا چی بوده؟!!!!!

اکتشاف

سینما دروغ می‌گوید
تئاتر هنر صادق است
اما آیا صداقت لزومن بهتر است؟
پ.ن: آن هم در این دوران وانفسا که هر چیزی دقیقن انکار خودش شده‌است!

نون واو جیم

نون داره قد می‌کشه من لذت می‌برم که دارم می‌بینم این روزا رو!
جیم آرومه!
نون واو جیم همدیگه‌رو دوس دارن!
من خوش‌حالم!
نون رو گچ پام با دقت مزخرف می‌نویسه!
جیم زنگ می‌زنه حال پامو می‌پرسه!
نون واو جیم صب تا شب سر تمرینن!
من گاهی جوونیای خودمو توی نون واو جیم می‌بینم!
من افتخار می‌کنم به نون واو جیم!
من ته همه‌ی جمله‌هام علامت تعجب می‌ذارم!

ضعف

می‌گه رو حرفام فک کن!
بعد تو چی کار می‌کنی؟
گریه!

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

...

شب ماری می‌شود
دورم می‌پیچد
مرا به تخت می‌بندد
نمی‌گذارد بخوابم
پوستش را به تنم می‌کشد
فش‌فش صدا می‌کند
زبانش را به گوشم می‌زند
در چشمم خیره می‌شود
و ارام زمزمه می‌کند
بلند شو
صبح شده

سرنشینان محترم بنده هیچ مسوولیتی در قبال هدایت این کشتی طوفان‌زده ندارم! با تشکر ناخدا

به قول یارو همه‌چی آرومه... من چه‌قد خوشحالم!
فقط نمی‌فهمم چرا دارم به گا می‌رم! نمی‌فهمم روزا چه‌جوری دارن می‌گذرن.
گیر کردم وسط یه گل خودساخته!
آدم‌ها ازم توقع‌هایی دارن که خودمم دقیقن نمی‌دونم کی بهشون این تضمین‌هارو دادم!
همه‌چی آرومه فقط نمی‌دونم چرا تو انفجاری که مقصرش آدم اول مملکته باید هفت نفر بمیرن!
همه‌چی آرومه اما نه من حرف کسی رو می‌فهمم... نه کسی حرف منو!
روزی ۱۲-۱۷ ساعت کار نامربوط به خودم... شاهد تحقیر و تحمیق بودن در هر لحظه و ثانیه...
الان یهو یاد جهنم پارسال افتادم... شهریور و مهر برای خودم چیزی ساختم که داشت به سمت مرگ می‌برد منو!
دیگه چیزی آرومم نمی‌کنه... دیگه چیزی خوش‌خحالم نمی‌کنه
یا سر کارم یا خواب
.
.
.
همه‌ی اینا رو گفتم که مشخص کنم دیگه هیچ‌کس از من هیچ انتظاری نداشته باشه لطفن! خصوصن انتظار آدم بودن!
-هرچند قبلش هم خیلی نبودم!-
اما خب دیگه بالاخره به هر حال...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

روبه‌رو

خنده‌هات منو یاد یکی می‌ندازه...
صدات یاد یکی دیگه...
حالا می‌فهمم چرا انقدر عجیبه منی!
تو خاطره‌ی ناخودآگاه منی!
حافظه‌ی منی!