ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

بر مدار این روزها...

دانه دانه
خوشی‌های‌ اندک‌مان را
صاحب می‌شوند
سند می‌زنند به نام خودشان
هم‌سایه می‌شوند با خلوت‌مان

تک‌ تک‌مان را وارسی می‌کنند
دسته دسته جدامان می‌کنند
می‌ریزند در شیشه‌های مربا
می‌گذارند روی رف

کتاب‌هامان
ننوشته
نخوانده
خاک می‌خورند در کشوهای میز تحریر
و ذهنمان

حرف‌هامان
نشنیده
نگفته
بغض می‌شوند در گلوهای بسته‌مان

مشت‌هامان
همیشه گره

و تو باز هم تلخ می‌خندی که
می‌ترسم روزی برسد
که برای خودکشی هم مجوز بخواهند ازمان!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

روزها‌ی معمولی

مشتت
از سکوت من
گره می‌شود!
بغض من از مشت تو
شروع!
حالا
شب شده 
تو خوابیده‌ای
بغض من آرام
باز می‌شود!
صبح کجا مانده؟
دیر کند
تو هم با من غرق می‌شوی...

رسم همیشگی...

و حالا در نقطه‌ی همیشه‌ام
کلمات فرار می‌کنند
ماه پشت ابر مانده
و بالش‌ نیمه‌شب 
پر از اشک‌های نریخته‌است!

از سر ِ...

نمی‌آیم...
نمی‌آیم...
دستِ آخر
                 از سر ِ...                        

همین‌طور سر پا
نمی‌نشینم
نیامده می‌روم!

              شبیه برف تهران شده‌ام...