ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

برای مرد خسته... (ادامه‌دار/ اضافه‌شونده!)

من با خون خود بر سنگ‌های این زندان تاریخ می‌نویسم. قلمم استخوان‌های درهم شکسته به دست تو...
.
دوستت دارم را چونان بال‌زدن گنجشک‌ها هراسان روانه می‌کنم به سویت و
خداحافظ...
.
کمانت برکش ای آرش... سرزمینی دور می‌خواهم...
.
غریبه بمون. من از آشنا شدن خسته و دل‌زده‌م...
.
تو جز نامی از عشق نمی‌دانی...
درون آ تا سوختن استخوان به چشم جان همی بینی...
.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

ماجرای یک روز نیمه‌ابری و خیس

گمونم فروخته شدم... توی یه حراج فکستنی دوزاری توی یکی از مزرعه‌های اطراف این شهرهای درندشت... چکش سه بار خورده سر میز و قبلش یکی دست‌شو برده بالا و گفته ۵ دلار... بقیه‌ هم نگاهی انداختن که: نه! بعیده بیشتر بیارزه...
من فروخته شدم و هیچ‌کدوم از اونایی که منو نخریدن هیچ وقت نمی‌فهمن که من یه چراغ جادو توی گلوم و یه فرشته با چوب جادو تو قلبم دارم.
اونا منو از دست دادن؟ یا من برآورده کردن آرزوهای اونارو؟ بازنده کیه توی این بازی؟
کسی چه می‌داند...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

بی‌دلیل۴...

دیشب باز هم خوابت رو دیدم. اومدی تو کارگاه. کفشات رو درآوردی و شروع کردی مثل قدیم پا برهنه راه رفتن همه‌جا، بعدم یه کاغذ برداشتی و رفتی یه گوشه روی یکی از اون صندلی پلاستیکی آبی‌های چندش آور نشستی. رو به دیوار، پاهاتو به هم گره زدی. نفهمیدم می‌خوندی یا می‌نوشتی. شاید هم هیچ‌کدوم. باز هم پیرهن سفید و شلوار پارچه‌ای تیره پوشیده بودی. دم پنجره وایساده بودم و دنبال فندک می‌گشتم که سیگارمو روشن کنم. گفتی باز ترک رو ترک کردی؟ گفتم چرا پیرن آبی‌ت رو نپوشیدی؟ گفتی کثیف بود. من به زنت فکر کردم که الان چه خوش‌بخته. وقتی که پای دستگاه می‌شینی و تدوین می‌کنی و برات چایی میاره... وقتی آروم حرف می‌زنی. وقتی بی‌صدا می‌خندی. وقتی پابرهنه راه می‌افتی که با زندگی تماست بی‌واسطه باشه. وقتی روزه می‌گیری.
فندک و پیدا می‌کنم و سیگارم رو روشن. دود رو هنوز بیرون ندادم که صدا بلند می‌شه: سیگارت رو عوض کردی...
سوالی نیست لحنت. غیر منتظره‌ست. پشت‌ت به منه و مثل همیشه شوکه شدم. انقد که سیگارو در میارم که مارکش رو ببینم. هنوز توی خوابم دوست داشتم. یه جایی توی ناخودآگاهم...
راستی توی خوابم روزه نبودی. من پرسیدم بازم روزه‌ای؟ بعد خودم خنده‌م گرفت، آفتاب نیم ساعت پیش غروب کرده بود آخه تو خوابم. تو هم خندیدی و گفتی ولی نه روزه نبودم امروز. و من فهمیدم امروز دوشنبه یا پنج‌شنبه نیست. یاد روزایی افتادم که قندت می‌افتاد و من باید می‌دویدم تا بوفه که برات شکلات بگیرم - اگه خودم نمی‌داشتم که بعید بود اون‌روزها- و مجبورت کنم روزه‌ت رو بشکنی.
تو خواب رفتیم خونه‌ی من. یاد روزی افتادم که تو آبادان تو اون پادگان گلف عجیب و غریب بین اون همه آدم اومدی سمت من که دستت رو پانسمان کنم. منم انقدر هول کرده بودم که تقریبن گند زدم. با خنده گفتی: چی یادت دادن تو سازمان ملل؟ سرخ شده بودم گمونم چون یه‌هو به نظرم هوا خیلی خنک اومد و گونه‌هام از سوز سوخت. گفتم: آخه می‌خواستم دستم نخوره به... با خنده قطع کردی حرفمو و گفتی ممنون...
از دست خودم عصبانی بودم. روزای اول دانشگاه جلوی در همون کارگاه کذایی که فقط تو رو یاد من می‌ندازه، دستم رو دراز کردم سمتت و تو گفتی که دست نمی‌دی با خانم‌ها و من تازه فهمیدم که چرا چند روز قبلش که شوخی‌وار بهت سیخونک زدم اون همه پریدی هوا!
احمد پشیمونم که...
تو خونه برات چایی ریختم با توت. مدام به زنت فکر می‌کردم و چیزی به من می‌گفت که دیگه با هم نیستین. یا دست کم من دلم می‌خواست که این‌طوری باشه. تو خواب هم از خودم بدم اومد. مثل همیشه‌ی بیداری... نشستی رو زمین. وسط مبل‌ها. پاهاتو جمع کردی توی شکمت. دستت رو قفل کردی دور پات. چایی رو گذاشتم کنار دستت روی زمین. چشمات رو بستی. گفتی: خونه‌ت بوی خودت رو می‌ده... بوی هفت سال پیشت رو...
اولین بار بود می‌اومدی. زیر لب وان یکاد خوندی... من ادامه دادم: الذین کفروا...
اومدم پشت سرت. برا این‌که کار احمقانه‌ای نکنم پشتم رو کردم بهت و روی زمین نشستم. پاهامو جمع کردم توی بدنم. اومدی عقب‌تر و تکیه دادی به من... غافلگیر شدم اما آروم در جواب سرم رو از پشت ول کردم تا رسید به کتف تو...
مطمئن بودم که دیگه با زنت نیستی تو خواب...
اما تو خواب...
من احمق‌ترین دختر ۱۷ساله‌ی دنیا بودم.

بی‌دلیل۳...

همه رفتن و من از هرچیزی بهانه‌ای درست می‌کنم برای ناراحتی... گمونم به افسردگی معتاد شده‌باشم!

بی‌دلیل ۲...

هیچ وقت انقدری که در دوران این عکس احساس خوش‌بختی می‌کردم، این حس در من قوی نبوده... با این‌که همه‌چیز اشتباه بود و این اشتباه هم واضح، اما هنوزم به احساساتم در اون روزها که نگاه می‌کنم لب‌خند می‌زنم... این ماجرا هیچ ربطی به اون آدم خاص نداره... من از ته قلبم خوش‌حال و خوش‌بخت و عاشق بودم و به مفهوم واقعی عبارت «بقیه‌ش مهم نبود!» 
این تجربه در عین حال تلخ‌ترین روزها رو برام ساخت. تا پرت‌گاه رفتم و برگشتم. آدم‌هام رو از خودم رنجوندم. شبیه قاتل مجنونی بودم که برای خودش و دیگران به یک اندازه خطرناکه. مدت‌ها طول کشید تا آروم شم. نزدیک‌ترها می‌دونن که هنوزم با قبل از این اتفاق‌ها خیلی فاصله دارم، فاصله‌ای که بدون شک دیگه صفر نمی‌شه. خیلی طول کشید تا زندگی و آدم‌هام رو درمان کنم از بار رنجی که به‌شون تحمیل کرده بودم. چیزی که جبران تمام‌ش غیر ممکنه.
اما تمام قد می‌ایستم و با افتخار می‌گم که به اون روزها و اون زخم افتخار می‌کنم. مثل سرباز وطن. سربازی که دستی، پایی، تکه‌ای از عمری یا جسمی رو در راه اعتقادش داده.
من تمام طراوت و سرخوشی‌م رو دادم. تکه‌ی بزرگی از روحم رو. تکه‌ای که هنوز جاش درد می‌کنه و تا ابد هم خوب نمی‌شه. مثل پای قطع شده‌ای که می‌خاره.
اون دوران ظرفیت‌های جدیدی از من رو نشون من داد. بی‌کرانگی احساسم در خیلی زمینه‌ها و ضعف شدید منطقم. و...
من تو اون روزها جنونی رو تجربه کردم که دیگه ممکن نیست... حکایت من و اون جنون حکایت بار اول مشروب خوردنه. ظرفیتت رو نمی‌شناسی... می‌ری تا به خودت آسیب می‌زنی و از اون به بعد مرز مشخصه. من مرزهای خودم رو شناختم. دیگه ممکن نیست مسموم شم. 
از اون به بعد به مرزم که نزدیک می‌شم، سنسورهام که حساسیت نشون می‌دن، خودم رو می‌رسونم به ماشینم. می‌رونم تا خونه‌م. چمدونم رو می‌بندم. سوار می‌شم و می‌رم دورترین جای ممکن...
جایی که از شدت دوری نمیرم، اما دردش هم درمان جنونم باشه. می‌شینم و زخمه می‌زنم به ارنواز و دلم و خودم. خون که راه افتاد دراز می‌کشم زیر آفتاب تا دلمه ببنده و خشک شه. این نیشتریه که لازم دارم تا خالی شم.
حالا می‌شه برگشت و زندگی معمولی رو از سر گرفت تا لرزش دست و دل بعدی و
هشدار بعدی و 
فرار و
 سفر و
 زخمه و
 زخم و
 من...
و حکایتی که هم‌چنان باقی‌ست!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

بار دیگر شهری که نمی‌دانم‌ش...

همه چی خاکستریه. دارم قدم می‌زنم. توی پارک روبه‌روی کلیسای سر ویلام. خاطره‌ها دور تند رد می‌شن. و هرچی زمانشون نزدیک‌تر می‌شه، قلب‌م تندتر می‌زنه. چشمام‌و می‌بندم. سعی می‌کنم به زور روی پرسه‌های عاشقانه‌ی بیست‌سالگی‌م زیر برف و بارون نگرش دارم. سعی می‌کنم به آدمی که اون‌جا کنار دست‌م وایساده نگاه کنم. به‌ش فکر کنم. به عشق دیوانه‌وارم به‌ش. به زندگی دو شقه شدم. به خشمی که دارم به‌ش. به نفرتم. به ترس‌م. به بی‌تفاوتی‌م. نمی‌شه. رد می‌شم از روی همه‌ی اینا. داره نزدیک می‌شه. داره جون می‌گیره. لب‌خندها دارن یکی یکی متولد می‌شن. داره شلوغ می‌شه. استرس می‌گیرم. قلبم داره محکم می‌زنه. گوشی‌های تو گوشم ساکت‌ن. دستگاه روی پخش اتفاقی تنظیمه. دوبار ضربان قلبم تو گوشم می‌پیچه. دستم می‌ره سمت جیب شلوارم که دستگاه رو بیارم بیرون و ببینم چرا نمی‌خونه که: سر اومد زمستــــــــــــــون...
زانوهام شل می‌شن. خالی می‌کنن. می‌شینم روی سکوی نزدیک‌م. پلکامو به هم فشار می‌دم. جلوی در همون پارکم. نفسام بریده بریده‌س. ماسک رو از جلوی دماغ و دهنم می‌کشم پایین. نگام تو جمعیت می‌دوه. مردم بی‌حواس از من رد می‌شن. تنه می‌خورم. می‌گردم. گاهی پشت سرم رو نگاه می‌کنم. صداها تو سرم می‌پیچن. کش می‌آن. همه‌چی کند می‌شه. موزیک رفته تو پس‌زمینه. انگار دارم الان و اون‌موقع رو تدوین می‌کنم. فریم‌هارو باز می‌کنم روی تایم‌لاین. می‌چینم پشت هم. به نوبت از الان و اون‌موقعه. توی هم دیزالو می‌کنم... باند اصلی صدا. اون پشت‌مشت‌هام آهنگ...
هنوز خاطره‌م داره دنبال یه چیزی می‌گرده. گیجه، نمی‌دونه بره، بمونه... می‌دونه اگه بمونه کار احمقانه‌ایه. دو تا عکس توی یه دستمه. مچ دستام با پارچه‌ی سبز به هم بسته شدن. اون یکی دستم به شکل پیروزی آویزون مونده. نگاه می‌دوه میون مردم. اون عقب‌ترها. یه دست قوی می‌خوره به بازوی چپم و من به جهت حرکت‌ش کشیده می‌شم. دور خوردم نیم دور می‌چرخم. طول می‌کشه تا بفهمم اون دست هنوز محکم منو چسبیده، عربده‌ها بلند‌تر شدن. می‌ترسم به آستین دست نگاه کنم. می‌دونم یشمی تیره‌س... می‌چرخم. چهارخونه‌ی سبز و سفید و زرده... دور صداها تند می‌شه. بازم زانوهام خالی می‌کنن. پاهام تو سرعت می‌پیچن تو هم. تو رو هم می‌کشم پایین، حالا دوتا دست قوی منو بلند می‌کنه. یکی‌سریع ولم می‌کنه و اون یکی سر می‌خوره و مچم رو می‌گیره... 
دور کند می‌شه. حالا روی تایم‌لاین اون روز و چهارسالگی‌م رو ترکیب می‌کنم. مامان دست منو می‌کشه. بازم دست چپ‌مه! تکون تکون می‌خورم و دنبالش می‌دوم. مثل بادکنکی که دنبال یه بچه با تکون‌های هماهنگ با دویدن‌ش می‌ره. دوباره بر می‌گردم. دست راستت منو می‌کشه. تمام منو... از مچ‌م نگام می‌ره رو مچ‌ت... موهای دست‌ت چسبیده به پوستت عین وقتایی که از حموم میایی بیرون. می‌بینم و نمی‌بینم. رد خیسی رنگ‌داری روی ساعدته. میام بالاتر پیرهن قرمزه. نمی‌فهمم. مغزم داره جون می‌کنه. یهو دست‌مو پس می‌کشم. همه‌چی وامی‌سه. میام جلوت. نمی‌بینی منو. پلک‌هات رو هم‌ن. خیس عرقی. چشمامو ریز می‌کنم: خودتی اشتباه نکردم. اما تو اون روز نبودی. اون‌جا نبودی. هیچ‌جا نبودی. تو اون موقع دو سال بود که نبودی...
زور می‌زنم پلک‌هامو باز کنم. نمی‌شه. مثل وقتی که کابوس می‌بینی می‌خوای پاشی نمی‌شه. می‌خوای داد بزنی که کناری‌ت رو بیدار کنی نمی‌شه. صدای آهنگ قطع می‌شه. نفسم سنگینه. پلکام و بعدش چروک‌های صورتم آروم باز می‌شن. مچ‌م درد می‌کنه... مچ دست چپ‌م. مشت همون دستم از شدت گره‌ش می‌لرزه. سیم‌های سفید گوشی‌م از لای انگشتای بی‌خونم زده بیرون. با زانو های خم تکیه دادم به سکوی سنگی پارک... تو اون‌ورتر کنار فواره با خنده پشت دوربین‌ت داری عکس می‌گیری از من. نقاب کلاه زردت‌رو بردی پشت سرت که از ویزور راحت‌تر نگاه کنی... چشماتو تنگ کردی به خاطر آفتاب. دندونات مثل برف سفیدن...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

برف بی‌برفی...

درست چهار سال پیش بود، یک ماه کم!
کولی شدم. چرخیدم و چرخیدم و تنها ماه با من بود. پاهایم تا زانو در برف فرو می‌رفت. و من از هم‌دلی آسمان با اشک‌های یخ‌زده‌م خوش‌حال می‌شدم.
حالا چهار سال بعد است. در مسیر کولی‌گونه‌م قلبم در مشت، ریز ریز نشانه می‌گذاشتم تمام مسیر را تا راه برگشت گم نشود. وسط ناکجا ایستاده‌م. از قلبم چیز زیادی نمانده. کفاف یکی دو ماه را می‌دهد. ادامه می‌دهم. و جایی که نشانه تمام شود می‌نشینم... هنوز نشانه‌های نحیفی باقی مانده. من به دنبال برف می‌گردم.
در شهر من برف می‌بارد. این نشانه‌ی من است. 
تو خشک‌سالی من بودی... حالا رفته‌ای. تمام شده‌ای.
خداحافظ

پرسنا...

 این درد ینی خودمو می‌شناسم. این کلافگی ینی درست حدس زدم. این چیزی که این تو وول‌وول می‌خوره ینی حق با منه.
بعد از مدت‌ها دوباره قانون به تخمم، به تخمت، به تخمش رو پیاده کردم. قدم زدم تا وودبریج. پنج بعدازظهر بود که راه افتادم. داشت گرگ و میش می‌شد. یه بطری آب تو دستم بود که یا ریتم راه رفتن تکونش می‌دادم، مثل این بود که داشتم تو ماشین لباس‌شویی بالا و پایین می‌رفتم.
سرم درد می‌کرد. پر از فکر بود. و در عین حال وقتی دقیق می‌شدم می‌دیدم هیچی نیست. همه چیز رو دونه دونه کشیدم بیرون، تکون دادم محکم. پهن کردم جلوم. اما نبود. اونی که سرم رو پر کرده بود نبود. اون‌جا، مزه‌کردن ادویه‌ی شام بود. تمیز کردن فیلتر خشک‌کن بود. عوض کردن دستمال توالت بود. خرید بود. کوتاه کردن لباس مامانی بود. محکم کردن چرخ‌های واکرش بود. چک کردن پست بود. عوض کردن جای کش جوراب بابایی بود. نوشتن قصه‌ی سفارش ناشر بود. ایران بود. طاهر بود. جواد بود. رویا بود. امیرعلی بود. آدمای دیگه بود. خستگی بود. کلافگی بود. سیگار بود. آب‌جو بود. سخنرانی شنبه تو کنفرانس زنان بود. سرماخوردگی جوان بود. برلین بود. دل تیکه‌پاره‌م بود. چاقویی که باهاش خودمو سلاخی می‌کنم بود.
اما یه چیزی نبود. 
نبود و حس می‌شد. 
بود و دیده نمی‌شد. 
اما صدای دندون قروچه‌ش می‌اومد.
نشستم تو آلاچیق جلوی خونه‌ی یه پیرمرد خسته. با دست بهش سلام کردم. تبک رو درآوردم. پیچیدم‌‌ش لای کاغذی برلین. فیلترو گذاشتم ته‌ش. خیس‌ش کردم. صاف و گرد شد. انگار از کارخونه اومده بیرون. 
با فندک فرد روشن‌ش کردم. 
اشکام دود شد. اما اون چیز هنوز هم سر جاش بود.
سفت.
سرتق.
نامرئی.
سین‌سیناتی
اوهایو
نهم نوامبر/ ۱۷ آبان
۱۳۹۰/۲۰۱۱
پ.ن: امروز یکی که نمی‌شناسم‌ش پنجاه ساله‌شه و من بیست و پنج ساله‌م...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

گنج

نیم از اهل سجاده
به‌لطف خوردن باده
که تا گردم ز غم شادان
کنم آباد ویران را
بگردان باده ای ساقی
ز خون صاف رواقی
به شادی بگذران باقی
ز دور باده دوران را
چرا باده ننوشد جان
در این قصر و این ایوان
چو در مستی همی بیند
دو چشم روی جانان را
ز درد سوز مشتاقی
سر آن دارم ای ساقی
که در عالم زنم آتش
بسوزم کفر و ایمان را
منم مجنون آشفته
در این دریا فرو رفته
مرا چون درد درمان شد
چه خواهم کرد درمان را...

به درک

می‌رم موهام رو قرمز می‌کنم. حتا اگه خوشت نیاد. رنگ کفش‌هایی که تازه خریدی.

دزدی...

تمام لرزش دست و دلم از آن بود...
که نکنه نفهمی!
آخرش هم نفهمیدی...

اولین منم...

ذوق رو تو چشماش می‌بینم. با این‌که خود چشم‌هارو نمی‌بینم.
ذوق رو تو صداش می‌شنوم. با این‌که خود صدا رو نمی‌شنوم.
خوش‌حاله
من اولین آدم اون سرزمینم.
با ذوق می‌دوم تو پیجی که با اون لینک باز می‌شه. به گوشه‌ی چپ بالا نگاه می‌کنم. دنبال دیدن حروف لاتین‌م که بگه فالو. کلیک می‌کنم. می‌گه علنن؟ می‌گم آره علنن! می‌خوام همه‌ی دنیا بدونن که من فکر می‌کنم رو زندگی یه نفر توی یه برهه یه تاثیر خوب داشتم.
همه‌ی دنیا اینو نمی‌دونن. هیچ‌وقت هم نمی‌فهمن. خودشم حتا شاید نفهمه. اما حس کسی رو دارم که بعد از بودن با یه نفر تازه می‌فهمه اولین بارش بوده. نه از روی کلمه‌هاش... از روی لرزش دست و نگاهش...
اولین‌بار اون آدمه تو رو می‌بره به این سمت که بگیریش تو بغلت و بگی آروم باش جوجه. من این‌جام. همین جا هم می‌مونم...

فکر نکردن

این‌جا نشسته‌م. آب‌جوی بلوبری می‌خورم که نمی‌دونم ترجمه‌اش کدوم یکی از اخته‌های فارسیه... به جمله‌ی دختر زیبایی فکر می‌کنم که اگر جفت‌مون عاشق یه مرد نمی‌شدیم بهترین دوست من می‌شد: آ کام فرام ا لند ویچ هز نو بریز...
آره این جمله تا حدود خیلی زیادی سرزمین منو تعریف می‌کنه. نه از اون تعریفایی که جون می‌کنی با هزار تا سنجاق هزار تا معنی ریز و درشت رو به‌ش بچسبونی. یه تعریف لخت و پتی که صاف میاد وامی‌سته جلوت می‌گه: همینیه که هست. و این جمله رو انقد خوب می‌گه که تاثیرش با یه کشیده‌ی آبدار برابری می‌کنه.
زد به سرم رفتم چک کردم دیدم دارم خنگ می‌شوم.
این موتورهای جست‌و‌جو و این مترجم‌ها ماشینی می‌گن بلوبری همون زغال‌اخته‌س. حالا هرچی... مهم اینه که من و یه سری آدم یه شب‌هایی داشتیم که پر بود از جادوی طعم این فسقلی‌های مثلن آبی...
.
.
.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

در غربت آدم نازک‌تر است... خیلی نازک‌تر...

می‌رم واشر بخرم. اشکام نشتی پیدا کردن...

اعتراف نمی‌دانم چندم...

گمونم باز قلبم شکسته و منطقم داره نشت می‌کنه...
آره درست شنیدی... بهترین جا برای نگه‌داری هر چیز وسط زمین دشمن‌شه...
وسط میدون مین!

Confessions 2

Missing you would be the last thing on my to do list from now on...

این‌ روزهای من...

پشت پنجره درخت سرخ با باد تکان می‌خورد. انگار ناز می‌کند برا معشوقی خیالی... شاید باد. شاید هم در باری گوشه‌ای ایستاده و سرش با کوبا لیبره‌ش گرم است و بی‌خیال دنیا با ریتم آهنگ این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. من اگر مردی در آن بار باشم و زنی سرخ‌مو را ببینم که با خودش خوش است و تنها می‌رقصد... رقص که نه... تاب می‌خورد. برای دل خودش و باقی دنیا هم حواله‌ی تخم‌های نداشته‌ی مرد قبلی زندگی‌ش- حتمن مرد نبوده که گذاشته از دستش در برود- باید خودم را به صندلی بار بدوزم که نروم سراغش...