ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

مانده‌های من

نگذار حرف‌ها ناتمام و ناگفته بمانند
اسب‌های چموش ذهن من
سرزمین‌های نومیدی و ترس را
شبانه‌روز
درمی‌نوردند...

حقیقت یک فاحشه‌ی زنده‌به‌گور است با ریه‌های پر از خاک و خمیازه

چهار.
تو زنان بسیاری را دوست‌داشته‌ای پیش از من
میان موهاشان برای خودت خیال بافته‌ای
برای انگشت‌هات لانه
صدات را خسته کرده‌ای
روبه‌روشان
زیر گوش‌هاشان
پشت پالس‌های سیم‌های تلفن
خودت را لوس کرده‌ای
به مریضی زده‌ای
داد کشیده‌ای
خیانت کرده‌ای
و بعد از من نیز...
باز هم عاشق می‌شوی؟

یک.
کسی خبر از آینده خواهد آورد.
این را در روزنامه‌های صبح خواندم
قهوه را که هم می‌زدم
و تو با پاهای برهنه روی سنگ‌های آشپزخانه ول می‌گشتی
گاهی تو که خانه نیستی دراز می‌کشم زیر میز
خنکی‌ برای پوست ما زن‌ها خوب است
دل کوچک تو برای تمام ما جا دارد
وقتی جوانیم
وقتی تازه به دنیا آمده‌ایم
وقتی چروک و پلاسیده می‌شویم
وقتی هیولاهای درونمان را به زنجیر کشیده‌ایم
تو راز خنده‌ها را می‌دانی
تو می‌دانی کجا خودت را به آن راه بزنی
تو لال‌بازی بلدی
در پانتومیم‌های شبانه
تو شاه پیروز میدان می‌شوی
تقصیر این نوش‌داروی سرخ‌فام جام من است
سرم گرم می‌شود
دوست دارم بلند شوم
برقصم
مچ‌ت را بگیرم
برقصانم‌ت
نگذاری...
یقه‌ات را در مشت‌هام مچاله کنم
هلت بدهم تا دیوار
نگاهم را بدوزم ته آن چاه سیاه
آن‌جا که زنی با لباس سرخ می‌رقصد
با لبان سفید آواز می‌خواند
و با دست‌های بی‌انگشت موهاش را شانه می‌زند.

سه.
موش‌ها برای خانه‌ی ما زیادی لوکس به حساب می‌آیند.
موش‌ها به درد خانه‌ی سیندرلا می‌خورند
و گریزیلا
و آناستازیا
موش‌ها برای ایفای نقش در کارتون‌های والت‌دیزنی به دنیا می‌آیند.
صف می‌کشند پشت در اتاق کارگردان
یکی یکی تو می‌روند
مثل من و معشوقه‌های دیگرت
آن‌ها اضطراب دارند ما اشتیاق
شبیه بره‌هایی ساده‌لوح داخل می‌شویم
دست‌هات را می‌بوسیم
پاهات را می‌بوسیم
زبان زهردارت را می‌بوسیم
وقت‌مان که تمام می‌شود بیرون می‌آییم
کارت می‌زنیم
منشی‌ت کارت‌ها را می‌گیرد
موبایل‌ها را چک می‌کند
تفتیش بدنی‌مان می‌کند
می‌فرستندمان زیر دوش
تا پاک شویم از تو و بوی تو و کاخ خاکستری‌ت
از تو نباید هیچ اثری در دنیای مردگان باقی بماند
یکی یکی کفن‌مان می‌کنند
برای‌مان نماز میت می‌خوانند
ما هم‌کاری می‌کنیم
بلند نمی‌شویم راه بیفتیم در پله‌ها
فریاد نمی‌زنیم
آواز نمی‌خوانیم
ادرار نمی‌کنیم
لب‌خند می‌زنیم
بدون اشک
ما را می‌پیچند در زرورق‌های نو
با ربان‌های طلایی و براق
جدامان می‌کنند
ما صادر می‌شویم
مقصد من همیشه آمستردام است
آن‌جا مرد پیری که دوست داشت مثل ونگگ جنون داشته باشد
منتظر من است
با پست ساعت پنج می‌رسم
مرا تحویل می‌گیرد
به اتاق محقرش می‌برد
لایه‌ها را باز می‌کند در انتظار برهنگی
زنانگی
دیر شده است
من اژدها شده‌م
از حفره‌های صورتم دود و شعله بیرون می‌دهم
می‌سوزانم
پیرمرد و اتاق‌ش را
آمستردام را با آن معماری حلقوی زیبا
از این بالا
کانال‌های شهر یک‌سر آتش می‌شوند
دشت‌های هلند را می‌سوزانم و تمام گل‌های منتظر را
لاله‌های رنگ‌به‌رنگ را
فان‌پرسی و آرین روبن را
ملکه بئاتریکس فرتوت و مستعفی را
قاره سبز را به خاکستر نشانده‌م
من از اروپا بی‌زارم
باید جایی دور در اقیانوس خودم را سر به نیست کنم
دست‌های تو همه جا به من می‌رسند.

دو.
کلاغ‌های آن روستا یادت هست؟
زالو و خانه‌های متروک و سیاه
سیاه ِ کلاغ‌های خیره
سربازهای تو
کبودی‌هام که رنگ ببازند
دوباره می‌شوم سوگلی‌ت
عروسک کوکی خسته
دوباره مرا بنشان لبه‌ی تخت
پیچ و مهره‌هام را باز کن
همه را بریز در ماهی‌تابه‌ی چدنی
ذوب کن مرا
موقع اعدام
لطفن برایم برامس پخش کنید.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

اندر احوالات سوالات بی‌جواب

می‌دانی که دوستت دارم
این اولی سوال نیست
می‌دانی که دوستت دارم
این دومی سوال است

تو بازی دوست داری و من عاشق افسرده بوده‌م تمام عمر. نقش دیگری بلد نیستم. علامت‌گذاری جمله‌ها باشد به عهده‌ی خودت...

میم.دال

این روزها زیاد کم می‌آورمت. در خواب. پشت رل. موقع سفارش غذا. وقت بارکشی. با سیگارهای هر از گاهی و یواشکی. با صدا. بی‌صدا. 

دوست داشتم ماهی تلسکوپی کوچکی باشم یک گوشه در یک فنجان شیشه‌ای بزرگ. سر من با زمین و زمان دعوا کنی. اگر یک روز به من سر نزنی خودم را به دیوارهای شیشه‌ای‌م بکوبم و اگر افاقه نکرد شیرجه بزنم به دنیای خشک تو.




پ.ن. ما آدما شیرجه می‌زنیم تو آب ماهیا. خب اونام حق دارن. گیرم دلایل‌مون با هم زمین تا آسمون توفیر داشته باشه...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

بی‌اشکی

روزهایی هست که هرچه زور بزنی و خودت را به در و دیوار بکوبی گریه‌ای در کار نیست. تو بگو حتا قطره اشکی. امان از بغض این روزها. انگار به پایت بلوک سیمانی بسته‌اند و تمام جهان اقیانوس شده باشد کاری از تو برنمی‌آید جز غرق شدن. خفه شدن.
پ.ن. سال‌ها پیش مهسا می‌گفت مریض شده و نمی‌تواند گریه کند. من هم‌دردی می‌کردم ولی درک هرگز. می‌گفت صورت‌ش داغ می‌شود و سرخ. کله‌ش را در بالش فرو می‌کند. بعد از کلی درد و بدبختی شاید یک قطره اشک که نرسیده به سرازیری گونه‌ها خشک می‌شود. این تصویر آدم را یاد لیموترش‌های بی‌برکت و وقیح هوای خشک می‌اندازد. اما سنگین‌ترین دردی‌ست که می‌شود تحمل کرد. وقتی فشار درون آدم زیاد است گریه مثل سوپاپ عمل می‌کند و آه از روزی که سوراخ‌های این سوپاپ بسته باشند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

بدون عنوان


برگرد
جنگ تمام شده
تمام مرده‌ها را کفن کرده‌ایم
تمام گورها پر شده‌اند
آژیرها از کار افتاده‌اند
شهر مانده
بی گل
بی باران
بیا
برگرد
همه‌مان را از خواب بیدار کن
چه مرده‌ها
چه زنده‌ها...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

تاتر یعنی زندگی

دوباره بعد از چند سال درگیر کردن خودم در زندگی واقعی آدم‌بزرگ‌ها و پول و غیره دوباره به اصل خودم برگشتم و با لگد زدم زیر همه‌چیز و برگشتم به آغوش مادر دوم‌م. خوش‌حالم که تاتر با زندگی بشر از ابتدا انقدر عجین بوده که تو انگار کن تاتر یعنی بشر و نه حتا زندگی!
پ.ن: باید از تاتر یونیما و مبارک یونیما و تمامی وابستگان و خانواده‌های مربوطه سپاس‌گزاری کرد که تو این وانفسا زندگی رو یاد آدم میارن. دوباره وقتشه غرق شم میون پارچه و نخ و کاغذ و چسب و قیچی و مقوا و اسفنج و یونولیت و این‌ها یعنی زندگی. یه صحنه‌ی سیاه. یه نور کم‌جون. یه صدای دور و نزدیک شونده و عروسکی که توی دستای ما جون می‌گیره. عروسکی که از ریشه‌ی ما زندگی می‌گیره و بعد اجرا ما و جسم‌ش رو بی‌خیال می‌شه و راه‌ش رو می‌کشه و می‌ره رد کارش.
پ.ن.ن. اطراف‌تون رو که خوب نگاه کنید دنیا پر از ارواح همین عروسکای ماست. عروسکای ما و فامیل‌های ما در سراسر این کره‌ی خاکی قلمبه.

سن فقط یه عدده

برای من همیشه زندگی وقتی جریان داشته که عاشق بودم. از وقتی یادمه و خودمو شناختم هم عاشق بودم. حالا یا یه موجود دوپا یا چهارپای بیرونی مخاطب این عشق بوده یا یه موجود خیالی توی کله‌م. الان چند سالی می‌شه -تو بخون ۶-۷ سال- که بنا به دلایل معلوم و نامعلوم نتونستم -نخواستم؟- عاشق باشم و عاشقی کنم. هیچی، فقط خواستم به اطلاع مراجع ذی‌صلاح برسونم که این چند سال اخیر و اون چند سال خنگولیت ابتدای طفولیت رو از عمر من کم کنن. همین.

شعور این دُر نایاب

رانندگی که می‌کنم یا کارم به اداره‌جات می‌افتد یا حتا در برخورد با آدم‌ها این در کله‌م می‌چرخد که تمام مشکلات این مملکت با ذره‌ای شعور بیشتر حل می‌شود. نه که خودم را شعورمند حساب کنم. قطعن هر آدمی قبل از خواب به مواردی پی می‌برد که می‌شد در رفتار روزانه‌ش با شعور بیشتر برخورد کند و اتفاقات بهتری روی بدهند. کاش راهی وجود داشت که این اخطار نه فقط شب‌ها و قبل از خواب که همیشه‌ی روز و در ذهن همه‌مان روشن می‌ماند. می‌خواهید اسم‌ش را اخلاق بگذارید، اصول یا هرچیز دیگری فرقی نمی‌کند. نتیجه یکی‌ست. نتیجه‌ای که گویا این روزها ستاره‌ی سهیل شده است.