ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

پراکنده‌گویی‌های مخابراتی

غول بیرون نیامده از چراغ
بر پوست خواب‌هایم دست می‌کشد
تا بیدار شوم
صدای‌ش کنم
و او خم می‌شود تا از روی لب‌هایم 
چیزی برای گفتن بردارد
وردی انگار
یا همان بوسه‌ی هزاران ساله

.

عقل هدف‌ش نترسیدنه
اما ترس یعنی زندگی...

.

همیشه کنارم نشسته‌ای...
همین کنار قلبم.

.

تو دیر کرده‌ای
و من دل‌تنگم
اشک‌هایم را دود می‌کنم!
امان از پنجه‌ی این تنهایی...

.

ببند
تمام پنجره‌ها و تمام درها را ببند
شب شده‌است...
به خانه می‌آیم
و تو طلوع می‌کنی!

.

بی‌راه و بی‌چراغ
بی‌خواب و بی‌رویا
با تو حرف می‌زنم
ای همیشه نشسته در کنج این ذهن بی‌سامان...

.

گاهی شاید برای یک لحظه زندگی هزار بار باید مرد...

.

از ترسیدن نترس...
ترس خود زندگیه...

.

یگانه فرصت نیک زیستن
در کنار تو یافت می‌شود
ای آفتاب درخشان حالا و همیشه!

.

عزیز کنج گریه‌های بی‌پایان...

.

شبیه بادهایی شده‌م که دیوانه‌اند
می‌آیند...
می‌روند...
خود را به کوه‌ها و درخت‌ها می‌کوبند

.

تلخ چون پوست گس لیمو
تلخ چون شن‌های اقیانوس
تلخ چونان زنی که منم...

.

ذره ذره
تو را از دلم بیرون می‌کشم
درست برعکس مورچه‌ای
که آذوقه جمع می‌کند
و چه سخت است
کار مورچه‌ها
و من...

.

در من دیوانه‌ای سر به دیوار می‌کوبد...
می‌بینی؟
می‌شنوی؟

.

گاهی
تنها گاهی
کمکم کن
به یاد بیاورم
که زنده‌م
هنوز
که تو رفته‌ای
ولی آفتاب
از مشرق بیرون می‌زند هنوز
سمج و بی‌تاخیر

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

معجزه‌ای به نام رسا محمودیان یا دوستان من تمام سرمایه‌ی من‌ند...

بیست و شش سالگی در همین یک هفته داشت پیرم می‌کرد. دور بودن از اکثر عزیزانم - فقط یکی‌شان پیشم است در حال حاضر-، اتفاقات این جهان رو به ویرانی، سردرگمی و برلین و آب و هوایش، سفری که از ابتدا دلم نبود که بیایم... همه‌ی این ها باعث شده بود هیچ حس تولد نداشته باشم. منظورم حس خوب تولد بود. انگار داشتند چیزی شبیه چسب داغ از بالا می‌ریختند روی سرم و من هم گیر می‌افتادم و آب می شدم. تبریکات یخ دنیای مجازی هم که رو راست که باشیم بیشتر حال آدم را می‌گیرد. حالا گیرم ماها رو دربایستی داریم و چیزی نمی‌گوییم هیچ‌کداممان... شبیه الکل‌ند. یا قرص مسکن. مدت کوتاهی تو را خوش‌حال می‌کنند... اما بعد درد همان جاست. بیشتر. عمیق‌تر. سمج تر.
از این‌ها هم که بگذریم، یک‌هفته‌س که یک مریضی دیوانه‌ای به جانم افتاده و یک روز درمیان دستگاه گوارش و دستگاه تنفسی‌م را به گلوله می‌بندد. از کارهایم عقبم و هی می‌خوابم. نمی‌نویسم. نمی‌خوانم. در سرم مدام جنگ و دعوا دارم با خودم. همه‌چیز گند است. شبیه این پیرزن غرغروهای توی داستان‌ها شده‌م و هی اطرافیانم را آزار می‌دهم. با نیش و کنایه. با غرغر. با حرافی‌های مدام. گاهی فکر می‌کنم شاید دارم یائسه می‌شوم و خودم بی‌خبرم و تمام این‌ها نتیجه‌ی تغییرات سنگین هورمنی‌ست.

بگذریم:

آمد این‌جا بگویم میان تمام آن کرختی‌ها و حال‌بدی‌ها در این کتاب صورت خیرندیده علامت یک مسیج جدید روشن شد. کلیک که کردم دیدم پیغامی از رسا محمودیان در دو بخش دارم. بی‌حوصله بازش کردم. فکر می‌کردم از این پیغام‌های دست‌جمعی حال و احوال و این‌ها باشد که یکی نوستالژی‌ش زده بالا و راه انداخته تا از حال دوستان قدیمی باخبر شود...
پیغام انفرادی بود. به سبک خود رسا سخت‌خوان و پیچیده. یک ویدئو اما ته پیغام پیوست بود... به اسم halehbirth1
گذاشتم که دونلود شود. ویدئو خود به خود باز شد. رسا بود. بعد از سال‌ها. خندان. با موهایی که حالا بلند شده‌اند - آخرین باری که دیدمش موهایش کوتاه بود- مثل قدیم‌ها و از پشت می‌بنددشان. آرشه و ساز به دست. در یک اتاق تمرین موزیک شبیه اتاق‌های تمرین دانشکده‌ی خودمان. رو به دوربین با من حرف می‌زد و من خدا می‌داند چند هزار کیلومتر این‌طرف‌تر اشک می‌ریختم. از دل‌تنگی رسا. از شوق دیدن‌ش بعد از مدت‌ها... شنیدن صداش بعد از مدت‌ها...

با همان لحن همیشه گفت: هاله جون... خوبی بابا؟
همین کافی بود تا اشکم شدت بگیرد...
برایم یک فال موزیکال گرفت... از حضرت باخ... یک ژیگ شاد که سرحالم آورد...
بماند که دیدن ساز زدن رسا که حالا چند سالی می‌شود ندیدمش چه بر سرم آورد...
خنده‌های کم‌صدای‌ش قبل و بعد از قطعه نفسم را می‌برید و مرا می‌برد به سال‌هایی که همه‌مان کنار هم بودیم...
من، رسا، آیدا، یلدا، کیومرث و خیلی‌های دیگر... حالا هر کداممان افتاده‌ایم یک گوشه‌ی دنیا...
حالا من تنها وارث آن‌همه خاطره در تهرانم...
تهرانی که شهر من است. حالا شهر خالی من... توانیرش برای من جز رسا، یوسف‌آباد و چهارراه قنات‌ش جز آیدا، گاندی‌ش جز یلدا و سیدخندانش جز کیومرث برایم مفهوم ندارد.
این‌ها آدم‌های زندگی من‌ند. که می‌شود به خاطرشان، به خاطر بودنشان یک دنیا غم و غصه و ناراحتی را فراموش کرد.
رسا از آن کله‌ی دنیا می‌تواند برای من کاری کند که هزارتا آدم دور و نزدیک اگر جمع می‌شدند نمی‌توانستند از پس‌ش بربیایند...
این آدم‌ها را باید دوست‌شان داشت. محکم بغل‌شان کرد. بوسیدشان. گذاشتشان لب تاق‌چه و نشست زل زد به‌شان و هی هر لحظه هزاربار خدا را شکر کرد که هستند... که در زندگی آدم هستند... که آدم آن‌قدر شانس داشته که بودن‌شان را تجربه کند...
این تمام آن‌چیزی‌ست که خدا می‌تواند به تو بدهد تا دهان‌ت را برای یک عمر ببندد که غر نزنی... که ناله نکنی... که یاد بگیری که قدر بدانی...
قدر تک‌تک نازنینانی را که خدا برایت فرستاده تا زندگی‌ت بهشت شود روی زمین...


تمام این‌ها را گفتم که اگر شما هم از این دوستان دارید... قدر بدانید... بچسبید به‌شان و نگذارید در بروند... مراقب‌شان باشید که روی‌شان خط نیفتد. گرد و خاک نشیند بر دوستی‌تان... هستن و بودن این آدم‌ها در زندگی‌تان یعنی شما موجودات خاص و خوش‌بختی هستید... یعنی لیاقت چیزی را دارید که خیلی‌های خیلی‌های خیلی‌ها ندارند...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

وزنه‌برداری

چند وقتی می‌شد که وزنه را دیده بودم. اما کاری به کارش نداشتم. گذاشته بودم برای خودش یک گوشه‌ی زندگی‌م بنشیند و در کنار دیدم سنگینی‌ش را بکند. بندی که از آن وزنه به من وصل بود روز به روز بلندتر می‌شد. گاهی می‌خواستم از خودم بروم بیرون. به در نرسیده بند کش آمده برم می‌گرداند ور دل خودش. آن‌قدر این کش آمدن‌ها پیش آمد که خوابیدم کف اتاق خیره به سقف. دست‌ها را هم گذاشتم زیر سرم.
انسان موجود تنهایی‌ست. قرار است که این‌طور باشد. حالا می‌خواهد هی خودش را جرواجر کند برای انکار این تنهایی. برای پر کردن‌ش. برای ور رفتن با آن. برای تغییر ماهیت‌ش. فرقی نمی‌کند کی باشی. کجا باشی. و در کی زندگی کنی. مساله این‌جاست که مادامی که این تنهایی را نپذیری... نیایی بشینی صاف روبه‌رویش و مثل خودش وقیح زل نزنی در چشم‌هاش. بی‌حرف. بی‌حتا پلک زدنی. کاسه همین است و آش همین!
باید یاد گرفت که تنها با پذیرش تنهایی شاید بشود کمی - فقط کمی- به بهبود اوضاع امید بست. وقتی مدام دنبال جفت بگردی یعنی از دست خودت و خود تنهایت عاصی و گریزانی. رو راست باش. برو آن تو. ته تمام آن چرک و کثافت‌های تل‌انبار شده از پس تمام زندگی‌ت. آن تو را خوب بگرد. نفس کم خواهی آورد. توان کم خواهی آورد. بگذار راحت‌ت کنم! جان کم خواهی آورد. اما اگر تاب بیاوری و برسی به آن یکی ساحل - اگر وجود داشته باشد، این هم مثل مرز دنیای مردگان و زندگان است. کسی از آن مرز برنمی‌گردد. اگر هم برگردد دیگر به زبان این‌ور سخن نمی‌گوید- حتمن چیز بهتری را تجربه خواهی کرد. بهتر هم که نباشد یقینن بدتر که نیست.
به تمام این‌ها فکر کردم و دیدم هر بندی دروغ است. مانند تمام دروغ‌های دیگری که تحویل هم می‌دهیم. تمام ابراز عشق‌ها و قول‌های دوزاری‌ای که در دوران خوشی به هم می‌دهیم. بله. همان‌ها را می‌گویم که در وقت ِ تنگی جفت‌پا می‌زنیم زیر همه‌شان. و وقت یادآوری خودمان یا طرف‌مان قیافه‌هامان را می‌کنیم عین بچه‌هایی که هاج و واج از سر معصومیت قلابی چشم‌گشاد می‌کنند که مثلن: هان؟ چی؟ کی؟ من؟ خواب دیدی؟
رفتم کنار وزنه و ازش خداحافظی کردم. قیچی قرمزم را برداشتم و بند را بریدم. وزنه پایین رفت. آره همان کف اتاق! رفت و رفت تا من ندیدمش. بند پاره بود اما من هم با دور شدن وزنه کش می‌آمدم. چیزی از من در او یا از او در من مانده بود که با او پایین و پایین‌تر می‌رفت. حالا من مانده‌م و یک اتاق بی‌گوشه‌ی کف سوراخ و دست‌هایم که به هرچه برسند می‌چسبند بلکه من هم نروم آن ته‌ها.
راجع به سیاه‌چاله‌ها مطلب نخوانید. بخوانید حال و اوضاع‌تان بهتر از این نخواهد بود.
آن‌چه یک ستاره‌ی مرده را به سیاه‌چاله تبدیل می‌کند جاذبه‌ای به زعم انسان با نیروی گرانشی بی‌نهایت است در قیاس با گرایش زمین گردالو و آبی و قشنگ خودمان.
لیسا هنیگان را گاه به گاه گوش کنید. ضرر نخواهید کرد.

کشفیات شیخنا!

تازگی‌ها به جای بی‌چاره کوتاه‌شده‌شو می‌نویسم: بی‌چ! و از ابهامی که ایجاد می‌کنه خیلی راضی‌م!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

راز روزهای طولانی

باید بنشینی و بنویسی. شوخی که ندارد. باید آن‌قدر کمر بچسبانی به صندلی و ماتحت به نشیمن‌گاه‌ش که صاف شوند هردو. آن‌قدر که وقتی می‌خواهی بلند شوی حس کنی در این قالب‌های فلزی دکترها گیر افتاده‌ای. از همین‌ها که برای قوز و اصلاح عضله و غیره می‌بندند.
وقتی می‌نشینی پای یکی از داستان‌هاش نمی‌فهمی زمان از کدام طرف در رفته که تو ندیدی‌ش. آدم حظ می‌کند بس که گوشت و پوست و خون و جان دارد این کلمات لعنتی. انگار صاف رفته باشی نشسته باشی روی شمسه‌ی فرش خانه‌ی مردم. تصویر واضح. صدا واضح. 
باید قلم که به دست می‌گیری زمین نگذاری تا انگشت‌ت بی‌حال شود و قلم خودش بیفتد. باید این پینه‌ی بغل انگشت وسط آن‌قدر بر بیاید که انگار کنی دارد یک بند دیگر سبز می‌شود از آن کنار.
باید آن‌قدر بخوانی که باقی قصه را در خواب ببینی. می‌دانی؟ یعنی تا هرجا که خواندی کلمه‌های بعدی از لای پلک‌هات سر بخورند و بروند روی پرده‌ی خواب‌ت بنشینند. تو هم لم بدهی روی صندلی‌های مخملی قرمز بوگندو و لک و پیس و چرب سینماهای کهنه به تماشا.
باید آن‌قدر خیال‌ببافی که بین رج‌ها هرکجا که در رفت دیگر هل نکنی. قلاب را برداری و همان‌طور که داری سریال سر شب‌ت را پی می‌گیری از تلویزیون در رفتگی را هم رفع و رجوع کنی. مامان بتول را که یادت می‌آید؟

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

اعتراف خدا می‌داند چندم

از بیست‌ویک‌سالگی تا بیست‌وشش‌سالگی رو در حسرت گذشته دود کردم و با آتیش‌ش نقطه‌ی نقطه‌ی تنم رو سوزوندم...
من خیلی به خودم بد کردم. 
اگه خدایی هست حق داره منو نبخشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

آدم بی‌حاشیه

داشتم فکر می‌کردم که الان چهار پنج سالی می‌شه که وب‌لاگ می‌نویسم. جایی که قبلن در همین بلاگ سپات‌جان داشتم و به لطف سربازان گم‌نام پکید و این زخمی بیرون تن فعلی که چند هفته‌ی دیگر دو سال‌ش تمام می‌شود. اما فقط یکی دو سال است که وب‌لاگ می‌خوانم و کم‌تر شده که سرک بکشم. نمی‌دانم چرا اما می‌ترسم از این‌که پای ثابت جایی بشوم. پای‌ثابت شدن یعنی آشنایی و دوستی و این یعنی عادت و به جان خریدن درد و دوری. اما از آن بالاتر نمی‌دانم چرا گاهی حس می‌کنم هرچه ساکت و آرام‌تر و بی‌سروصداتر آدم بیاید نان و وبلاگ‌ش را سق بزند و برود بهتر است. چون این‌جا هم مثل جامعه‌ی غیرمجازی کم نیستند آن‌ها که همه‌چیز را به گه می‌کشند.
این‌جاست که جای خالی گودر بسیار احساس می‌شود.
پ.ن: به این گودردات‌یو‌اس ِبتا سرزده بودم که همه‌ی این‌ها آمد به ذهنم.

تنوع ناگزیر، تنوع ناگریز

این‌جا رو کردم رنگ سبز مورد علاقه‌م. رنگ سبز دیوار اتاقم. که دلم وا شه وقتی می‌آم این‌جا.
پ.ن: رنگ وب‌لاگ سیا هم یه چی تو همین مایه‌هاست. این خوبه چون انگار حواسمون به هم هست. مراقب همیم. به یاد همیم. و این صمیمت عجیب بین ما رو ( ما تا حالا هم‌دیگه رو ندیدیم و حرف نگفته نذاشتیم برای هم البته) بیشتر به یاد من می‌آره و این برای من خوش‌آینده. ( همه‌ی اینا از طرف منه. شر نشه بعدن!)
پ.ن.ن: لینک وب‌لاگ‌ش رو گذاشتم توی خواب‌گردی‌های سایت. سبک خاص خودشو داره. من به‌ش می‌گم گزارش‌نویسی یا مشاهدات طنزآلود.
پ.ن.ن.ن: از افتخارات جدی زندگی‌م اینه که اولین نفری بودم که وب‌لاگ ش رو افتتاح کردم و خوندم و کامنت گذاشتم. اگه باهوش باشید پس مربوط به این ماجرا رو می‌تونید توی  آرشیو همین‌جا پیدا کنید. هیچ‌وقت ذوق اون‌روز یادم نمی ره.
پ.ن.ن.ن.ن: من اول با پدر سیاوش دوست‌تر شدم بعد با خودش! یه مرد ستودنی! امیدوارم سیا هم وقتی مسن‌تر شد هی شبیه‌ترش بشه.

۲۱روز

دقیقن سه‌هفته‌ی دیگر این وب‌لاگ دوساله می‌شود و باید به فکر کیک و کادو و تولد باشم براش. 
انگار پاره‌ای از وجودم باشه دوست‌ش دارم. 
هرچند این اواخر به دلیل حضور چرک و کثیف تعدادی نامحرم خیلی خودم نبوده‌م و از فاصله‌های قابل‌توجه بین پست‌ها هم می‌شود به راحتی فهمید که اوضاع از چه قرار است. اما بگذار آدم‌های کثیف دهان‌های کثیف‌شان را باز کنند مدام و کثافت روح و فکرشان را با بقیه تقسیم کنند به امید مبتلا کردن بقیه. ما هم هم‌چنان دست در جیب‌های تنگ شلوارهای جین خوش‌رنگ‌مان می‌کنیم و سوت‌زنان شانه بالا می‌اندازیم که به درک!

این روزهای ساکت و آرام من

ساعت چهار صبح است. چای تازه‌دم ریختم برای خودم و با ام‌اند‌ام'ز نشستم وسط دنیای مجازی و وب‌لاگ می‌خونم.
نسوان و سرهرمس و بشین‌پاشو و خیلی‌های دیگر. گاهی هم در همین بلاگ‌سپات‌جان به ماجرا جویی می‌پردازم و هی روی اون بیل‌بیلک نکست بلاگ می‌کوبم. قبول دارم اکثرن مایوس‌کننده است اما خب من باورم رو به معجزه از دست نمی‌دم.
نسوان را و سرهرمس را که از معروف‌های وب‌لاگ‌نویسی فارسی‌ند و سرهرمس هم از نظر قدمت حق پدربزرگی دارد به گردن دو نسل بعدی.
بشین‌پاشو را هم که در یک پست مفصل جداگانه معرفی کردم.
همه‌چیز بر وفق مراد است و غیر از جفتک‌اندازی‌های همیشگی‌م که بر نمودار سینوسی بالا و پایین می‌رود اوضاع آرام می‌نُماید. دوباره دارم برای دست‌گرمی وب‌لاگ می‌نویسم تا برگردم به روزی یک پست که بهترین تمرین برای جلوگیری از خرفت شدن ذهن همین است.
به استرس سفر سالانه‌م به برلین و پاریس و اجراهای پیش‌رو هم فعلن نمی‌خواهم بهایی بدهم. تا کی زور آن‌ها از من بیش‌تر شود خدا می‌داند.
پ.ن: چایی را که بی‌دقت می‌ریزم و تفاله‌دار می‌شود، فاصله‌ی میان دندان‌هایم مایه‌ی تفریح می‌شود. با تفاله‌ها در رقابتی زیرپوستی دزد و پلیس بازی می‌کنیم در حفره‌ی دهان من.
پ.ن.ن: این کلمه‌ی حفره، تازگی‌ها مورد گیر من واقع شده‌است. بنده خدا!
پ.ن.ن.ن: شاید در چند صباح آتی تمرین‌داستان‌های آخرم را گذاشتم این‌جا که بخوانید. شاید هم گذاشتم یک‌جای‌دیگر. شایدم هم اصلن نگذاشتم. نمی‌دانم. 
الان و در این لحظه از نوشتن و مداوم نوشتن راضی‌م. با تشکر از فرهاد فیروزی عزیز و دل‌سوز. او بود که به من یاد داد و به یادم آورد که در نوشتن و در هنر نباید و نباید و هرگز نباید که لذت فراموش شود. من مدت‌ها بود نوشتن را و به عبارت به‌تر زندگی را به کام خودم زهر کرده بودم. دیروز بعد از مدت‌ها سرشار و سبک نوشتم و از هیجان‌ش تا مدت‌ها خوابم نبرد. این‌که ذهن‌ت را باز بگذاری که جولان بدهد هر طرف که خواست از موهبات آسمانی‌ست.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

مدعیان سست‌عناصر

ان‌قدر همه دور و برمون ادعا کردن و ما فقط بر بر نگاه‌شون کردیم. ان‌قدر با این ادعاهاشون به جهان خودشون و ما حکم‌رانی که کردن که خواسته یا ناخواسته شد عادت برامون.
حالا ماها هم شدیم یه مشت مدعی...
ادعای عاشقی داریم...
ادای عاشق‌ها رو درمی‌آریم...
و این وسط ای داد از عشق... ای وای از عشق... که رفت به باد...

بشین‌پاشو

دزیره‌ی بلاگ‌فا از آن‌جا اسباب‌کشی کرده و به وردپرس آمده: بشین‌پاشو
 چند روز قبل کسرز در توییتر لینک یکی از نوشته‌های‌ش را توییت کرد و من رفتم که بخوانم. متن به نظرم معمولی بود. نه خوب. نه بد. به هر حال لایق بسیار خوبی که کسری به ریش‌ش بسته بود نبود. اما هدرفوتوی بلاگ به‌قدر گیرا و جذاب بود که نشد بی‌سرک‌کشی ببندم پنجره را. به‌علاوه توضیحی که درمورد وبلاگ هم که در پایین هر پست می‌آید چشم‌گیر بود. همین توضیح چشمم را گیراند و با نثر او آشناترم کرد. چند ساعت بعد دیدم بی‌هوای زمان و مکان، بی‌وقفه افتادم به جان آرشیو وب‌لاگ‌ش و د ِ بخوان! 
همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم فوق‌العاده می‌نویسد. کار ضعیف هم دارد بدون شک. مگر می‌شود نویسنده‌ای نداشته باشد؟ مگر می‌شود که کار کرد و کار ضعیف هرگز نکرد؟ اما نکته این‌جاست که پرکاری‌ش و نثر ویژه‌ی خودش کارکردهای زیادی دارد: مخاطب را سر شوق می‌آورد. مخاطب هم‌مسلک را به نوشتن و بی‌واسطه نوشتن سوق می‌دهد. و از همه مهم‌تر جهان نگارنده را با جهان بیرون پیوند می‌زند که این خود موهبتی‌ست برای آنان که می‌دانند.
جایی می‌نویسد:
« قلبشو نگا کن. آره بابا جون. باز کن نگا کن. هر چی که هست اون تو روتو برنگردون.. زخم و جراحت و جریحه و جرم و گناه اصلن . تو مگه نمی گی عاشقی ؟ خب وایسا ببین دیگه. بعدشم پاشو وایسا. خیره شو تو چشمش. دو ثانیه پلک نزن. اخمم نکن، نگاش کن بازم.. بیشتر»

این را که خواندم نشد روی نوشته‌ی بعدی کلیک کنم. ایستادم. الان ده ساعتی می‌شود که ایستاده‌م. ایستاده‌م و فکر می‌کنم که چه کنم. باید بنویسم. باید بنویسم که خالی شوم. باید کاری کنم. اما همه‌ی کارها را خودش کرده. در همین دوخط و اندی کلمه. دارد عاشقی یادمان می‌دهد. آن‌قدر لخت و عور که احتمالن در اولین نگاه منگ می‌شویم و دست‌کم در دل می‌گوییم: « ها؟!» این جمله‌ها را باید مدتی نشخوار کرد تا دانست‌شان. تا مانوس شد با آن‌ها... درک بماند به جای خود. این جمله‌های من هندوانه‌زیربغل‌گذاشتن برای دزیره خانم نیست. از آشنایی با او هیجان‌زده‌م قبول ولی این احتمال را هم می‌دهم که خودش هم تمام و کمال نگرفته باشد که چه گفته و چه کرده.

پ.ن: از توییت کسرز ۳ روز می‌گذرد و آن تب لعنتی هنوز باز است. باز است و امید به زندگی را به من برگردانده. این‌که چای دم کنم و سر فرصت غرق شوم در دنیای دخترکی که احتمالن از نسل من است. بر خلاف بیشتر هم‌نسلان‌ش عریض زیسته. قدر لحظه را می‌داند. و راه زندگی کردن را می‌آموزد و می‌آموزد. 
دختری که ذاتی یا اکتسابی با ادبیات آشنا‌ست. ریتم و آهنگ جمله و متن را می‌شناسد. از زیاده‌گویی می‌پرهیزد و به مینیمال‌های بندتنبانی هم پناهنده نمی‌شود!
این دختر به قول یکی از خوانندگان پای ثابت نوشته‌هاش راوی نسل ماست. و من که این‌روزها از خیلی نزدیک درگیر زبان و ادبیات کرده‌م خودم را از او بسیار آموختم. و بالاتر از همه شوق نوشتن را او به من برگرداند. او با صداقت محض و بی‌تکلف‌ش.
پ.ن.ن: کسرز احتمالن نیازی به معرفی ندارد. در دنیای مجازی به حد کفایت شهره‌ است. هرچند اگر هم می‌خواستم کار راحتی نبود. آن‌قدر ایده دارد و اعتیاد به نوشتن که بعید می‌دانم خودش هم تعداد وب‌لاگ‌هایی که در آن‌ها شناس یا ناشناس می‌نویسد را نگه داشته باشد.