ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

پراکنده‌گویی‌های مخابراتی

غول بیرون نیامده از چراغ
بر پوست خواب‌هایم دست می‌کشد
تا بیدار شوم
صدای‌ش کنم
و او خم می‌شود تا از روی لب‌هایم 
چیزی برای گفتن بردارد
وردی انگار
یا همان بوسه‌ی هزاران ساله

.

عقل هدف‌ش نترسیدنه
اما ترس یعنی زندگی...

.

همیشه کنارم نشسته‌ای...
همین کنار قلبم.

.

تو دیر کرده‌ای
و من دل‌تنگم
اشک‌هایم را دود می‌کنم!
امان از پنجه‌ی این تنهایی...

.

ببند
تمام پنجره‌ها و تمام درها را ببند
شب شده‌است...
به خانه می‌آیم
و تو طلوع می‌کنی!

.

بی‌راه و بی‌چراغ
بی‌خواب و بی‌رویا
با تو حرف می‌زنم
ای همیشه نشسته در کنج این ذهن بی‌سامان...

.

گاهی شاید برای یک لحظه زندگی هزار بار باید مرد...

.

از ترسیدن نترس...
ترس خود زندگیه...

.

یگانه فرصت نیک زیستن
در کنار تو یافت می‌شود
ای آفتاب درخشان حالا و همیشه!

.

عزیز کنج گریه‌های بی‌پایان...

.

شبیه بادهایی شده‌م که دیوانه‌اند
می‌آیند...
می‌روند...
خود را به کوه‌ها و درخت‌ها می‌کوبند

.

تلخ چون پوست گس لیمو
تلخ چون شن‌های اقیانوس
تلخ چونان زنی که منم...

.

ذره ذره
تو را از دلم بیرون می‌کشم
درست برعکس مورچه‌ای
که آذوقه جمع می‌کند
و چه سخت است
کار مورچه‌ها
و من...

.

در من دیوانه‌ای سر به دیوار می‌کوبد...
می‌بینی؟
می‌شنوی؟

.

گاهی
تنها گاهی
کمکم کن
به یاد بیاورم
که زنده‌م
هنوز
که تو رفته‌ای
ولی آفتاب
از مشرق بیرون می‌زند هنوز
سمج و بی‌تاخیر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر