۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

برای میم ت. یا ط. فرقی نمی‌کند/ جادوگر زخم‌های کهنه

برای تمام دیوانگی‌هامان. برای تمام گریه‌های بی‌پایان‌مان. برای تمام لحظه‌هایی که با سه‌تار یا چلو یا پیانو برایم ساختی. برای تمام حمایتی که از من کردی در طول این چهار سال. برای مهربانی‌ بی‌حدت. برای تمام پیاده‌روی‌های بی‌خستگی. برای تمام دلقک‌بازی‌هامان که هزار سال هم که بگذرد از یادم نمی‌روند. برای شبانه‌روز با سیگار و بستنی شکلاتی سر کردن‌مان. برای کتاب‌خواندن‌هامان. برای هدیه‌های عجیب و غریبی که رد و بدل می‌کردیم. برای تمام دعواها و دل‌خوری‌ها و قهرها. برای لحظه‌لحظه‌ی این چهار سال که زندگی. برای دری که شب نوزدهم فروردین دوباره باز کردی به روی من. دری که مدت‌ها بود گم‌ش کرده بودم...
حالا در صدای باران صبح شنبه هفت روز بعد از گشایش ماکس ریختر گوش می‌دم و اینا رو می‌نویسم.
ازت ممنونم
به افتخار این زندگی و درد و لذت‌ش می‌ایستم و سکوت می‌کنم.
دوستی که یگانه‌ست بر تارک زندگی من
که خود انسانی‌ست به تمامی
هاله
پ.ن دارم توی ماگ اییُر چایی می‌خورم. یادته؟

۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

ریاضیات

درست بعد از یک ماه و دو روز اومدم این‌جا و نشستم به نوشتن. این نشونه‌س. خوبی یا بدی‌ش رو من بی‌خبرانم. دست کم تا وقتی جریان رودخونه‌ت کامل از من رد شه و تموم، یا کامل منو در بر بگیره، سرشارم کنه و منو با خودش ببره. تا کجاش مهم نیست. فقط اون‌موقع‌س که می‌تونم بگم این خوبه یا بد...

معجزه‌ی کوچک من...

نود سانت بیشتر نیست. هر بار که با قدم‌های النگ‌دُلنگ می‌آد سمت‌م هزار بار می‌میرم و زنده می‌شم که نگرانی ندوه تو صورت‌م و یهو از ترس افتادن‌ش خیز برندارم سمت‌ش. وقتی مقصد راه افتادن‌ش خودم نیستم یا با چشم یا با پای بی‌صدا دنبالش‌م که طوری‌ش نشه. نمی‌دونم اگر خودم به دنیا می‌آوردم‌ش هم همین‌قدر مراقب بودم و لوس‌ش می‌کردم؟ بعیده. بچه‌ی من یه لات بی‌مهابا می‌شه از خودم بدتر. از گوشی‌های موبایلم هم بدتر... ماها اگه روزی هزار بار زمین نخوریم درست کار نمی‌کنیم...
یهو برمی‌گردم به لحظه و می‌بینم با چه زوری می‌خواد انگشت‌های کپل و کوچولوشو دور انگشتای حلقه و وسطی دست راست‌م محکم کنه. ساعت حدود شیشه. می‌گه چائاقا! که ترجمه‌ش می‌شه چراغا. بلندش می‌کنم و با یه نفس عمیق بوی بهشتی‌شو می‌کشم تو خودم. مراسم آیینی شروع می‌شه. کنار کلیدهای برق سالن وایمیسم و اون با وقار یه راهب مسیحی که برای عشای‌ربانی شمع روشن می‌کنه کلید چراغا رو یکی یکی می‌زنه. با این تفاوت که مابین روشن کردن‌ها به جای دعا خوندن جیغ می‌کشه و از ذوق دستاشو به هم می‌کوبه. مراسم تموم می‌شه و من هر روز خسته‌تر می‌شم. یا اون داره زیادی سریع رشد می‌کنه یا من دارم زیادی سریع خودم رو به سیگار و پیری می‌بازم. می‌شینم روی صندلی نئنویی و سرش رو می‌ذارم رو سینه‌م. منتظره من لالایی بخونم و حواس‌م نیست. خودش شروع می‌کنه لالایی سر هم کردن و درست مثه من که دست‌مو آروم می‌زنم پشت‌ش موقع لالایی آروم آروم کف دست‌ش رو می‌زنه روی سینه‌ی من. جالبه. واقعن آروم می‌شم و چشمامو می‌بندم. سرمو می‌دم عقب که اشکام جای سر خوردن روی گونه‌هام برن تو گودی گوشام جمع‌شن. زود خواب‌ش می‌بره. منم راه می‌افتم تو خیالم سمت تو. شبی که مینا رفته بود. شبی که تو خیس بارون با گهواره‌ی لچ آبش اومدی دم خونه‌ی من. شبی که لباسم از بارون روی لباسات و گردنم از اشکات خیس شد...
حرفت درسته! زنا مثه پرستوها می‌مونن. می‌خوان جفت پیدا کنن. لونه بسازن. تخم‌بذارن. بچه‌دار شن. مطمئن که شدن همه‌چی رو به راهه کوچ کنن برن.
منم همینم. گیرم جز لونه‌م همه‌چی‌م عاریه‌ی یه زن/پرستوی دیگه‌س...

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

خوراک مغزهای بی‌کار و تولیدات به‌دردنخور...

وقتی دلت برای کشورت تنگ می‌شود آن‌چه دل‌تنگی‌ت را سبب شده چیست؟ کشور چیست؟ مرز؟ آب و خاک و جغرافیا؟ مردم؟ خاطرات؟ تاریخ؟ تمدن؟ یا شیوه‌ی زندگی‌ای که به آن خو گرفته‌ای؟ چیزی که در ناخودآگاهت ذخیره شده...
همیشه در دل‌تنگی جایی از قلبم تیر می‌کشد که باقی زمان‌ها از وجودش بی‌خبرم. درست پشت توده‌ی عضلانی قلب رو به ستون مهره‌ها...

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

خاطره‌ی جمعی یک ملت غم‌زده...

کم‌تر کسی در نسل ما بعد از انقلابی‌ها و انقلابی‌ها هست که شب‌های روشن از درخشان‌ترین خاطرات سینماروی‌هاش نبوده باشه. کم‌تر کسی از ماها هست که در دلتنگی‌هاش ننشسته باشه و دوباره و دوباره این فیلم سانتی‌مانتال رو قرقره نکرده باشه. کم‌تر کسی از ماها هست که حفظ نباشه سعدی رو که می‌گه:
بیا که در غم عشق‌ت مشوشم بی‌تو...
کم‌تر کسی از ماها هست که ناظم حکمت رو حفظ نباشه که می‌گه:
گفت بیا/ گفت بمان/ گفت برو/ گفت بمیر... آمدم/ ماندم/ رفتم/ مردم
گاهی فکر می‌کنم این حجم نوستالژیا - این از آن کلمه‌هایی‌ست که سال‌هاست به دنبال برگردان مناسب فارسی‌ش هستم-که به نسل ما منتقل شده دارد پدرمان را درمی‌آورد. ما موجودات ملانکولیک - یکی دیگر از آن کلمه‌ها هم این است- گذشته‌نگری هستیم. خیلی‌هامان با دیدی شبیه به نامه‌ی خودکشی صادق هدایت به زندگی نگاه می‌کنیم. دلیل‌ش هزار چیز می‌تواند باشد. مهم این است که ما زنان و مردانی هزار ساله‌ایم در پوست بچه‌های جوان بیست و اندی ساله که داریم آرام‌آرام پوست‌های شاد و شفافمان را به سیگار و الکل و دراگ می‌بازیم. موهامان سفید و پیشانی‌هامان چروک. بدون این‌که بدونیم به جاش چی داریم معامله می‌کنیم. خیلی‌هامون وایسادیم و فقط تماشا می‌کنیم.
گاهی فکر می‌کنم به جای این همه هنر عمیق شاید اگر کمی هالیوود اندینگ در زندگی‌هامان می‌چپاندند نسل قبلی‌ها حالمان بهتر بود...
 مردی را در این سفر جانکاه و طولانی شناختم که معتقد است تاریخ منتقل می‌شود با وراثت. تاریخ تلخ این ملت. تلخی‌ای که منتقل می‌شود و ملتی که شاید هنوز چشم به آسمان دارد تا پیامبری با ید بیضا و عصای مارشونده دریای مشکلات را بشکافد برای‌شان.
یاد حرف اون مرد انگلیسی می‌افتم که تو لحظه‌های آخر عمرش از تغییر دنیا رسید به تغییر تفکر خودش. کسی چه می‌دونه. شاید واقعن همه‌چیز در ذهن می‌گذره و تقدیری در کار نیست. شاید همه‌چیز به ما بستگی داره و ما تنها بی‌‌خبرانیم.
۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

اعتراف دوم یا سوم

بی‌مهار دوستت می‌دارم! می‌بینی؟

عنوان ندارد

نهنگ‌ها دسته‌جمعی خودکشی می‌کنند
ایرانی‌ها دسته‌جمعی گول می‌خورند
کسانی‌هم که گول نمی‌خورند
دست‌در جیب سوت می‌زنند
حالا می‌خواهد پیاده‌روهای انقلاب را گز کنند
یا ولی‌عصر
می‌خواهد در کافه‌های گران قیمت نشسته باشند
یا غذافروشی‌های خیابان نیلوفر
آن‌ها
درست‌تر بگویم ماها فقط سوت می‌زنیم
دیگر حتا نگاه هم نمی‌کنیم