۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

Reggae یا آن‌چه دنیا به خانواده‌ی مارلی بده‌کار است

چند وقت قبل که ف زنگ زد و گفت که نمایش‌نامه‌خوانی‌ای دارند در فلان موسسه حتا فکرش را هم نمی‌کردم که جوانی سی و چند ساله چنین برخورد درستی را با موزیک -و آن هم سبک کم‌تر شناخته‌شده‌ی رِه‌گِه و ترانه‌های عمیق و عجیب باب مارلی بزرگ- در قالب نمایشنامه ارایه کند.
خیلی دلم می‌خواهد دوباره از در آن سالن وارد شوم و گروه را در حال اجرای نمایشنامه‌خوانی آن کار ببینم. خیلی دلم می‌خواهد که متن را دست بگیرم و با قهوه و سیگار حال و هواش را واژه به واژه گز کنم. 
هردوی این‌ها ناممکن است.
تاب تحمل ترانه‌های باب مارلی را هم ندارم چرا که زیر بار فشار نوستالژی له می‌شوم. 
پس: 
تنها راه می‌شود این‌که فمیلی تایم زیگی مارلی را پلی کنم و برای این فرزند خلف اسطوره‌ی موسیقی پاپ دهه‌ی هفتاد عمر دراز آرزو کنم.
زنده‌باد جاماییکا
زنده‌باد خانواده‌ی مارلی
زنده‌باد دهه‌ی هفتاد
زنده‌باد موسیقی
زنده‌باد آزادی

ولی زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...

این‌که من از بیست و پنجم امرداد گذشته این‌جا چیزی ننوشتم خیلی حکایت پشت‌شه. اونایی که منو بیشتر و از نزدیک می‌شناسن خب خیلی‌هاشو می‌دونن. خیلی‌هاشم نه. من وقتی حالم عادی نیست یا روزی بالای دوتا پست می‌ذارم یا مدت‌ها پیدام نمی‌شه. حد وسط ندارم خلاصه.
.
چند وقت قبل روی پل جویی قلبم داشت از شدت هیجان متلاشی می‌شد برای همین روی منبر بودم و با سرعت هفت هشت کلمه بر ثانیه حرف می‌زدم.
.
محمد امروز دندون‌پزشکی داشت. می‌دونید که دندون‌پزشکی شوخی نیست. خصوصن که پای عصب‌کشی درمیون باشه.
.
عطی فردا عکاسی از سایت پروژه داره فلذا می‌ریم حوالی تجریش و دربند و اون داستانا. آخرین بار که اون‌جا بودم پلیس امنیت اخلاقی بنده رو ضبط نموده و به‌سان گوسپندی بار ون نموده و به بازداشتگاه موقت منتقل همی کردند.
.
گاهی آدم چیزهایی را گم می‌کند که قابل جایگزینی نیست. پین‌لاک پشت گوشواره‌های میخی هم از همین دست می‌باشد.
.
من به فعل می‌باشد علاقه‌ی خاصی می‌ورزم. کلن هرچی به من بگن غلطه به‌سان قورباغه‌ استوایی با انگشتانی برجسته و نارنجی و البته پاستیل‌وار به آن می‌چسبم.
.
امروز دیگر آقای دکتر گندش را درآورد و پیشنهاد کافه و شام و گردش داد. همه را هم با هم. من هم تمام تلاشم را برای مودبانه رد کردن تمام‌شان به خرج دادم و گفتم لیلاجون هم بیاید و چون حس ششم می‌گفت نمی‌آید تیرم به هدف نشست. هرچند باز سه نفری می‌شد این اوضاع آکوارد مضحک را تحمل کرد.
.
بروید ملاقات با بانوی سال‌خورده و ماهی و گربه و آرایش غلیظ را ببینید. هرچند که پشت هرکدام این پیش‌نهادها دلایلی بس متفاوت لمیده است... مخصوصن همین آخری. جدیدترین اثر حمید نعمت‌ا... یکی از بیست کارگردان ایرانی زنده‌ی محبوب من.
.
اگر فیلم چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد را فیلمی حول محور الکلیسم و افراط‌گری بدانیم آرایش غلیظ گرته‌ی شادمانانه و بی‌قیدی از آن تم حول محور وید و مواد مخدر است.
.
تاسوعا و عاشورا نزدیک است و سفرهای ما هم.
.
امروز با آقای دکتر کلی کتاب‌فروشی گز کردیم تا بدوبدو کتاب‌های کرس‌های جدید زبان را بررسی نموده و یکی را من‌باب ادامه‌ی کلاس برگزینیم. به دلیل راهنمایی‌ها و کمک‌های بی‌دریغ همیشگی‌شان این آوانس‌های ویژه را از معلم سگ‌اخلاق و بی‌اعصاب‌شان دریافت می‌کنند.
.
در فکر برگزاری سلسله ورک‌شاپ‌هایی هستم که احتمالن تق‌ش بعدها بلند خواهد شد.
.
خوابم می‌آید و اصلن دوست ندارم به روی خودم بیاورم که در آستانه‌ی دهه‌ی چهارم زندگی و پس از این عمر دراز که از خدا گرفته و هم‌سن خر علی گچی شده‌ام این پست آن هم بعد از این همه وقت درست عین نوشته‌های دوران راهنمایی و برنامه‌ی کس‌شعر اکسیژن و مطالب خنک چل‌چراغ شده. شما هم به روی مبارک من نیاورید.
.
هرچیز را در زیر آسمان وقتی‌ست...

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

مانده‌های من

نگذار حرف‌ها ناتمام و ناگفته بمانند
اسب‌های چموش ذهن من
سرزمین‌های نومیدی و ترس را
شبانه‌روز
درمی‌نوردند...

حقیقت یک فاحشه‌ی زنده‌به‌گور است با ریه‌های پر از خاک و خمیازه

چهار.
تو زنان بسیاری را دوست‌داشته‌ای پیش از من
میان موهاشان برای خودت خیال بافته‌ای
برای انگشت‌هات لانه
صدات را خسته کرده‌ای
روبه‌روشان
زیر گوش‌هاشان
پشت پالس‌های سیم‌های تلفن
خودت را لوس کرده‌ای
به مریضی زده‌ای
داد کشیده‌ای
خیانت کرده‌ای
و بعد از من نیز...
باز هم عاشق می‌شوی؟

یک.
کسی خبر از آینده خواهد آورد.
این را در روزنامه‌های صبح خواندم
قهوه را که هم می‌زدم
و تو با پاهای برهنه روی سنگ‌های آشپزخانه ول می‌گشتی
گاهی تو که خانه نیستی دراز می‌کشم زیر میز
خنکی‌ برای پوست ما زن‌ها خوب است
دل کوچک تو برای تمام ما جا دارد
وقتی جوانیم
وقتی تازه به دنیا آمده‌ایم
وقتی چروک و پلاسیده می‌شویم
وقتی هیولاهای درونمان را به زنجیر کشیده‌ایم
تو راز خنده‌ها را می‌دانی
تو می‌دانی کجا خودت را به آن راه بزنی
تو لال‌بازی بلدی
در پانتومیم‌های شبانه
تو شاه پیروز میدان می‌شوی
تقصیر این نوش‌داروی سرخ‌فام جام من است
سرم گرم می‌شود
دوست دارم بلند شوم
برقصم
مچ‌ت را بگیرم
برقصانم‌ت
نگذاری...
یقه‌ات را در مشت‌هام مچاله کنم
هلت بدهم تا دیوار
نگاهم را بدوزم ته آن چاه سیاه
آن‌جا که زنی با لباس سرخ می‌رقصد
با لبان سفید آواز می‌خواند
و با دست‌های بی‌انگشت موهاش را شانه می‌زند.

سه.
موش‌ها برای خانه‌ی ما زیادی لوکس به حساب می‌آیند.
موش‌ها به درد خانه‌ی سیندرلا می‌خورند
و گریزیلا
و آناستازیا
موش‌ها برای ایفای نقش در کارتون‌های والت‌دیزنی به دنیا می‌آیند.
صف می‌کشند پشت در اتاق کارگردان
یکی یکی تو می‌روند
مثل من و معشوقه‌های دیگرت
آن‌ها اضطراب دارند ما اشتیاق
شبیه بره‌هایی ساده‌لوح داخل می‌شویم
دست‌هات را می‌بوسیم
پاهات را می‌بوسیم
زبان زهردارت را می‌بوسیم
وقت‌مان که تمام می‌شود بیرون می‌آییم
کارت می‌زنیم
منشی‌ت کارت‌ها را می‌گیرد
موبایل‌ها را چک می‌کند
تفتیش بدنی‌مان می‌کند
می‌فرستندمان زیر دوش
تا پاک شویم از تو و بوی تو و کاخ خاکستری‌ت
از تو نباید هیچ اثری در دنیای مردگان باقی بماند
یکی یکی کفن‌مان می‌کنند
برای‌مان نماز میت می‌خوانند
ما هم‌کاری می‌کنیم
بلند نمی‌شویم راه بیفتیم در پله‌ها
فریاد نمی‌زنیم
آواز نمی‌خوانیم
ادرار نمی‌کنیم
لب‌خند می‌زنیم
بدون اشک
ما را می‌پیچند در زرورق‌های نو
با ربان‌های طلایی و براق
جدامان می‌کنند
ما صادر می‌شویم
مقصد من همیشه آمستردام است
آن‌جا مرد پیری که دوست داشت مثل ونگگ جنون داشته باشد
منتظر من است
با پست ساعت پنج می‌رسم
مرا تحویل می‌گیرد
به اتاق محقرش می‌برد
لایه‌ها را باز می‌کند در انتظار برهنگی
زنانگی
دیر شده است
من اژدها شده‌م
از حفره‌های صورتم دود و شعله بیرون می‌دهم
می‌سوزانم
پیرمرد و اتاق‌ش را
آمستردام را با آن معماری حلقوی زیبا
از این بالا
کانال‌های شهر یک‌سر آتش می‌شوند
دشت‌های هلند را می‌سوزانم و تمام گل‌های منتظر را
لاله‌های رنگ‌به‌رنگ را
فان‌پرسی و آرین روبن را
ملکه بئاتریکس فرتوت و مستعفی را
قاره سبز را به خاکستر نشانده‌م
من از اروپا بی‌زارم
باید جایی دور در اقیانوس خودم را سر به نیست کنم
دست‌های تو همه جا به من می‌رسند.

دو.
کلاغ‌های آن روستا یادت هست؟
زالو و خانه‌های متروک و سیاه
سیاه ِ کلاغ‌های خیره
سربازهای تو
کبودی‌هام که رنگ ببازند
دوباره می‌شوم سوگلی‌ت
عروسک کوکی خسته
دوباره مرا بنشان لبه‌ی تخت
پیچ و مهره‌هام را باز کن
همه را بریز در ماهی‌تابه‌ی چدنی
ذوب کن مرا
موقع اعدام
لطفن برایم برامس پخش کنید.

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

اندر احوالات سوالات بی‌جواب

می‌دانی که دوستت دارم
این اولی سوال نیست
می‌دانی که دوستت دارم
این دومی سوال است

تو بازی دوست داری و من عاشق افسرده بوده‌م تمام عمر. نقش دیگری بلد نیستم. علامت‌گذاری جمله‌ها باشد به عهده‌ی خودت...

میم.دال

این روزها زیاد کم می‌آورمت. در خواب. پشت رل. موقع سفارش غذا. وقت بارکشی. با سیگارهای هر از گاهی و یواشکی. با صدا. بی‌صدا. 

دوست داشتم ماهی تلسکوپی کوچکی باشم یک گوشه در یک فنجان شیشه‌ای بزرگ. سر من با زمین و زمان دعوا کنی. اگر یک روز به من سر نزنی خودم را به دیوارهای شیشه‌ای‌م بکوبم و اگر افاقه نکرد شیرجه بزنم به دنیای خشک تو.




پ.ن. ما آدما شیرجه می‌زنیم تو آب ماهیا. خب اونام حق دارن. گیرم دلایل‌مون با هم زمین تا آسمون توفیر داشته باشه...

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

بی‌اشکی

روزهایی هست که هرچه زور بزنی و خودت را به در و دیوار بکوبی گریه‌ای در کار نیست. تو بگو حتا قطره اشکی. امان از بغض این روزها. انگار به پایت بلوک سیمانی بسته‌اند و تمام جهان اقیانوس شده باشد کاری از تو برنمی‌آید جز غرق شدن. خفه شدن.
پ.ن. سال‌ها پیش مهسا می‌گفت مریض شده و نمی‌تواند گریه کند. من هم‌دردی می‌کردم ولی درک هرگز. می‌گفت صورت‌ش داغ می‌شود و سرخ. کله‌ش را در بالش فرو می‌کند. بعد از کلی درد و بدبختی شاید یک قطره اشک که نرسیده به سرازیری گونه‌ها خشک می‌شود. این تصویر آدم را یاد لیموترش‌های بی‌برکت و وقیح هوای خشک می‌اندازد. اما سنگین‌ترین دردی‌ست که می‌شود تحمل کرد. وقتی فشار درون آدم زیاد است گریه مثل سوپاپ عمل می‌کند و آه از روزی که سوراخ‌های این سوپاپ بسته باشند.