ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

بعد از مدت‌ها

بعد از رفتنت اولین باره که مییام اینجا. هنوز احساس می کنم بوی کتلت می آد!
کنار اجاق وایساده بودم و حواسم بود که غذا نسوزه... اما دنده ی دوربین پنتکس قدیمی هم بدجوری گیر کرده بود. اومدی تو آشپزخونه. مثل همیشه چند دقیقه نگام کردی، بعد گفتی بده به من... یه نگاهی انداختم بهت که: لابد میخوای گم و گورش کنی دیگه، جواب دادم شام حاضره! از تشرم اوقاتت تلخ شد! خواستم معذرت بخوام ولی دنده ی دوربین بدجور گیر کرده بود... فکر کردم بعد شام از دلت درمیارم
تو می دونستی... اون روز تو هم خاکستری شده بودی... امکان نداشت که ندونی... تو می دونستی که من حتی فرصت نمی کنم دوباره چشماتو ببینم...عذرخواهی که
حالا خوشحالی که یکی طلب تو شد؟ حالا خوشحالی که من موندم و تو مدام میای و می شینی اینجا رو به روم و زل می زنی بهم؟
اگه اون دنده ی لعنتی گیر نکرده بود... اگه سحر نگفته بود فردا می خواد بره عکاسی... اگه حتی حوصله داشتم برم بیرون و باتری بخرم واسه ی دوربین سونی...یا هزار تا اگه ی عوضی دیگه اون شب دلخور نمی شدی و من که هر چیز این زندگی و به خاطر تو دوست داشتم... تا ابد قرار نبود از بوی کتلت... غذای خودمون بیزار بشم
نوشته شده به تاریخ ۱۰ می دوهزار و نه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر